رویایی که هیچ وقت واقعی نشد...

صبحها تو راه خونه تا اداره, رادیوی ماشین رو موج رادیو نمایش روشنه و بین ساعت 6 و نیم تا 7 یه نمایش دنباله دار معمولاً یک هفته ای پخش میشه و من هم مشتری پر و پا قرص این نمایش ها... اخیرا خیلی موضوعات و داستان های جالبی رو پخش میکنه...

موضوع داستان این هفته ش برام جالبه... یه چیزی بین رویا و واقعیت... نمیخوام به این نمایش و اتفاقاتش بپردازم*. اما نکته ای که امروز حین شنیدن نمایش توجه منو خیلی به خودش جلب کرد این موضوع بود:

گاهی اوقات در عین ظاهر خوشبخت زندگی, نرسیدن به یه رویا میتونه یه حسرت رو تا آخر عمر برای آدم به جا بذاره... حسرتی که باعث بشه هیچوقت احساس خوشبختی کامل نکنی... هیچ وقت از زندگی ت راضی نباشی... و حتی بعد از مرگ روحت هم این حسرت رو با خودش یدک بکشه...

یه رویا... یه حسرت... یه ظاهر خوشبخت... یه رویا... یه حسرت...

بهش فکر کنید!

آیا رویایی دارید که حس میکنید دیگه براتون دستیافتنی نیست (حتی مثل رویاهای کودکی) و عدم تحقق ش باعث شده اون حس رضایت قلبی رو از زندگی تون نداشته باشین؟! حس کنین یه چیزی کمه!

 

تو پست بعدی نظر خودم رو مینویسم.

 

* فقط اینو در مورد داستان نمایش بگم که قهرمان داستان بهش الهام میشد که در طول زمان به عقب سفر کنه و بعضی از آدمایی که رویاهاشون موقع زندگی شون (چون الان دیگه مُردند!) محقق نشده بود رو پیدا کنه و به آرزوشون برسونه. حتی اگه آرزوشون تماشای از نزدیک یه بازی بیسبال بوده باشه!!!

/ 16 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
aghaye khone

خوشبختانه هنوز امیدوارم که بتونم رویای بزرگ زندگیمو محقق کنم... هنوز امیدمو از دست ندادم.

s

اين زندگى به ظاهر خوشبخت و حسرت درونى و عميق كه هميشه همراه.. منم.. سالهاى طولانى كسى رو خيلى دوست داشتم ..ولئ نشد.. الان با اينكه زندگئ مشتركئ دارم ولى روزى نيست كه فكر نكنم و حسرت نخورم كه چرا اون شخص خاص نيست .. همين باعث شده هيچوقت از زنگيم راضى نباشم ..

جوجو

مرسی از اومدنت خوشحال شدم ...دوست دارم تو این انتخاب کمکم کنی ...

جوجو

عطیه جان من با اینکه 24 ساله ام اما واقعا بلد نیستم بایه مرد چه جوری رفتار کنم چه کاری درسته و چه کاری نا درست کلا از یه ور جوب همیشه میوفتم ...من این وبلاگ راه انداختم به خاطر اینکه از تجربه های دوستی مثل شما استفاده کنم

خانم اردیبهشتی

سلام بچه که بودم دوست داشتم پری دریایی بشم!!! فکر می کنی اون قهرمانه بتونه این رویای من را محقق کنه؟! [زبان] در مورد حسرت! حسرت این را دارم که چرا هیچ وقت داستان زندگی پدرم از وقتی زنده بود ازش نپرسیدم؟! چرا هیچ وقت ازش نخواستم خودش بگه چه اتفاقی تو کودکی براش افتاده؟!

مریم

آی مهین جون دست رو بد جای دلم گذاشتی.. کدومش رو بگم واست؟ اولیش اینکه ازدواج نکنم و تنها زندگی کنم و یه دوست پسر هم مثل آشنا داشته باشم که اونم خونه خودش رو داشته باشه خیلی هم همدیگرو دوست داشته باشیم اما هیچ وقت ازدواج نکنیم... دومیش یه نویسته خوب بشم و بتونم داستانهام رو منتشر کنم... یعنی اولش برم امریکا درس نویسندگی خلاق بخونم بعدشم هر چی دلم خواست چاپ کنم.... بازم هستا اما دیگه بیشتر ازین بهش فکر کنم باید برم خودمو بکشم بعدش....

جوجو

سلام عطیه جان نو گلات خوبن ؟شناختن یه مرد که کلا چیزی و رو زبون نمیاره و باید از بین یه حرفاییش بدونی که چی میخواد سخته و مشکل من اینه که هنوز غیر از اوایل که قصد ازدواج بود دیگه صحبت جدی نکرده ...و من پا در هوام

خانم اردیبهشتی

بارها از مامان پرسیدم. مامان کمی می دونه! می گفت بابات دوست نداشت خیلی حرف بزنه! اگه پرسیده بودم! اگه گفته بود الان خیلی خیلی راحت تر درکش می کردم.

مینو

سلام.خیلی رویا ها دارم که دست نیافتنی هستند.آدمهایی که مرده اند وفقط در داستانها میشود دو باره جان بگیرند.روزهایی که از پارک ساعی تا میدان انقلاب پیاده میرفتم وحالا نمیتوانم از داخل هال به حیاط بروم.حسرت اینکه دوبار قیچی باغبانی را دستم بگیرم.

نازنین مامان آرتین

چه جالب!