حسرت...

این روزها کارم شده نبش قبر خاطرات...

اونم خاطراتی که با مرورش تا مغز استخوونم تیر میکشه...

که چرا فلان روز که بابا به خاطر سر و صدا کردن بچه ها بهشون تشر زد از دستش ناراحت شدم و بهش انتقاد کردم!

که چرا بهمان روز وقتی داشت به جون مامان غر میزد بهش توپیدم که " اینقدر به جون مامان غر نزن! مگه اسیری آوردی!"

که چرا اونروز که با پیژامه رفته بود تو کوچه و رو پله ی همسایه روبرویی نشسته بود بهش غر زدم که " بابا این چه وضعی یه! آخه با این لباس میرن دم در؟!"  

که چرا سر هر سفره که دور هم می نشستیم، همه مون کشیک اضافه خوردن نون و برنج اونو میکشیدیم! و هی غر میزدیم که بابا! کم برنج بخور! کم نون بخور! برای سن شما (70 سال!) این جور غذا خوردن سمه!

که چرا؟

که چرا؟

اگه میدونستیم که دنیا اینقدر بی وفاست و اینقدر ناغافل اونو از پیش ما میبره ، تا آخر دنیا لال میشدم و هیچی بهش نمی گفتم...

آخ که دلم لک زده که از راه برسم و ببینم بابا با همون پیژامه آبی رنگش رو پله همسایه نشسته!

که یه بار دیگه بابا بزنه به باسن سورنا که : "بچه مگه نمیگم سر و صدا نکن!

که یه بار دیگه بابا سر میز غذا دست ببره سمت ته دیگ و من لال بشم اگه حرفی بزنم...

دریغ و صد حیف...

چقدر زود دیر میشود...

 

/ 16 نظر / 48 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آزاده

حق داري عطيه جان داغ عزيز خيلي سخته و به اين زودي ها از ياد نميرن سعي كن خاطرات خوبشونو بگين و با اين فكرا خودتو آزار نده گفتن خاطرات خوب و ياد كردن از ايشون آرومتون ميكنه گل دختري و گل پسري رو ببوس

شادمانه

مهم گذشته نیست، مهم امروزه که با حسرت دیروز ، به دیروز پیوند میخوره زندگی بی اشتباه پیش نمیره، شاید مفید اینه که بتونیم اشتباه رو درست درک کنیم، درست تحلیل و تاحد امکان مدیریت و پیشگیری ارزوهای محال گاهی مسکن های خوبی هستند، اما وزن دادن و عادت کردن و حسرت خوردن به این ارزوها جانکاه و فرساینده ست ارزش گذشته به دستاوردها و تجارب اون هست، که برای امروز برنامه ایجاد کنه که حال بهتر و فردای روشن تر ساخته بشه امیدوارم با کارهای پسندیده ای،‌یاد و خاطره ایشون رو به بهترین وجه زنده نگه داری،‌ کارهای عام المنفعه و خیرات صبح روز شنبه شما بخیر و شادی

آتی

روحشون شاد. فکر میکنم این غمگین ترین پستی بود که تاحالا تو وبلاگت خوندم حتی نسبت به پست قبل. مطمیئنم اگه حرفی بهشون زدی از روی دلسوزی بوده. فکر میکنم رفتگان ما از بیقراری ما ناراحت میشن. میدونم واقعا سخته کنار اومدن با فوت یک عزیز. امیدوارم این روزها زودتر بگذره برات.

فرزانه

الهی من فدای دلت :* خودتو اذیت نکن عطیه! همه مون همینیم. همه ی اینایی که گفتی رو ما همش داریم سرش به پدر غر میزنیم.. ناگزیره.... خودتو سرزنش نکن که چرا اینج.ری کردی. خدا رحمت کنه بابا رو.. روحشون شاد باشه

دالیا

خیلی سخته عطیه جون خیلی... وقتی بابام 46سال داشت از دستش دادیم و حالا بعد از 20 سال هنوز هر لحظه و هر ثانیه خاطراتش از ذهنم دور نشده خدا بهتون صبر بده و بدون ناراحتی شما روح پدرتون آزار میده عزیزم. روحشون شاد

خانم کوچولو

وای عزیزم حق داری. من حتی تصورشم نمی تونم بکنم. کاش قدر داشته هامون رو بدونیم. از ته دل از خدا براتون صبر می خوام. صبر...

خواننده جديد

سلام من با وبلاگ شما از پستى كه صحرا جون در مورد فوت پدر شما گذاشته بود آشنا شدم و روزهاى متوالى مشغول خوندن آرشيوتون بودم عطيه جون خدا پدرتون رو رحمت كنه و به دل شما هم صبر بده ولى عزيزم دل خودتو بذار پيش دل امثال من كه در يازده سالگى و در روز هاى اوج جنگ زمانى كه دسترسى به دارو و درمان بسيار محدود بود پدرم رو از دست دادم . بيماريي كه عموى من هم با اون دست به گريبان بود ولى با يه پيوند كليه الان سالهاست كه داره راحت زندگى مى كنه باور كن كه خيلى درد بزرگيه كه آرزو داشته باشى كه كاش همسرت پدرت رو مى شناخت يا بچه هات پدر بزرگشونو مى ديدن باور كن گاهى به كسانى كه از پدرشون خاطره دارن حسوديم مى شه دوست عزيزم اينها رو گفتم كه خدا رو شكر كنى كه تا حالا سايه ى پدرت بالاى سرت بود و از زلال وجودش چشيدى هر چند كه سيراب نشدى واقعا اميدوارم خدا بهت صبر بده چون مى دونم چى مى كشى

khonekashonemozhe.blogfa.com

خدا پدرتو بیامرزه گلم . دنیا هم نامرده و هم بی وفاست این سرنوشت همه ماست بی تردید. امیدوارم قدر زنده هامون بیشتر بدونیم.

رگبار

حسرت ها هرگز تمامی نخواهند داشت عطیه عزیز ولی ما انسانها در لحظه زندگی می کنیم . مبادا خود را سرزنش کنی

سمیرا

خوب همه سخت گیری ها ب خاطر خودشونه ادم چمیدونه یهو پر میکشن به خاطر خودشون که دوست ندارن خدا نکرده زمین گیر نشن سخت میگیرم پدرم منم 63 سالشه قند داره همش مراقبیم اونم مث پدر شماست واقعا مام همش میگیم مگه مادرمون اسیریه خدا رحمت کنه