رویایی که شاید یه روز واقعی بشه!!!!

دارم فکر می‌کنم که از کی فهمیدم خوب نقاشی می‌کشم و یا استعداد نقاشی‌م خوبه؟! پررنگترین خاطره‌م به دبستان برمی‌گرده... اونروز که نقاشی روباه و زاغ رو کشیدم... اونروز که معلم صدام زد و بهم گفت:

- مامانت نقاشی ش خوبه یا بابات؟! کدومشون اینو برات کشیده؟!

- اجازه خانوم! خودم کشیدم...

معلم در حالی که چشماش رو ریز کرده بود و سعی داشت از روی چهره‌م دروغ سنجی کنه گفت:

-اگه راست میگی یه دونه همین‌جا جلوم بکش ببینم؟!

- چشم خانوم...

و من در حالی که بغض گلوم رو می‌فشرد و انگشتام با لرزش مداد رو کاغذ می‌کشید سعی کردم که از غرورم و توانایی م جلوی معلم و همه ی بچه های کلاس دفاع کنم... بعد از چند دقیقه نقاشی م تموم شد و معلم در حالی که چشماش گرد شده بود تمام تلاش‌ش رو بکار برد تا یه جوری از دلم دربیاره... اما من واقعاً دلم شکسته بود ...

چند سال بعد، وقتی کلاس پنجم دبستان بودم توی مدرسه یه مسابقه نقاشی برگزار شد. منم تو اون مسابقه شرکت کردم. تو دور مقدماتی جزو نفرات برتر انتخاب شدم و قرار شد همون نقاشی دور مقدماتی رو تو ابعاد بزرگتر و اینبار روی مقوا بکشیم و به مدرسه تحویل بدیم تا برای مسابقات بین مدارس به منطقه ارسال بشه. تمااام جزئیات نقاشی یادمه:

دو تا قوی زیبا روی یه آبگیر آروم شنا می‌کردند... کنار دریاچه رو نی‌های بلند پوشونده بود و در دوردست‌ها هم سایه‌ی درخت‌های انبوهی دیده می‌شد...

با چه عشقی اون نقاشی رو کشیدم و با مداد رنگی رنگ کردم... خداییش خودم هم از نتیجه کارم کیفور بودم... با غرور نقاشی رو به مدرسه تحویل دادم و برای روز اعلام نتایج روزشماری می‌کردم... یه روز زنگ تفریح وقتی که تو اتاق فوق برنامه داشتم تو آماده شدن روزنامه دیواری مدرسه با بقیه بچه ها کمک می‌کردم، رفتم سر کمدی تا چند تا ماژیک دربیارم یه دفعه از توی یکی از کمدها یه دسته مقوای لوله شده ریخت بیرون... اومدم جمع شون کنم که یه دفعه متوجه شدم این مقواها نقاشی بچه هاست! نقاشی‌ها با بی سلیقگی تمام لوله شده بود و بعضی هاشون هم کمی پاره شده بود... و بینشون هم نقاشی من! خداااااااااااااااای من! این نقاشی چرا اینجاست؟! پس من منتظر اعلام چه نتایجی هستم؟! اونقدر حالم بد شده بود که ناخودآگاه اشک تو چشام جمع شده بود...

موضوع رو که با مسئولین مدرسه در میون گذاشتم فهمیدم که به دلیل مشغله (!!!!!!) کاری اصلاً یادشون رفته نقاشی‌های بچه‌های مدرسه رو به منطقه بفرستند... مدیر تاکید کرد که حتما موضوع رو پیگیری می‌کنه... اما دیگه چه فایده.... هیچ چیز برای من عوض نمی‌شد... و من باز هم دلم شکست...

سومین خاطره مال دوران راهنمایی‌م بود... باز یه مسابقه نقاشی برگزار شد و نقاشی من جزو نفرات برتر برای منطقه ارسال شد... این بار مسابقه طراحی بود و من یه کوزه با مداد سیاه طراحی کرده بودم. این‌بار انگار شانس با من یار بود و نقاشی ها واقعا به منطقه ارسال شد. مدتی بعد نتایج منطقه اعلام شد. وااای خدای من! من دوم شده بودم. قرار بود طی مراسمی هدیه‌های ما رو بدن. اونقدر ذوق اون جایزه رو داشتم که تو پوست خودم نمیگنجیدم... من بلاخره بابت نقاشی میخواستم جایزه بگیرم!!!!

روز مراسم از راه رسید. هنوز اوایل صبح بود که یه دفعه دیدیم وضع مدرسه به هم ریخت! انگار یه خبرهایی بود! خداااای من! بمباران! موشک! آژیر قرمز!

و بعد از اونروز تعطیلی مدارس تهران... کوچ ما از تهران به شهرستان‌مون و شروع امتحانات نهایی و شرکت ما تو امتحانات به عنوان دانش‌آموز جنگ‌زده! و طبعاً فراموشی اون مسابقه و اون جایزه برای همیشه...

نمی خوام دنبال نکردن این علاقه رو بندازم گردن این خاطرات. دلیل عمده ش عدم وجود امکانات تو دوران جنگ و سختی شرایط زندگی بود... سختی هایی که واقعا اجازه پرداخت هزینه بابت آموزش این فوق برنامه رو به من و خانواده م نمیداد... بعد از اتمام مدرسه بلافاصله دانشگاه و بعدش هم بلافاصله کار و بعد هم زندگی مشترک و بعد هم بچه و ...

