عروسی رفتن از نوع مجردیش!

امروز عروسی برادر یکی از دوستای صمیمی دوران دانشگاهمه... آقای داماد یا همون برادر دوست بنده هم سن و تو یه دوره ای, هم مدرسه ای داداش بزرگه خودمه (البته این لفظ بزرگه واسه اینه که با داداش کوچیکه قاطی نشه و گرنه تقریبا یه 8 سالی از من کوچکتره!)  حالا دیگه این داداشا واسه خودشون مردی شدن و دارن تشکیل خانه و خانواده میدن! یعنی این قافله عمر عجب میگذره ها!!!

این مقدمه چینی واسه این بود که بگم از اینکه به این عروسی دعوت شدم حس خوبی دارم و انگار داداشی خودم داره میره خونه ی بخت (در مورد آقایون هم خونه ی بخت مصداق داره یا فقط این لفظ مال خانوماست؟!) اما رضایی چون خیلی صنمی با آقایون این عروسی نداره (معلوم شد عروسی تو تالاره یا بیشتر توضیح بدم؟!!) و تقریبا خیلی کسی رو نمیشناسه یا باهاشون حال نمیکنه, اصلا اشتیاقی برای شرکت در این عروسی از خودش نشون نداد. این بود که یه پیشنهاد به ذهنم رسید و تا نصفه نیمه مطرحش کردم بابا رضایی تو هوا قاپید و نتیجه این شد که قرار شد بنده مجردی و بدون ایشون و حتی بچه ها در این عروسی شرکت کنم!!!!!

از شما چه پنهون این پیشنهاد رو واسه یکی دیگه از دوستان دانشگاه که دعوته گفتم و اون هم سرخوشانه قبول کرد و قرار شد امشب دو تایی (من و یکی دیگه از دوستان) مجردی و بدون دغدغه و به یاد دوران تجرد بریم عروسی و بترکونیم...

همه ش یاد عروسی خود دوستم (که امشب عروسی داداشش هست) میافتم. اون شب دقیقا همین اتفاق افتاد منتها اون موقع ما همگی مجرد (از نوع واقعی ش!!)بودیم... خدا میدونه که چقدر شیطنت کردیم و گفتیم و خندیدیم و سرخوش بودیم... فقط فرقش این بود که اون سال بابا رضایی هم تو عروسی شرکت کرده بود منتها تو بخش آقایان ... صد البته ایشون هم مجرد و به عنوان برادر دوست دوران دانشگاه عروس خانم به این جشن دعوت شده بود... (ای رضای شیطون! حالا فهمیدم چرا اونسال دعوت به این عروسی رو که آقایونش همون آقایون الان هستن رو قبول کرد!!!! به خاطر من!!!!!نیشخند)

بعد از اتمام برنامه تالار طبق معمول مراسم عروس کِشون (همون که دنبال ماشین عروس بوق بوق میکنن!!!!) داشتیم و ما هم رفتیم تو ماشین رضا اینا و با بادکنکایی که دم تالار خریدیم و از شیشه ماشین داده بودیم بیرون حسابی خز و خیل بازی درآوردیم و به اصطلاح ترکوندیم!!!!

موندم رضا با دیدن این صحنه ها چه جوری الان اجازه داده من به همراه همون دوستان مجردی برم عروسی!!!!

احتمالاً حافظه ی تاریخی ش کمی دچار پارازیت شده!!!

 

/ 15 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
aghaye khone

نمیتونم در این مورد نظری بدم چون به قول معروف با کفشهای شما راه نرفتم. امیدوارم همه چیز بهتر بشه. خیر در چیزیه که پیش میاد.

گلابی

عاشق مجردی های گهگاه تو دوران متاهلی م من. و به نظرم شدیدا لازمه، گااااااااااااهی! تولد دخترتم بعدابعد مبارک... و اینکه داشتن دوستایی که بتونی باهاشون احساس راحتی و خودمونی بودن بکنی، از بهترین نعمت های دنیاس... خدا حفظ کنه اینجور دوستا رو

کریمی

تبدیل وبلاگ به وبسایت با حداقل هزینه ‌ ‌‌ ‌ ‌‌

شادمانه

عروسی واسه آقایون همه اش هزینه س تو عروسی اول کاری شما خانوما با آقایون میکنین،‌ که تا مدتها حرف عروسی و مراسمش می افته،‌یاد کلی قرض و قوله و پس قوله می افتن ، همین که پس نمی افتن خودش کلیه ایشالا بهتون خوش بگذره و هیچم پی چش و همچشی نباشین،‌اینکه فلانی موهاش رو فلان جور رنگ کرده یا فلان مدل بافته یا لباس خانوم فلانی 5 میلیون شده،‌ سرویس فلانی رو دیدی، نه بدله! فلانی چرا بچه دار نمیشه و....

کریمی

فرق که زیاد داره ... اولیش اینکه هاست داری و عکس هات پاک نمیشه دوم اینکه تبلیغ لود نمیشه سوم اینه دامنه اختصصی داری و تو لینکش اسم پرشین بلاگ نیس چهارم اینه هر جور کد مدیریت محتوا یا هر چیز دیگه رو راحت میتونی داشته باشی و مهمتر از همه رایگان نیست و همیشه مال خودته ..

شادمانه

عطیه جان، چی شده؟ مشکلی پیش اومده؟ نگران شدم

خانم اردیبهشتی

سلام عروسی از نوع مجردیش خوش گذشت؟! [چشمک]

شادمانه

عطیه جانم،‌نخونده بودم،‌ببخشید بابا من کلی گفتم میدونم شما ابجی گل خودمی[گل]

ال هام

سلام مامان خانوم امروز با وبتون دوست شدم شما رو لینک کردم که بازم بهتون سر بزنم اگه دوست داشتین مارو لینک کنین[قلب]

سارا

بشین ببین شبیه این کارا دیگه چی هست، انجام بده! چه همه توی عروسیها شما فک و فامیل و دوست اندر دوست از آب در میایید! ... چه خوب. خز و خیل بازی مثلا چی؟[شیطان]