جشن الفبا... تابستان و کاسه ی چه کنم چه کنم!

جمعه صبح جشن الفبای دینا بود.... خانواده ی شمعدانی ما به همراه بابا بزرگ و عمه جون, تو این جشن شرکت کردیم و الحق که خیلی جشن خوب, زیبا و خاطره انگیزی رو برامون رقم زدند...

جشن تقریباً دو ساعت طول کشید و در تمام این مدت, این بچه های کلاس بودند که با هنرمندی هر چه تمام تر, اعلام برنامه کردند, شعر خوندند, تاتر بازی کردند, اجرا کردند و در نهایت رقصیدند... هماهنگی و نظم بچه ها حاکی از ساعتها زحمت و تلاش معلم و مسولین مدرسه بود... دو ساعت شاد و پر از لحظات احساسی... جوری که به هیچ وجه نمیتونستی جلوی اشک شوقت رو بگیری... دیگه با خوندن ترانه ی مادر این اشک تبدیل به بارون بهاری شد و کم بود با سکسکه هم همراه بشه...

دخترک شیرینم... با سواد شدنت مبارک باشه عزیزم...

در کنار همه شوق و ذوق باسواد شدن دخترکم, دغدغه ی تابستون و پر کردن اوقات فراغت و باقی داستانا, حسابی ذهنم رو مشغول کرده.

بچه ها تا 24 خرداد تعطیلند و بعدش تا آخر مرداد میتونن تو کلاسهای تابستونی مدرسه شرکت کنن. که در این بین کلاس های زبان تو روزهای زوج اجباری یه!!!!! یعنی به هر حال باید اون روزا بره مدرسه! بعد کلاسها هم حداکثر تا یک بعد از ظهره! این یعنی به اجبار باید سرویس هم بگیریم! حالا همه ی اینا به کنار... خوب بچه ساعت یک کجا بره که تنها نباشه!

از یه طرف خود دینا دلش نمیخواد اصلا تابستون کلاسی داشته باشه! که البته روزهای اول طبیعی یه و من مطمئنم بعد از مدتی خودش دوباره دلش هوای دوستاش رو خواهد کرد.

و همه ی این ها یعنی: دردسرهای یه مادر کارمند هیچ وقت تمومی نداره ...!

/ 10 نظر / 19 بازدید
آزاده

سلام عزيزم مبارك باشه با سواد شدن دختر گلت ايشالله به سلامتي

نویسنده

جشن تقریبا دو سال طول کشید [تعجب]

مهسا

خیلی قشنگ بود، امروز با وبلاگتون آشنا شدم از این به بعد زود به زود میام

صفورا

سلام. مبارک باشه با سواد شدن دخترکتون انشالله فارغ التحصیلی دانشگاهشو باهم جشن بگیرید.

برای تو

حق با شما است امیدوارم بتونی برای دختر گلت کلاسهای خوبی پیدا کنی

فاطمه

سلام خیلی مبارکه. مامان خانم هم خسته نباشه.

خانم اردیبهشتی

سلام آره واقعا معضلیه این کلاس تابستونی! دیگه اون قسمت اجباریش عجیب تره!

شادمانه

چه جالب خوبه در کنار جشن تکلیف، یه جشن الفبا هم هس من هنوز خاطره درس اخر سال اول رو بخاطر دارم، با کلی حواشی

هما

تبریک میگم باسواد شدن دینا جون رو :* چقدر قشنگ گفتی از جشن :) خیلی وقته جشن های بچه ها رو ندیدم.

فرزانه

عطی باورت میشه یه لحظه اومدم بنویسم اسممو سارینا؟ ناخودآگاه :))))) میگم تو مگه نگفته بودی عمه جون میخواد بره؟