از حرف تا عمل!!

روز تولد همیشه به خودی خود روز خاص و خاطره انگیزی یه... اما لطف دوستان و همه کسانی که دوستشون داری تو این روز اونو برات شیرین تر و به یاد موندنی تر میکنه. هر تماس, هر اس ام اس, هر پیغام, هر تبریک, هر کادو و به طور کلی هر چیزی تو این روز برای آدم معنای خاصتری پیدا میکنه...

یادمه همین چند ماه پیش سر کلاس زبان (داستان پست زگهواره تا گور یادتونه؟!!!)  موضوع گفتگوی اون روز این بود که :

فرض کنین امروز تولدتونه. از کلی وقت قبل هیجان رسیدن این روز رو داشتین و بهش فکر میکردین و تو ذهنتون تصور میکردین که همسرتون تو این روز براتون چیکار خواهد کرد؟ صبح روز تولدتون همسرتون بهتون قول میده که بعد از ظهر زودتر میآد تا به همین مناسبت برین بیرون و دو نفره جشن بگیرین. علارغم این قرار قبلی, همسر از همیشه دیرتر میآد و دیگه نمیشه برید بیرون! به عنوان کادو هم براتون یه بسته شکلات خریده با وجود اینکه میدونسته شما رژیم دارین! واکنش شما در این لحظه چه خواهد بود؟!

خدمت شما دوستان عزیز باید عرض کنم که پریروز (21 مرداد) تولدم بود که من به فاصله کمتر از دو ماه در معرض همین آزمون سخت اما واقعی موضوع بحث کلاسی قرار گرفتم! 

شاید میخواین بدونین که من اون روز چی جواب دادم و پریشب چیکار کردم؟!

خوب اونروز جواب من این بود: سعی میکنم بدون ایجاد تنش, علت این بدقولی ش رو جویا بشم. کادو و جشن دو نفره برام مهم نیست. مهم اینه که بدونم چی شده که باعث شده روز به این مهمی, نتونه به قولش عمل کنه!

حالا بشنوید از پریشب! مامانم اینا و خواهر برادرا قرار بود به این مناسب شام بیان خونه ما. رضایی قرار بود کیک و نان باگت بخره و زود بیاد خونه. نشون به اون نشون که تا ساعت 6 بعد از ظهر یا موبایلش آنتن نمیداد یا میگفت خاموش است! از تبریک و اس ام اس عاشقانه و این داستانها هم طبیعتاً خبری نبود! من یه ساعتی زودتر از سرکار برگشتم خونه تا تند تند کارام رو بکنم که مهمونا اومدن کاری نداشته باشم. غذاهای سرد هم انتخاب کرده بودم تا بتونم زودتر امادشون کنم و دیگه تو آشپزخونه هم کاری نداشته باشم. ساعت 6 و نیم بعد از ظهر بلاخره رضایی زنگ زد. کلی ابراز شرمندگی که از صبح تو جلسه بودم و نشد زنگ بزنم و .... گفتم: عزیزم قبول! من دیگه قانع شدم! پاشو بیا خونه دیگه!

خلاصه وسط راه طفلی تازه یادش اومد که کیک نخریده! بدو بدو رفت و خرید! البته شمع یادش نبود! بی خیال بابا! دیگه 18 سال و چند ماه که نیاز به شمع نداره! بعدش دم خونه یادش اومد نون باگت رو باید از دم اداره (باگت با سبوس که معده رو اذیت نمیکنه) میخریده و یادش رفته! گفتم عیب نداره عزیزم! از همین معمولی ها بخر و زودی بیا دیگه!

خلاصه رضایی که رسید خونه من همه ی کارام تموم شده و بود و لباس پوشیده منتظر مهمونای عزیزم بودم. اولین سری مهمونا داداش بزرگه و همسرش بود که اتفاقا همسرش تولدش 5 روز قبل از تولد من بود و قرار بود اون شب تولد دوتامون با هم باشه!

دیگه داداشی که اومد رضا رفت پیش اون و صحبت کردنشون گل انداخت و با ورود مهمونای دیگه (خواهری و همسرش و مامان و بابا و داداش کوچیکه و ...) خیلی توفیری نکرد و اصلا یادش رفت که ما میزبانیم و باید از مهمونا پذیرایی کنیم! دیگه من دست تنها بدو شربت بیار... بدو لیوانا رو جمع کن... بدو میوه بذار.... بدو بورانی رو سرو کن... بدو پیاله های  استفاده شده رو بردار ... بدو چایی دم کن... با بقیه سر صحبت رو باز کن!  میز شام رو بچین... مهمونا رو دعوت کن سر میز شام... نوشابه سرو کن...در تمام این مدت رضایی و داداشی چیک تو چیک هم و غافل از بدو بدوهای من! یعنی انگار ایشون یا یه مهمونی دیگه دعوت بودن یا خودشون رو جزو مهمونا میدونستن!

