نه سال عاشقی

نه سال! نه سال! نه سال زندگی مشترک!... بذار یه کم مزمزه ش کنم!

نه سال!

چه حس خوبی دارم از گذر این سالها... از حدود یه دهه زندگی مشترک که قبل از اون بیشتر از یه دهه شناخت و آشنایی هم پشتش بوده... چه خوب که ما این فرصت رو داشتیم که با فراغ بال همدیگه رو محک بزنیم و از انتخابمون مطمئن باشیم... فرصتی که این روزا دُر نایابه و نصیب هر کسی نمیشه...

زندگی بالا و پایین زیاد داره. شادی و دلخوری توش فراوونه. اصلا همینا است که عیار اون انتخاب رو محک میزنه ... مهم اینه که در تمام این فراز و نشیب ها, حرکت زندگی رو به جلو و رو به تکامل باشه.

رضایی این روزها رو خیلی دوست دارم. خیلی خیلی خیلی بیشتر از همیشه. رضای این روزها شاده. حداقل شادتر از قبل. توی چشماش برق زندگی رو می شه پیدا کرد. چیزی که مدتی بود هر چی دنبالش می گشتم پیداش نمی کردم. اتفاق جدیدی نیفتاده بود. فقط یه مدت رفته بود تو غارش و دلش نمی خواست از توش در بیاد. اما خدا رو شکر به کمک خواهری مهربونش تونستیم بکِشیمش بیرون. آخه بابا هر چیزی حدی داره!

خودش هم می دونه وقتی سرحال نیست چقدر نفس کشیدن تو خونه برای ما سخت میشه. خونه بدون روح زندگی واسه آدمای توش فقط چند تا دیواره. این دیوارا گاهی حتی حرکت میکنن و هر لحظه تنگتر میشن و میخوان خفه ت کنن. اما وقتی حس و شور زندگی توش جاری باشه دیوارها هم از ذوق شون می خوان پرواز کنن و اون وقته که تو حس می کنی هیچی برای رسیدن به اوج خوشبختی جلودارت نیست.

مگه خوشبختی چیه؟ برای من خوشبختی یعنی نفش کشیدن تو خونه ای که زندگی درش جاریه. روح داره. بهت لبخند می زنه. به هر گوشه که نگاه کنی بتونی پیداش کنی. این رو می تونی تو صدای جیغ و شادی بازی بچه ها وقتی با بابائیشون همبازی می شن, تو نگاه قدرشناسانه ی رضایی وقتی از خوردن غذای مورد علاقه ش کیفور شده, وقتی علیرغم خستگی ش سعی میکنه - برعکس این اواخر- کمی تو کارا کمک م باشه. سعی میکنه کمی زودتر بیاد خونه و ... پیدا کنی.

خوشحالم که رضایی داره سعی میکنه اون دوره گذار رو پشت سر بذاره.

و امروز از پشت سر گذاشتن تک تک روزهای این زندگی مشترک, خاطرات و ثمراتش  حس غرور بهم دست میده.

خدایا ازت ممنونم که منو لایق داشتن همسری چون رضایی و بچه هایی چون دینا و سورنا دونستی...

ممنونم.

/ 16 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خانم اردیبهشتی

سلام مبارکه! مبارکه! [قلب][دست][گل] جالبه ما هم چند ماه دیگه 9 سال زندگی زیر یک سقفمون تموم میشه! چرا فکر می کردم شما سابقه بیشتری دارید؟! [نیشخند] راستش من فکر نکنم این غار تنهایی برای همه صادق باشه! من هیچ وقت حس نکردم آقای اردیبهشتی زمان های خاصی به غاری، دشتی، دمنی، جایی پناه ببره! [زبان]

سپی

تازه واردم و خوشبختم از آشناییتون ‏!‏ چه خوب قدر زندگیتون رو میدونید ‏!‏ [گل]

سپی

از طرفی چه سخته همسرداری و بچه داری و خانه داری با شاغل بودن ‏!‏ همه همزمان نیروی فوق العاده میخواد ‏!‏

آزاده

سلام خانمي سالگرد ازدواجتون مبارك باشه ايشالله ساليان سال در كنار هم خوش و خرم زندگي كنيد

شادمانه

حالا این دعوت بود، یا تهدید؟

شادمانه

حواسم باشه از اول بهمن یه رژیم بگیرم که تو مهمونی بتونم حسابی از شرمندگی در بیام[چشمک]

مرجان

سلام. چرا من سالگرد ازدباج (به قول بچگياي دينا) شما رو يادم ميره! تازه مي‌خواستم روز نهم ازت بپرسم عطي امروز چه مناسبتيه؟ چون از صبحش همه‌ش تو دلم پروانه بود كه امروز يه خبري بوده و هست. خوب شد كه نپرسيدم، چون اونوقت خنگوليم بيشتر معلوم مي‌شد. وااااي عطي چه روزي بود. از خاطره اون روز بيشتر دل نكندن تو و رضا از خونه‌ي پدري (و البته مادري) برام پررنگه. و جالبه هردوتون به‌شدت همين‌طوري بوديد. من اين حس رو در پسرا كمتر ديدم يا دست‌كم به روي خودشون نميارن. اما رضا مث عروسايي كه دارن خونه باباشونو ترك مي‌كنن گريه مي‌كرد [قهقهه] خوشبختانه كه برادراي من نسبتا آسون ازدواج كردن، انگار خودشون دقيقا مي‌دونستن چي مي‌خوان. رضا صاف، ساده، سالم، پاك و بي‌آلايش مثل بچه‌اي بود و هست كه تازه متولد شده. گاهي فكر مي‌كنم اصلا نمي‌بينه و خبر نداره كه دنيا چه خبره، اما همون سالي به بار كه حرف مي‌زنه مي‌بينم كه مي‌دونه، خوب هم مي‌دونه، فقط رنگ قالب نپذيرفته و دنيايي نشده. و تو! بهترين و صاف‌ترين و صادق‌ترين آدمي كه در عمرم ديدم. اونموقع كه فقط با هم دوست بوديم،‌هميشه فكر مي‌كردم كدوم مرديه كه شايستگي ازدباج با تو رو داشته باشه،‌ غافل

رها

نه سال عشقولیتون موبااارک. ایشالا 100 ساله بشه این عاشقی کنار دو تا فرشته نازت و نوه های آینده [قلب] . (من چند روز پیش با کلی دردسر از این کیبورد اجنبی تایپ کردم [گریه] کوش پ؟)

دختردریا

با کلی تاخیر نه سالگی تون رو تبریک می گم ! انشاالله همیشه زندگی و شادی تو خونه تون و وجودتون جریان داشته باشه و جاری باشه ! :)‌