حس خوب مهربانی...

پای ظرفشویی داشتم ظرف میشستم... ناخودآگاه صدای بابا پشت تلفن تو گوشم پیچید:

الووووووووووووو!!

بابا عادت داشت "الو" ی اول رو پشت گوشی می کشید. جوری که حس می کردی مثل قدیما داری با تلفن راه دور صحبت میکنی و برای واضح تر شدن صدا باید کلمات رو بلند و کشیده بگی!

دلم پرکشید... دلم پر از غم شد... دوباره این پُتک توی سرم کوبیده شد که : بابا دیگه نیست!

و باز غم روی دلم هوار شد که : آخه چرا اینقدر زود؟! کی فکرش رو می کرد؟!

ظرفا رو تموم کردم و اومدم نشستم روی مبل توی هال! بچه ها داشتند نقاشی می کشیدند. گوشی موبایل رو گرفتم دستم تا یه کم حواسم پرت شه. رفتم توی وایبر که دیدم خواهر رضایی هم یه خاطره از بابا رو از قول مامان توی گروهی که منم توش عضوم گذاشته. نوشته بود که:

امروز پای صحبت بانویی نشستم که مهربان همسر را چندی پیش ناباورانه از دست داد. از اتفاقها و خاطرات آخرین برام می گفت. تلخ و شیرین و پرحسرت. از جمله:

" به اصرار بچه ها میز کاری رو که سال ها ازش استفاده کرده بود،دیگه می خواست رد کنه. موقعی که داشتند میز رو از در بیرون میبردند، پدر با میز وداع کرد، وداعی صمیمی و شاکر. اهل خونه خندیدند که: "بابا با میز حرف میزنی؟!"

بابا گفت : این میز سال ها به من خدمت کرده و یه جورایی همدم من بوده. آدم باید از هر چی و هر کی که یه روزی بهش خدمت کرده تشکر کنه حتی اگه یه میز باشه!"

خوندن این خاطره از بابا دیگه تیر خلاصی شد تا با صدای بلند هق هق کنم. بی ملاحظه ی حضور بچه ها!

یه دفعه دینا سراسیمه اومد سمتم که:

- مامانی چی شده؟!

- ....... دلم خیلی واسه بابا حاجی تنگ شده....

سفت بغلم کرد و سعی کرد آرومم کنه... بعدش رفت و یه دستمال آورد تا اشکام رو پاک کنم...

در تمام این مدت سورنا گیج و مبهوت این ماجرا فقط ریز ریز میخندید که :

مامانی!!!! سِرا قیافه ت اینزوری سُده (چرا قیافه ت اینجوری شده)؟ سِرا سِسمات زست (چرا چشمات زشت) شده!!!!!

.

.

وقتی کمی آرومتر شدم، یه حس خوبی توی دلم جووونه زد...

حس خوب داشتن مهر و محبت و عشقِ بچه ها توی خونه مون...

خدایا خودت هردوشون رو در پناه خودت حفظ کن! آمین!

/ 9 نظر / 41 بازدید
فاطمه

سلام روحشون قرین آرامش و دل شما هم سرشار از امید و شادی.

آزاده

سلام عطيه جونم با خوندن خاطراتت اشك از چشمهاي منم جاري شد روحشون شاد خدا بهتون صبر بده خوبه بچه هاي گلي داري كه ميتوني محبت باباتو تو دل اونا دوباره بكاري و بزرگ بشه

شادمانه

تغییر و تطابق با واقعیت همیشه راحت نیست پذیرفتن واقعیت هم سهل نیست گاهی ادم بایستی خودش رو رها کنه تا غم ، اروم اروم با ما وداع کنه و فقط یادی بمونه و خاطره ای و یادش بخیری خدا رحمتشون کنه

الهام مامان دل آرام

اخی بگردم... واقعا درکت می کنم...خیلی سخته خیلی مرگ والد هولناک ترین رخداد زندگیه[ناراحت]

مژگان مامان عسل

فدات شم الهی.. دلم پر غصه شد روح پدرت شاد باشه.. با اون قلب پر از مهر و محبتش خدارو شکر برای وجود بچه هات.. خدا هیچ دردی رو نمی ده که درمانش رو از قبل نداده باشه دوتا تسلی دهنده کوچیک داری مثل فرشته

فندوقی

عطیه نازنینم جزو اولین وبلاگهایی بودی که خوندمت ولی زیاد کامنت نذاشتم برات. منو ببخش. همدردیم منم پدرمو از دست دادم. همیشه داغت تازه میمونه. ولی سعی کن با خاطرات خوبش زندگی شادی داشته باشی. مطمعن بش پدرتم همینو میخواد[ماچ]

لیلا مامان مارتیا

وای عطیه میفهممت چه سخته [نگران][ناراحت]

آرزو

عطیه جان خیلی وقت بود به وبلاگت سر نزده بودم، خیلی متاسف شدم بابت پدر،خدا رحمتشون کنه، بچه ها رو ببوس

آزاده

سلام عطيه جان حالت خوبه بچه ها خوبن مامانت خوبه از حالتون ما رو بيخبر نزار مواظب خودت و گل پسري و گل دختري باش