اولین روز کاری یه ایرانی تنبل!

سلام سلام صد تا سلام.

سال نو بر همگی مبارک.

دیدین چه زود تعطیلات تموم شد!

به قول یکی از همکارا که دیروز می گفت: 350 روز دیگه مونده به عید!!! یعنی از همین الان منتظر عید سال بعده!

من که تا همین پریروز در تعطیلات به سر میبردم (واسه همین نوشتم اولین روز کاری یه ایرانی تنبل!) و اون پنج روز کاری بین تعطیلات رو (ما پنجشنبه ها تعطیلیم!) مرخصی گرفتم تا حالی ببرم مبسوط! و الحق هم خیلی تعطیلات خوب و به یادموندنی بود.

امیدوارم که به همگی شما هم خوش گذشته باشه و سال جدید رو با رویی خوش, سلامتی کامل و امید به روزهای خوب تر شروع کرده باشین.

یکی از بزرگترین نگرانی هام برای بعد تعطیلات, نحوه واکنش گل پسری به مهد فول تایم بود که خوب خدا رو شکر باید بگم دیروز که سربلندم کرد. هم نسبتا راحت صبح را با بابائیش رفته مهد و هم بعد از ظهر (ساعت سه و نیم) که تحویلش گرفتم خیلی خوش اخلاق و سر حال بود. تازه یه ساعتی هم بعد از ناهاری خوابیده بود!

دیروز بنده عیالوار بعد از اتمام ساعت کاری به سمت بچه ها راه افتادم تا یکی یکی از سطح شهر جمع شون کنم! اول پسری (به شرح حال فوق) و بعدش هم پیش به سوی مدرسه دخملی! وقتی دینایی رو هم از مدرسه برداشتیم با خودم گفتم بذار هردوشون رو سورپرایز کنم. هوا هم عالی بود. پس پیش به سوی پاااااااااااااااااارک!

اونقدر ذوق کردن که نگو. یه ساعتی اونجا بودیم و وقتی هردوشون حسابی ورجه وورجه کردن و در حالی که دینا خانوم دیگه نمیتونست جیش ش رو کنترل کنه,  به زور از پارک دل کندند و راهی خونه شدیم!

خونه ای که هر روز وقتی از سرکار میاومدم مرتب و منظم توسط پرستار بهم تحویل داده میشد,  عین بازار شام بود! آخه دیشب ش مهمون داشتم و منم دیگه شب جمع و جور نکردم! خلاصه لباسای اداره رو که درآوردم دیگه بدو بدوها شروع شد. فقط شانس آوردم که شام داشتم. وسط پروسه جمع و جور کردن به دینایی هم دیکته میگفتم. خانوم خانوما اصلا حوصله مشق نوشتن نداشت! بلاخره 20 روز تعطیلی واسه تنبل شدن کم نیست!

وسط کلنجار رفتن با دینایی صدای در پارکینگ اومد و دیدیم که این بیست روز فقط دینایی رو تنبل نکرده! بلکه بابا رضایی هم که حوصله کار کردن نداشته رو زود راهی خونه کرده. اووووووووونقدر ذوق کردم که نگو. حالا جالبه که رضایی میآد خونه تقریبا کمکی به من نمیکنه. اما حضورش کلی بهم آرامش میده.

خلاصه که منم از فرصت استفاده کردم و بعد از شام خوردن گفتم بذار تو سال جدید بیشتر از کمک بابا رضایی استفاده کنم! پس بچه ها رو با بابائی شون راهی اتاق خواب کردم و الحق که بابائی هم به بهترین شکل این کار رو انجام داد و یه ربع بعد هر سه تاشون صدای خر و پف شون به راه بود!

خودمم از فرصت اسفاده کردم و ساعت نه خاموشی دادم و خوووووووووووووووابیدم!

آخیش! چه کار خوبی کردم ها! عوضش امروز صبح همگی شاد و خرم و سرحال از خواب پا شدیم و تلافی دیروز رو درآوردیم!

پ.ن: این پست فقط جهت بروز رسانی وبلاگ نوشته شده و ارزش قانونی دیگری ندارد!!!

 

/ 8 نظر / 28 بازدید
آقای رگبار

بابا دم این همکارتون گرم ! کلی از روحیه اش حال کردم !!

آزاده

سلام سال نو مبارك ايشالله سال جديد سالي پر از سلامتي و شادابي براي شما و خانواده محترم باشه خانمي

شازده

سلام، تبریک عید به شما و دوتا کوچولو و همسر گرامی خوشحالم که در نوشتن، اینقدر پشتکار دارید و هنوز هم می نویسید. امیدوارم سال بسیار خوبی پیش رو داشته باشید. ایام به کام

ساناز

عطیه جان سلام سال نو مبارک.اونقدر وبلاگت رو دوست دارم.اونقدر نوع فرزند داری و مادری و همسریت رو دوست دارم که حد نداره.چند بار اومدم بنویسم نشد.یه بار هم اشتباهی واسه کسی دیگه فرستادم. امیدوارم سال خیلی خوبی داشته باشی و خانواده چهارنفره تون همیشه سالم وشاد و موفق باشن.

دختردریا

سلام ! :) سال نوی شما هم مبارک عطیه جون ! :) ارزش این خواب و من که یه دانش آموزم خیلی خوب می فهمم به به به به ! :)

حافظ کوزه شکسته

سلام؛ سال نو با220 روز تاخیر مبارک![نیشخند] سالی پر از سلامتی و شادی برای شما، همسرتون و پسقل ها آرزو دارم. کلاً ماها شادیم!شنبه و یکشنبه و دوشنبه دنیا تعطیله؛ پنج شنبه و جمعه ما تعطیلیم! یک ماه قبل از عید و یک ماه بعد از عید هم تعطیلیم و حسابی در حال پیشرفتیم![خنثی] این پسقل خان شما عــــــین دختردایی منه!آتیش پاره خانم ما زودتر از دو صبح نمی خوابه! تازه اگر هم ماها دور وبر خوابیده باشیم به مامانش اصرار می کنه که مثلاً حافظ رو هم بیدار کنیم بیاد با ما بازی کنه!! حالا مامان بیچاره ش از خواب و خستگی چشماش باز نمی شه![خمیازه]

حافظ کوزه شکسته

اَاا 220 کی نوشت؟ من بودم؟ من؟22 منظورم بود!

k2n

سلام .من دنبال پرستار بودم به وبلاگ شما برخورد کردم .امکانش هست شماره موسسه که برای شما پرستار می فرسته رو به من بدید ممنون می شم .