وروجک ته تغاری خونه ی ما!

1- با سو.رنا رفتیم مدرسه دنبال دینا. سرتق خان با اون زبون سین سینی ش میگه:

- مامانی! اینجا چقدر پُره دختره!

- خوب واسه اینکه مدرسه دخترونه ست مامان جان!

- چرا اینا همه س (همه ش!) میان و میرن؟!

- خوب واسه اینکه موقع تعطیل شدن شونه! دارن میرن خونه!

- چرا اون خانومه هی به من زُل میزنه؟!

- (حالا خانومه داره صداش رو میشنوه ها!) خوب مامانی شما هم داری ایشونو نگاه میکنی!

- من کی نگاس (نگاش!) کردم؟!

- همین الان!

- خوب باسه! دیگه نگاس می میکنم (دیگه نگاش نمی کنم!)

حالا خانومه داره از خنده غش میکنه. یه هو سور.نا به یه حالت تهاجمی بهش گفت:

- به خودت بخند! مگه من خنده دارم؟! برو خودتو مسخله (مسخره) کن!

-!!!!!!!!!!!!!! پسرم! مودب باش! ایشون میخندن چون حرف شما براشون جالب بود. کسی شما رو مسخره نکرد که!

خلاصه این داستان هر روز ماست! هر روز که چند دقیقه ای منتظر تعطیل شدن دینایی هستیم, پسری اونقدر زبون میریزه و توجه همه رو به خودش جلب میکنه که بیا و ببین! حالا خدا نکنه یکی این وسط یه لبخندی هم رو لباش بیاد, پسری حسابی برای ما آبروداری میکنه!!!!!

2- دیشب سر شام پسری شیطنت میکرد و درست شامش رو نمیخورد. بابائیش بهش تذکر داد که اگه وقت شام تموم بشه بشقاب ش رو برمیداره و ممکنه گرسنه بمونه. یه دفعه قلدری ش گل کرد و رو به بابائیش گفت:

- بذار خودم زودی دختر میسم (میشم)و بعدش قوی میسم و همه تونو میکُشم!

نمُردیم و دیدیم که برای قوی تر بودن باید دختر شد!!!!

3- دیروز بعد از برگشتن از مدرسه دینا, با بچه ها رفتیم سوپری محل تا کمی خرید کنیم. موقع پیاده شدن از ماشین پسری پرسید:

- مامانی کُزا (کجا) میریم؟

- میریم بقالی مامانی.

رسیدیم دم در مغازه که دیدم سو.رنا با صدای بلندی گفت:

- مامانی اینزا (اینجا) که بگالی نیست! اینزا فروسگاهه (فروشگاه)! یه فروسگاه بُزُگ (بزرگ).

چشمم به صاحب مغازه افتاد که دیدم داره میخنده و میگه:

بازم به این گل پسری که یه کم کلاس کار ما رو برد بالا! شما که ما رو بقالی ای بیش نمیبینین!

طفلی حق داشت. یه نیمچه سوپری بود واسه خودش!

اینم از وروجک ته تغاری خونه ی ما!

/ 18 نظر / 51 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Afsaneh

هنوزم از دستت ناراحتم که چرا بدون بچه‌ها آمدی و من ندیدمشون. ببوس این ته تغاری را از قول ما و همینطور دینا خhنوم عزیز دل ما را

مینو

سلام.تا ممکنه از این روزها لذت ببرید عطیه جان.دیگه تکرار نمیشن. خدا این پسر شیرن زبون را حفظ کنه.

فاطمه

وای منم هرجا یه بچه این مدلی حرف میزنه همینطور بهش زل میزنم وکیف میکنم پس دیگه این کارو نکنم[لبخند]

سارا

قدیمی ها الکی نبوده که زیاد بچه داشتند! شیرین زبونی های 2-3 سالگی بچه ها، هوش و حواسشون رو می ربوده.

بهارنارنج

سلام عطیه جون.........خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟ میبینم ماشالله پسر و دخترت بزرگ شدن......... امروز رفتم وبلاگ ستاره تو لینکدونی اسم وبلاگتو دیدم دلم تنگ شد.......ایشالله سلامت باشید همه تون......

شادمانه

ایشالا همیشه همینطور سرزنده ، شاد و بانشاط باشه

خانم اردیبهشتی

سلام [خنده] خدا حفظش کنه چه بامزه است سورنا خان! پسرک ما هم از اول دوست نداشت کسی نگاهش کنه

حافظ کوزه شکسته

سلام؛ خیــــــــــلی به حرفای پسقل خان خندیدم! مخصوصاً: برو به خودت بخند![خنده] دخترداییمن دو سال و نیمشه. ماها(پسر خاله دخترخاله پسردایی دختر دایی ها!پسر عمه دخترعمه ها) خیلی با پسقل خانم و بقیه پسقل ها بازی می کنیم! گاهی عصبانی می شه می گه: بـــرو ...! منو نبین...دیگه بازی نیمیکنم( نمی کنم!) خیلی جدی هم اخم می کنه! احتمالاً واسه آب تهرانه! این پسقل خانم ما هم قلدوره واسه خودش! تو مهدشون پسرا اگه اذیتش کنن کتک می خورن!!

نمیدونم چی بگم... فقط اومدم بگم من اینجام و دارم خونه ت رو زیر و رو میکنم.. نگی نمیای! بی سر و صدا میام. من اینجا که هستین رو دوست دارم.. کوچه تون دلباز تره ولی همین چند روز پیش بود زهرا داشت میگفت طفلک اینایی که تو این محله میشینن (شماها ینی :)))) ) میگفت اگه دلشون بگیره بخوان برن تو خیابون یکم قدم بزنن چارتا مغازه نداره! :)