شما بودی به دوستت میگفتی؟!

چهارشنبه یا یه کم تاخیر به سمت سینما راه افتادم. بر حسب تصادف رضایی هم یه کم دیر راه افتاده بود. زمان من برای رسیدن به موقع کافی بود اما ترافیک وحشتناک اون موقع صبح (ساعت 10 و ربع) باعث شد که هر دومون با 10 دقیقه تاخیر برسیم دم در سینما!

اونم سینما فرهنگ! یعنی از تبلیغات اول فیلم خبری نیست! پس با این اوصاف ما حداقل یک ربع اول فیلم رو از دست دادیم! اومدم برم تو پارکینگ سینما که دیدم رضایی دلخور داره میآد به سمتم!

- چی شده؟ بلیط نمیفروشند؟!

- نه!

- چرا؟! چون دیر رسیدیم؟!

- نه! اصلاً این سانس اکران ندارن! میگه مشکلی برای سالن یک پیش اومده که این سانس رو تعطیل کردند. سانس بعدی هم 12 و نیم شروع میشه!

- ای وااااااااااای! یعنی چی آخه؟! پس چرا تو سایتشون و اینجا دم گیشه هیچ اطلاع رسانی نکردن؟!

- لابد فکر نمیکردن کسی اول صبح پاشه بیاد سینما! یا اگر هم بیاد چون کم تعداده پس ارزش اطلاع رسانی نداره!

-  خیلی بی.شعو.رن!

- آره خیلی!

خلاصه! در عین عصبانیت و احساس سرخوردگی هزار و یه فکر اومد تو سرمون:

1- بریم سالن دیگه و فیلم دیگه. مثلا حو.ض نقاشی!

هیچکدوممون دل مون به فیلم دیگه ای رضا نداد! الا و للا همین رو میخواستیم.! پس این گزینه منتفی شد!

2- بریم یه سینمای دیگه همین فیلم.

کلی به مغزم فشار آوردم که دیگه چه سینماهایی سانس صبح داشت! گزینه مناسب پردیس ملت بود که سانس ش 10و 45 بود . معلومه که ما 5 دقیقه ای بهش نمیرسیدیم! پس اینم منتفی!

3- بریم الواتی و گشت و گذار و بعدش هم ناهار و بعد نخود نخود هرکی برگرده سرکار خود!

گزینه بدی نبود اما واقعا دلمون هوای سینما و اونم این فیلم رو کرده بود! پس بهتره که مخلوطی از این گزینه و گرینه بعدی رو انتخاب کنیم. گزینه بعدی چی بود؟!

4- دلو بزنیم به دریا و سانس بعدی رو بریم. و تو این فاصله بیکاری بریم الواتی و گشت و گذار تو پاساژای قلهک!

به اتفاق آرا گزینه 4 انتخاب شد! خلاصه بعد از مدتها دو نفری و دست در دست تو اون محله راه رفتیم و پاساژا رو گز کردیم و خندیدیم. نتیجه این گشت و گذرا و هم شد دو تا شو.رت با عکسای انگیری برد و باب اسفنجی واسه گل پسری که داره مراحل از پوشک گرفتن رو به خوبی طی میکنه!!!!!

خدای من! اصلا نفهمیدم چه جوری شد ساعت 12! وای باید ناهار بخوریم و بریم دم سینما. اونقدر وقت سریع گذشت که همه گزینه های زمان بر ناهار رو از دست دادیم. پس به ساندویچ هایدا رضایت دادیم و اومدیم تو لابی سینما!

رضایی یه کم در مورد رفتن یا نرفتن (واقعا برای ما مسئله این است) و اینکه من هنوز به رفتن باور ندارم حرف زد و من هم دلایل خودم رو گفتم. گفتم که من راضی ام به رفتن اما هیچوقت مشتاق ش نیستم. پس بی خودی تقصیر نرفتن رو به گردن من نندازه! اگه باید کاری بکنیم بهم بگه چون من نه بلدم و نه پیشگامم!

