تاریخ در مورد سوتی ها هم تکرار می شود!

این پست پارسال رو یادتون می آد؟

برنامه ریزی واسه تولد 7 سالگی دینا

وقتی داشتم اون پست رو مینوشتم حتی تصورش رو هم نمیکردم که همین بلا سرخودم بیاد! البته بلا که نه! در واقع سوتی!

پنجشنبه به خاطر فشردگی کار اداری مجبور بودم برم اداره. از طرفی هم دینا تولد دعوت بود ، این بود که بابا رضای مهربون مثل همیشه به کمک اومد... پیام های دعوت به تولد و آدرس و حتی شماره آرایشگاه نزدیک خونه رو برای بابا رضایی اس ام اس کردم.

رضایی هم تلفنی با آرایشگاه هماهنگ کرد و دخملی رو برد دم آرایشگاه تا موهاش رو براش براشینگ کنه . آخه خودش بلد نبود با موهای دینا چیکار باید بکنه که مناسب تولد رفتن بشه!ساعت تولد 11 تا 3 بعد از ظهر و به صرف ناهار بود! این بود که به دلیل ضیق وقت همینجوری لباس پوشیده و سر راه رفتند کادو خریدند و راهی تولد شدند!

رسیدند پشت در! اما چه سکوتی! تازه همین جا بوده که بابا رضا شست ش خبر دار میشه که ای دل غافل! نکنه مامان عطی سوتی داده باشه و تاریخ تولد رو درست نخونده باشه! زنگ در رو میزنه و میبینه بابا ی صاحب تولد با شلوارک و لباس راحتی اومد پشت در!

قیافه بابا رضا رو اون لحظه تصور کنین! اونهمه بدو بدو و آرایشگاه و خرید و ... اونم توی یه تاریخ اشتباه!

حالا دقیقا توی این لحظات من تو جلسه بودم و از همه جا بیخبر! ساعت حدود یک بود که من کارم تموم شده بود تازه گفتم بذار یه حالی از دخملی و تولد رفتنش بپرسم!

- سلام رضا جان! خسته نباشی! چه خبرا؟! کجایین؟

- کجا باشیم خوبه! اومدیم پردیش کوروش، شهر بازی ش!

- تو و سورنا؟!

- و دینا!

- عه! مگه دینا نرفت تولد!

- اگه بدونی خانوم چه سوتی دادی؟!

- خدا مرگم بده؟! چی شده؟!

- هیچی! همون بلائی که پارسال سر تولد دینا سر دوست دینا اومد سر ما هم اومد! اونم دقیقا سر تولد همون دوست!!!!!!

- خاااااااااااااااااااااااااااااااک عالم! ای ووووووووووووووووووای! ببخشید!!!! اونم دقیقا سر تولد همون دوست!!!!!!! آخ

- بعله! خانوم حواس جمع! قهر

- خوب من که اس ام اس ها رو واسه تو هم فرستاده بودم! خودت هم متوجه نشدی خوووو!

- خوب من دیگه اس ام اس دعوت رو نخوندم! فقط اس ام اس آدرس رو چک کردم!

- ببخشید تو رو خدا! شرمنده! بچه م ناراحته؟!

- بعله! تازه رفته آرایشگاه!!!!! مجبور شدم واسه اینکه خیلی غصه نخوره بیارمشون شهر بازی!

- چه کار خوبی کردی! دست گلت درد نکنه. من نمی دونم چه جوری مراتب شرمندگی م رو اعلام کنم. بازم ممنون!

- خواهش میکنم! خنثی

 

تمام راه اداره تا خونه داشتم فکر میکردم که چه تشابه خنده دار و باور نکردنی ای! همون سوتی! اونم سر تولد همون دوست! فک کنم چوب خدا بود! نباید اون روز به اشتباه اون مامان میخندیدم!خجالت

/ 5 نظر / 124 بازدید
سارا

هفته پیش یک کارت دعوت به عروسی دریافت کردم. مال حدودای نیمه شهریوره. منم به اشتباه فکر کردم آخر این هفته است. بعدش دقیقتر که شدم دیدم ماه 6 زده. منم به هر کی خندیدم، همون بلا سرم اومد. اینقدر این مساله تکرار شده که بهش ایمان آوردم! خیلی جالب بود که همون دوستش بوده!!!!!!!!

خانم اردیبهشتی

سلام ما هم یک بار چنین شد برامون! البته مادربزرگ همسرم سر ساعتش اشتباه کرده بودند! ما برای شام دعوت کرده بودیم و ایشون برای ناهار اومده بودند! وضعیت خنده داری بود![زبان]

فرزانه

:)))))))) عاشقتم