اوقات شیرین فراغت!

روزهای شنبه و دوشنبه دینا استخر داره (جزو فوق برنامه های مهدشونه)... ساعت 4 تا 5 و نیم. واسه ی همین من اول میام خونه و به سرعت برق و باد شام رو حاضر میکنم بعد ساعت 5 با پسملی شال و کلاه میکنیم و میریم دنبالش!

سو.رنا یه هیجانی داره که نگو. تو اون مدتی که منتظر خواهریش هستیم تا از رختکن بیاد بیرون اونقدر شیرین زبونی میکنه که ناخودآگاه لبخند رو لب همه ی مامان باباهایی که اومدن دنبال دختراشون میشینه...

لحظه ی دیدنی تر وقتی یه که دینا میاد بیرون. با یه افتخاری میاد سمت داداشش و اون به دوستاش نشون میده که انگار فقط و فقط اونه که تو دنیا تک فرزند نیست و خواهر یا برادر داره!

بعد سه تایی میآیم سوار ماشین میشیم و اگه هوا مثل دیروز بارونی نباشه میریم به سمت پارک نزدیک خونه...

روزهای شنبه و دوشنبه از دید دینا بهترین روزهای هفته است... چون عاشق این پروسه ست که تعریف کردم ...

دیروز داشتم با خودم فکر میکردم که خدا رو شکر پسری هم دیگه داره از آب و گل درمیاد و من یه کم بهتر میتونم کارهام رو انجام بدم. همین برنامه شنبه و دوشنبه واسه خودش موفقیتی حساب میشه که من تنهایی میتونم این دو تا شیطون بلا رو بیرون ببرم و برگردونم!

روزهای دیگه هم بعد از اومدن از اداره و بعد از انجام کارهای روتین خونه حتی گاهی وقت آزاد هم پیدا میکنم. منتها تا این دو تا وروجک میفهمن من دستم آزاد شده آویزونم میشن که باهاشون بازی کنم.

دارم راهکارهای مختلفی رو امتحان میکنم که این دو تا خودشون با هم بازی کنن و اجازه بدن زمانی رو هم من به خودم اختصاص بدم. چند ماه پیش تو اداره یه نمایشگاه کتاب بود و من چند تا کتاب خوب خریدم تا اگه شد بخونم! اما هنوز این موفقیت حاصل نشده...

/ 10 نظر / 25 بازدید
شادمانه

پاراگراف سوم، فک کنم میخواستی بنویسی تو دنیا،‌نوشتی دو دنیا

شادمانه

ایشالا جمع خانوادگی همیشه گرم باشه اره انتخاب یه بازی که بتونن فارغ از تفاوت سنی با هم بازی کنند یه خورده سخته

صحرا

ببين راهکارش اينه که يه سرگرمي مشترک براي هر دوشون پيدا کني. مثلا مي توني از ديدن يه کارتون که هر دوشون بهش علاقه دارن شروع کني. بعد يواش يواش يه بازي فکري ساده بياري که باهاش بازي کنن . يه بازي که دينا که بزرگتره بتونه مديريتش کنه و نيازي به حضور تو نباشه. ياسين و دانيال همچين مي شينن ساعتها با هم شطرنج يا منچ بازي مي کنن . واقعا بچه ها بزرگ که مي شن دغدغه هات کمتر مي شه

متولد ماه مهر

خدا را شکر امیدوارم زودتر بزرگتر و عاقل تر بشوند و خستگی هات کمتر بشه.

صحرا

البته طبيعيه. همه بچه ها همينطورن. اين دو تا بخصوص سورنا هنوز کوچيکن . اينو بايد بذاري تا زمانش برسه. کم کم مي رسه . عجله نکن عزيزم

شادمانه

خاطرتون عزیزه اون پیغام اول رو هم خصوصی گذاشته بودم؟! در مورد اصلاح

مامان دینا و امیر و خواهر کوچیکه

سلام دوست من..........ببخش که نشد تو این دوران بهت سر بزنم برای لب تابم مشکلی پیش اومده بود که نشد زودتر بیام هر چند که هنوزم رفع نشده ..........کلی پست عقب مونده دارم که باید از وبلاگت بخونم...........برمی گردم!

مریم

وایی تو که گفتی من جای فسقلی ها حال کردم... خیلی خوبه که دو روز در هفته عششق و حال می کنن... یه بازی رو شروع کن بینشون یه کم رقابت ایجاد کن بعد کم کم خودت رو بکش کنار و قاضی شو اون وقت هم اونا فکر می کنن تو داری باهاشون بازی می کنی هم خودت وقت آزادپیدا می کنی..

ترانه

خوشم میاد از این همه شور زندگی که در تو می بینم.

سایه ش

سلام عطیه جان من مدتهاست خواننده وبت هستم و واقعا نوشته هات رو دوست دارم و تاحالا هم خیلی چیزها ازت یاد گرفتم یه خواهشی ازت دارم می خواستم اگه زحمتت نمی شه و وقت کردی راجع به تجربیاتت در خصوص پرستار واسه بچه ها یه پست بزاری(البته اگه صلاح دونستی) شفاف بگم من بچه اولم از 8ماهگی مهد بود . برای بچه دوم احساس می کنم پرستار انتخاب بهتریه هم دیگه تاب و توان تحمل سختی های اول مهد رفتن رو ندارم، هم هرچی باشه بچه از ادم جدا می شه اما تو محیط اشنای خونه هست. هم بچه اول به سن مدرسه برسه کسی هست ظهر می اد درو براش واکنه. هم هزینه پرستار به نظرم فرقی با شهریه ماهیانه مهد نداره .ولی بحث انتخاب پرستار، اعتماد به کسی کهمی خای تو خونه راه بدی و به هرحال شناخت کاملی ازش نداری و نمی دونی تنهایی تو روز چی می گذره و.. اینا هم هست. البته من اون پست هایی که راجع به انتخاب پرستار سورنا گذاشتی رو خونده بودم اما ازت خواهش می کنم اگه بشه تجربیات کلی ات رو بویژه حالا که از سر گذروندی در اختیارمون بزاری