دیگه شام رو خوردیم و خدا رو شکر همه هم خوششون اومد ... خوب دیگه اینجا که من نباید بگم بیاین تولد بازی! باز ایشون و داداشی ما تو حلق هم بودن و  من مستاصل که زشته من برم کیک رو بیارم و کادو بازی کنیم! از اونجایی که همیشه تو همه ی مناسبتها بنده مجری و پیشتازم, خواهر بزرگه اصلا به فکرش نرسید که میتونه تو این مورد کمک کنه! دیگه باز خودم رفت کیک رو آوردم! کادوی عروسمون رو آوردم تا بقیه هم پاشن و مشارکت کنن! اما رضایی باز همچنان در حال صحبت! نه که فکر کنین در تمام این مدت من ازش نخواسته باشم مشارکت کنه ها! خیر! زهی خیال باطل! بنده دائم هی میگفتم رضا! رضا جان! یه دقیقه میآی؟! رضا! رضا! رضا! دیگه آخرش تو این مرحله تولد بازی منفجر شدم! بلند جوری که همه بشنون گفتم:

- رضا جان! میشه ازت بپرسم آیا شما هم تو این مهمونی تشریف داری یا نه؟! نکنه شما دو تا جایی دیگه دعوتین و ما فکر میکنیم شما هم اینجایین؟!

تازه انگار همون لحظه رضایی از خواب بیدار شده باشه صدای منو شنید! انگار باید حتما بقیه هم میشنیدن که من چی به رضا دارم میگم!!!!!!!!!

موقع کادو دادن رضایی با خجالت گفت:

-شرمنده م! من از صبح جلسه بودم و نرسیدم کادو بخرم. هفته ی دیگه که قراره تولد تو رو با تولد مامانم خونه ی اونا بگیریم, جبران میکنم!

- خودت هم میدونی برای من کادو مهم نیست! دلم میخواست امشب تو هم تو این مهمونی حضور داشته باشی! این برای من اندازه همه ی دنیا میارزه! خیلی امشب با این بی تفاوتیت دلم رو شکوندی!

خوب راستش بهش حق دادم که از صبح جلسه داشته و نتونسته بهم زنگ بزنه و تبریک بگه یا زودتر بیاد خونه و بهم کمک کنه و یا کادو بگیره! اما به هیچ عنوان برام قابل تحمل نبود که تو مهمونی اون شب که به مناسبت تولد منه اصلا منو نبینه. حالا جالبه که تو همه ی مهمونی ها رضا همیشه تو پذیرایی کردن از مهمونا خیلی فعاله! عدل همون اون شب انگار که یه رضای دیگه شده بود!

 

 

/ 14 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هما

سلام تولدت خیلی مبارک [بغل] نمی دونم والا ما که شوهر نداریم [نیشخند] ولی واقعا حست رو درک کردم نمی دونم من باشم چه برخوردی دارم کلا توی خونه ی ما هم خوونواده تولدی نیستند [افسوس]

سارا

تولدت هیجده سالگیت مبارک! انشاالله تولدهای هیجده سالگی بعدی. برات سعادت و سلامت، آرزو دارم. چون سابقه ایشون خوب بوده توی پذیرایی، پس واقعا اونروز اون جلسه، اثرات منفی ادامه دار داشته. این حرف تا عمل خیلی سخته. [خوشمزه] حتی برای آقا رضا.

نازنین مامان آرتین

تولدت مبارک عطیه جان....الهی همیشه شادو سلامت باشی و به همه ی آرزوهای ریزو درشتت در زندگی برسی.....[گل][ماچ][قلب]

شادمانه

سلام فعلا باس بگم تولدت مبارک باشه با اینکه داداشی ات هستم، اما دعوت نداشتم که هیچ، یواشکی تقلب هم نرسونده بودی که بدونم ایشالا دلت مالامال از شادی باشه همیشه ایام به کامت باشه و همیشه خاطرات خوب و خوش از روز تولدت داشته باشی ارادتمند داداشی سهل انگارت

آتی

تولدت مبارک عطیه جان. همیشه شاد و سلامت باشی. خوش به حالت که اینقدر در برخورد با همسر صبوری

مامان درسا و يسنا

سلام ، تولدت با تاخير مبارك عزيزم [گل] پيش مياد ديگه به دل نگير ....[شوخی]

مريم

عزيززززم با تاخير فراوان تولدت مبارك، چون با مامانم هم تولدي هستي از سال ديگه يادم ميمونه به موقع تبريك بگم . مردها رو جون به جونشون كنن مَردَن و از جنس كُنده درخت !!!! [کلافه]

آزاده

سلام تولدتون مبارك با تأخير شرمنده ايشالله 120 ساله بشي در كنار خانواده راستش اين تفاوت خانمها با آقايون هست متأسفانه گاهي چيزهايي كه براي ما مهمه براي اونا ناچيز و بي‌اهميت است و اصلا مهم نيست و هي بايد بهشون گوشزد كنيم

الهام مامان دل آرام

عزيزمممممممممممممم خيلي غصه خوردم برات........... آقا رضا خيلي كم لطفي فرمودن.....:((( كلا از بس خيلي لوس مي كني آقاي همسرر رو...همين شده ديگه...

ترانه

کاش حداقل مهمونا یه دستی ازت می گرفتن.