الان که علاقه دینا رو به نقاشی و توانایی ش رو تو خلق تصاویر پر از حس و رنگ میبینم انگار که رویاهای کودکی خودم دارن جون میگیرن! دلم میخواد تا جایی که خودش علاقمنده دنبال این استعدادش بره... و من هم از هیچی براش دریغ نمیکنم... همه ی اطرافیان هم متوجه این استعداد دینا شدند... نقاشی هاش واقعا زیبا و پر از حس و جون هستند... و من خوشحالم از اینکه این وسط نقش اون مامان سوسکه که قربون دست و پای بلوری بچه ش میره رو بازی نمیکنم! و صرفا از روی عقده های سرکوب شده بچگی م اونو تشویق نمی کنم! اون واقعا در این زمینه استعداد داره...

برای من رویای نقاشی روی بوم اونم با رنگ روغن هنوزم به قوت خودش باقیه!! هنوزم به اینکه یه روز بتونم روی بوم نقاشی، یه نقاشی زیبا خلق کنم  فکر میکنم... حتی گاهی اوقات خوابش رو میبینم...

اما تحقق این رویا نیاز به آموزش دیدن داره...

خدا رو چه دیدین! شاید یه کم دیگه که بچه ها بزرگ شدند و فراغتی حاصل شد، دنبال این رویا رو گرفتم...

 

/ 10 نظر / 30 بازدید
خانم اردیبهشتی

سلام من هم توی نقاشی استعداد داشتم ولی خوب حدر رفت!!!!!!!! [زبان] چه خوبه به دخترت این فضا را میدی که اون جور که دوست داره استعدادش را بارور کنه... برای خودت هم دیر نشده! فقط کافیه بچه ها به سن مدرسه برسند. سرت خیلی خلوت تر میشه و می تونی شروع کنی دوباره منتظر اون روز هستیم که عکس تابلوهات را بگذاری[قلب]

aghaye khone

چقدر به نسل دهه‌ی پنجاه و شصت این مملکت ظلم شد... همین الان هم میشه با خودآموز و تمرین و ... بعضی روشهای دیگه اصولی رو کار کرد. ضمن اینکه همچین استعدادهایی به این راحتی از بین نمیرن. و مسائلی مثل بالا رفتن سن و ... نمیتونه کمرنگشون کنه. انشاءالله در مورد نقاشی خبرهای خوبی ازتون بشنویم.

شیرین

عطیه جانم. حتما پیگیری کن. برعکس شما و دینا جان ، من و آیین به اندازه سر سوزن استعداد و هنر نقاشی نداریم. یعنی افتضاح. دوستت دارم.

aghaye khone

اصلش همون "بعدش هم!" بود...

فرزانه

ای جااااااااااااااانم :** من در مورد نقاشی اینجوری بودم. اولین چیزی هم که یادمه اینه که تی شرت ها و لباساییم که روشون عکسای کارتونی داشت (مثلا گوفی.. اون سگه یادته؟ یا میکی موس) میذاشتم جلوم و از روشون نقاشی میکشیدم. بعد از اون هم نوشتن بود.. یادم میاد راهنمایی که بودیم یه دختری دو سال از ما بزرگتر بود اونموقع من کلاس اول بودم اون سوم. یه دوستی داشتم خواهرش همکلاسی این دختره بود. دختره هم همه ش تو مسابقات مقاله نویسی و اینا رتبه میاورد. یه بار به دوستم گفتم چقدر بهش پر و بال میدن خب ما هم میتونیم!!! (حسودیم گل کرده بود ینی؟ :)) ) دوستم گفت ما دیگه مثل این که نمیتونیم!!! من خیلی بهم برخورد. بعد از اون هم هش تو اینجور مسابقات شرکت میکردم و کم کم راه افتادم و هی نوشتم و نوشتم... یه بارم با اعتماد به نفس کامل تو یه مسابقه ی تلویزیونی شرکت کردم و برنده شدم و برام یه ربع سکه فرستادن!!!!! واقعا که... الان فکر میکنم میبینم نفهمیدم کجا ولش کردم؟

شادمانه

من از اولش هم خیلی با استحدات نبودم که اینطوری اذیت بشم اما واقعا خیلی سخت و طاقت فرسات همچین مسئله ای

لينك‌زن

سلام اين پست وبلاگ شما در "لينك زن" بازنشر داده شد باتشكر لينك‌زن http://linkzan.com/archives/12280/

فرزانه

کدوم استعداد؟ تو هم منو مسخره میکنی؟ :( میگم که... امانتی های مصی جان رو نفرست تا دوباره منو ندیدی! لدفن

نازنین مامان آرتین

آخی عزیزم..... کاملا درکت می کنم.....چه خوب که دینایی این استعداد رو به ارث برده و مطمئنم موفق میشه .نقاشیهاش خیلی قشنگ بودن و منکه لذت بردم..... در مورد خودت هم هیچوقت دیر نیست عزیزم.دیگه بچه ها از آب و گل درومدن و خودت هم م یتونی بری کلاس و به رویایی که همیشه در سر داری جامه ی عمل بپوشونی....باور کن همه چیز شدنیه ....منکه منتظر نقاشی هات هستم.... در ضمن منو بردی به دوران جنگ و صدای آزیر و بمباران و کوچ اجباری و .....[ناراحت] [ماچ]