خواب موندیم!

از اول هفته حس کم خوابی و خوابالودگی ولم نمیکرد. این دو سه روز رو با خستگی ناشی از کم خوابی شروع کردم و هر روز به خودم قول میدادم که دیگه اون شب زودتر بخوابم. و این میسر نشد تا دیشب.

 دینایی بچه م هنوز دو هفته از سرماخوردگی قبلیش نگذشته بود که دوباره سرما خورده. دیروز عصر هم بدقلق و بی حوصله از تبعات آبریزش, اصرار داشت که جای خوابش رو توی هال براش بندازم تا در کنار ما استراحت کنه. با اینکه همیشه عاشق شلغم و سوپه اما دیشب اصلا میلش نمیشد و این بود که بعد از خوردن شربت سرماخوردگی از ساعت شش عصر خوابید و علیرغم اصرار من برای خوردن سوپ و شلغم, راضی نشد که از خواب پاشه.

زود خوابیدن دینایی بهانه ای شد که من و رضایی و سورنا هم بعد از خوردن شام همونجا توی هال ولو بشیم و خوابمون ببره. یه دفعه چشمام رو باز کردم و دیدم ساعت تازه نه و نیم شبه و همه خوابن. بچه ها رو یکی یکی بغل کردم و بردم سرجاشون خوابوندم. دستگاه بُخور رو هم نزدیک تخت دینا روشن کردم تا تنفسش رو بهتر کنه. 

برای اینکه مراقب دمای بدنش باشم همون جا پای تختش واسه خودم جا انداختم و خوابیدم. نیمه های شب دینا از خواب پا شد و آب خواست. بعدش هم گیر داد که اونم میخواد بیاد پایین پیش من! بعد هم اصرار که موبایلت که صبح ها از خواب بیدارت میکنه رو بده من بذارم زیر بالشم تا فردا من تو رو بیدار کنم! دیدم خیلی خوش اخلاق نیست و نمیشه باهاش چونه بزنم. این بود که قبول کردم. فقط گفتم زیر بالش نذار کمی از خودت دورتر بذارش.

دیگه خوابیدیم و من تو خواب و بیداری هی با خودم ذوق میکردم که آخ جون امشب چه کش اومده و طولانی تر شده. کمبود خوابم اینجوری جبران میشه. دیگه یه موقعی به خودم اومدم که نه بابا! این کش اومدن زمان یه کم غیر طبیعی داره میشه. نکنه صدای زنگ آلارم موبایل* رو نشنیده باشم؟! پاشدم رفتم توی هال و توی تاریکی سعی کردم عقربه های ساعت رو پیدا کنم و بخونم.

هی وای من! ساعت بیست دقیقه به هفت صبحه!!!!! حالا من کی باید پا میشدم؟ پنج و نیم!

خلاصه دیگه نفهمیدم چه جوری رضا و دینا رو از خواب بیدار کردم . دینایی حال و روزش خیلی بهتر از دیشب بود. با سرعت نور خوراک لوبیایی که از شب قبل آماده کرده بودم رو براشون گرم کردم و بعد راهی شون کردم! خدا رو شکر که اونا به موقع از خونه رفتند بیرون. اما خودم نه رسیدم صبحونه بخورم و نه درست و حسابی آماده بشم. با وجود صرف نظر از همه این کارا به کلاس ورزش صبح (که ساعت 7 شروع میشه) هم نرسیدم.

اما این اتفاق یه خوبی بزرگ داشت و اون اینکه من دیشب یه دل سیر خوابیدم. هر چند به خاطر شرایط سرماخوردگی دینا, بیدارخواب بودم اما از بعد از تولد بچه ها من به این بیدار خوابی عادت دارم. مهم اینه که دراز کشیده باشم. همین خستگی و کم خوابی م رو برطرف میکنه.

امروز کلی سرحالم و دیگه به خاطر کم خوابی اول هفته, منتظر رسیدن آخر هفته نیستم! اینهم نیمه پُر یه اتفاق غیرمنتظره!

 

* بعد از پیدا کردن موبایل, کاشف به عمل اومد که موبایل خاموش شده! یه موبایل خاموش هم که دیگه کاری ازش برنمی آد!

 

/ 8 نظر / 8 بازدید
Afsaneh

خوش به حالت که به بیخوابی عادت کردی. من هنوز بدنم مقاومت نشون میده ... اما راستی یک سوال: ساعت ٥.٣٠ صبح از خواب بیدار میشی؟؟؟ اینقدر زود؟؟؟ میتونم بپرسم چرا؟ در مورد پست قبل چیزی ندارم که بگم هرچند که گفتنی بسیاره. متاسفم از این اتفاق که متاسفانه کم هم پیش نمیاند. شiید اینها همه تلنگری باشه برای بازنگری سیستم ایمنی مترو ها و دیگر امکان قبل از اینکه فاجعه به بiر بیاد. دخترک سرما خورده را ببوسش و به امید بهبودی هرچه زودتر.

Afsaneh

سوالم را پس گرفتم.

آزاده

دقيقا منم 5:30 از خواب بلند ميشم ولي خوب اينقدرم رو دور تند نيستم اما پروسه بلند كردن دختري خيلي وقت گيره و هميشه با اينكه شبا زو ميخوابه در حال غر زدنه ميدونم كه مهد رو دوست نداره و براي همين بدقلقي ميكنه چون روزاي تعطيل از ساعت 6 ميگه پاشين من گشنمه صبحانه ميخوام[گریه]

aghaye khone

من عنوان رو دیدم فکر کردم کلاً از کار و زندگی موندین یه روز ولی این زیادم بد نبود. منم اون اوایل که محمدامین دنیا اومده بود زیاد خواب موندم. ولی این بیخوابی کشیدن خدایی بد دردیه...

مامان دینا و امیر و یکتا

آخی چقدر صبحها باید زود بلند بی. ...چه جالب مثل من....منم بیدار خوابی اذیتم نمی کنه همین که دراز بکشم برام غنیمت. ...ه.....شاد باشید....همگی

شادمانه

گاهی یه استراحت طولانی می چسبه اونقدر که سختی ها ی بعدیش هم به چشم نمی اد

صحرا

منم صبح ها پنج و نيم بيدار مي شم. منتها بدون استفاده از هيچ زنگ و آلارمي. انگار ديگه عادت کردم. حتي روزهاي تعطيل هم همون موقع بيدار مي شم و مي رم توي آشپزخونه و توي سکوت در حالي که بقيه خواب هستن سرگرم کارها مي شم.

دختردریا

واقعا کش اومدن شب بیشتر از هر چیزی واسه یه کارمند و صد البته یه دانش آموز :) می تونه لذت بخش باشه ! :)