مامان! مامان! تو تا حالا هشتصد و نود و ده سالت شده؟!

سورنا: مامان! مامان! (عادت داره هر کسی رو دوبار صدا کنه!!)

- جونم! جونم!

- ما کی فوت می کنیم؟!

- اووووووووووووه! ما حالا حالاها زنده میمونیم و زندگی میکنیم!

-  هنی (یعنی) چند ساله دیگه؟

- خوووب! مثلاً وقتی صد ساله شدیم!

- هنی تو هم صد ساله بشی فوت میکنی؟!

- آره... ولی کوووو تا من صد ساله بشم... کلی قراره زنده بمونم!

- وقتی من صد ساله بشم دینا چند ساله شه؟!

- دینا 103 ساله شه!

- هنی از صد سال بیشتر عمر کرده؟ اما تو گفتی آدما صد سال عمر میکنن! پس دینا اون موقع فوت کرده؟!

- به این فک کن که یه عالمه سال قراره ما کنار هم زندگی کنیم ... همون صد سال هم خیییییلی زمان زیادی یه!

- وقتی ما صد ساله مون بشه هنی تو و بابا فوت کردین؟

- ببین عزیزم من دوست دارم به این فک کنم که ما یه عالمه وقت داریم تا با هم زندگی کنیم، بازی کنیم، پارک بریم، خرید کنیم، مسافرت بریم، غذاهای خوشمزه بخوریم.... بببین چقدر عالی یه!

- مامان! مامان! وقتی تو فوت کنی (یه حلقه اشک چشماش رو پر میکنه) کی برای ما غذا بپزه؟! کی از ما مراقبت کنه؟!

- خوب! خوب! خوب! سورنا می دونی چند ساله دیگه تو چقدر بزرگ میشی و درس میخونی و دانشگاه میری و میری سرکار و ... ووووای چه عالی! اونوقت سورنا یه روز میاد میگه: مامان و بابا و دینا! زودی حاضر شین میخوام ببرمتون رستوران! آخ جون! سورنا! قول میدی بزرگ شدی من و بابا و دینا رو رستوران ببری!

یه هو احساس غروری بهش دست میده و با یه عشوه ای میگه :  باسه! میبرمتون!

* عنوان پست سوالی یه که در روز سورنا با ورژن های مختلف عددی ازمون میپرسه!

/ 5 نظر / 50 بازدید
مینو

سلام عطیه جان چه عالمی دارند این بچه ها. نکند یکی از اطرافیان فوت کرده و این ببرای سورنا مساله ذهنی شده؟

دختردریا

اووووخ آخرش من این سورنا رو قوووورت میدم ! :) [زبان]

Leyla

عزیزززم،ماشاالله

آرام

چقدر جواب دادن به این سوال سخته و چقدر خوب جوابشو دادی. آدمو یه جورایی با واقعیت زندگی روبرو می کنه. چیزی که همواره می دونیم ولی انگار نمیخوایم بهش فکر کنیم و خیلی هم اهمیتی نداره چون ذات زندگیه.

آرام

عشق کردم با پستت عزیزم. واقعا زیبا بود.