خلاصه تازه صحبهامون گل انداخته بود که در سالن شماره یک باز شد!

حدود 25 نفر بودیم. تا نشستیم بلافاصله فیلم شروع شد! (همچین بد هم نشد که اون سانس اکران نشد)

خوب خیلی در مورد فیلم و داستانش نمیخوام حرف بزنم. چون به نظرم اگه اهلش هستین برید و فیلم رو ببینید. نمیگم فیلم عالی بود یا خیلی تاثیر گذار بود یا چی؟! اما من ازش خوشم اومد. دوستش داشتم.

به نظرم بازی متفاوت مهناز افشار یکی از وزنه های این فیلم بود. البته رضا خیلی با من موافق نبود اما حداقل گفت از بازی های قبلیش بهتر بود. خوب منم همین رو گفتم دیگه!

میتونم یه عالمه ایراد هم ردیف کنم ... از لوکیشن و چیدمان خونه که اصلا به خونه ی یه پزشک نمیخورد ... تا سیاه و سفید بودن فیلم... تا ... اما دلم نمیاد... 

فقط به این اشاره میکنم که یکی از موضوعات محوری فیلم این بود: شما اگه همسر دوستتون رو با یکی دیگه ببینید (که بوی خیانت بده) آیا به دوستتون میگین؟!

خداییش؟! آیا میگین؟!

 

/ 8 نظر / 9 بازدید
افسانه

خوشحالم که تونستید فیلم را ببینید. منم دلم سینما خواست. این روزها دوست دوران کودکیم مهمان ماست و تا دلت بخواد داریم فیلم ایرانی‌ میبینیم، اما سینما چیز دیگه ایی‌ هست. اگر دوستی من با این شخص واقعاً دوستی و نه آشنایی باشه و به مسئله خیانت نود در صد مطمئن باشم میگم. یک لحظه هم تردید نمیکنم.

خانم اردیبهشتی

سلام واقعا بستگی به موقعیت فرد داره. این که به نفعش خواهد بود یا فقط زجر خواهد کشید! چه موقعیت سختی! خود قهرمان چه کرد؟!

مژگان

حالا اسم فیلمه چی بود عطیه جون؟

مریم

من هم دلم خواست... به زودی منم یه برنامه تقلیدی میزارم با مهران...

خواهررضا

موقعيت سخت و پيچيده‌ايه. اگه از ايراني‌جماعت بپرسي به همه مي‌گن، جز خود طرف، آخرش به گوش يكي از طرفين مي‌رسه [قهقهه] چيه خب؟ اينم يه راهشه، خودت رو پشت جماعت مخفي مي‌كني [شیطان] اما از شوخي گذشته، من اگه با طرفم اونقدر نزديك باشم كه بتونم بهش بگم، خب مي‌رم به اون طرف خيانتكار ملعونش مي‌گم،‌ اي داد، بازم شوخي شد. نه راستي، اگه بتونم با اون طرفي كه داره خيانت مي‌كني مطرح مي‌كنم و اينكه لزوما همه‌ي اونهايي كه خبر مي‌شن مثل من خانوم و رازنگهدار و به فكر بنيان خانواده نيستن و يه دفعه ديدي يه استاديوم 100هزار نفري خبردار شدن. تازه حتي خود من هم ممكنه هميشه اينقدر خانوم نباشم و يه دفعه.... القصه، مردا اگه راس راسي اين‌كاره نباشن و هر روز نخوان يه بولهوسي‌اي بكنن، خب بعضي وقتا توي همچين دام‌هايي مي‌افتن، چه اشكالي داره آدم كمكشون كنه[رویا]

الهام مامان کیارش

یه روز خوب

فیونا

چه روز خوبی رو باهم داشتین، خداروشکر من نمیگم به دوستم :( ولی نگفتن هم یه جور ظلم در حق دوستم :(