قانون مداری یا قانون گریزی... مسئله این است!

یادمه قبلا هم وبلاگ فرزندپروری رو تو وبم معرفی کرده بودم.

به همه ی مادرا و پدرا و کلا هر کسی که دلش میخواد در رابطه با بچه ها مطالب مفید و تجربیات آموزنده ای رو بخونه توصیه میکنم حتما پستهای این وب و وب خانم لنزبری (که نویسنده وب فرزندپروری مطالب ایشون رو تو وبش ترجمه میکنه و از تجربیات مشابه خودش مینویسه) رو دنبال کنند.

یکی دو پست اخیر وبلاگ فرزندپروری به محدودیت و قانون اختصاص پیدا کرده. اینکه در مواجهه با درخواستای ریز و درشت بچه ها, چطوری حد و مرز تعیین کنیم و چه جوری سعی کنیم که به این محدودیتها پایبند باشیم تا بهترین نتیجه رو بگیریم.

تجربه شخصی به من ثابت کرده محدودیت و وضع قانون - حتی در خصوص چیزهای روتین روزمره- در روند تربیت بچه ها خیلی موثره و به مرور اونها رو قانونمند و منطقی بار میاره.

خواسته های بچه ها اگه تحت کنترل نباشن معمولا حد و مرزی نداره و به محض اجابت یه خواسته, خواسته بعدی شون پر شاخ و برگ از تر از قبلی مطرح میشه. حالا تصور کنید شما معمولا در شرایط عادی در مقابل اغلب خواسته ها تسلیم میشین و ناغافل وقتی شرایط کمی عوض میشه و به ناچار محدودیتی ایجاد میشه, فرزندمون گیج میشه که این محدودیت یه دفعه از کجا پیداش شد. اون وقته که لجبازی و جیغ و فریاد و کشمکش ما رو غافلگیر میکنه.

البته من صلاحیت اظهار نظر کارشناسی در این خصوص ندارم. اینایی رو هم که میگم از تجربیاتی که در طول دوران مادری به دست آوردم. اما تو وبلاگ فرزند پروری, به درستی و وضوح این موضوع بررسی شده. بخش ی از متن ترجمه شده در این وب رو عیناً اینجا میذارم تا موضوع شفاف تر توضیح داده بشه:

" کودکان نیاز دارند که در موقعیتهای زیادی به آنها استقلال داده شود و به انتخابهای آنها احترام گذاشته شود. در همین حین، آنها نیاز دارند که بدانند در جایگاه مدیریت و ریاست قرار ندارند و ما این موضوع را از طریق راهبری مهربانانه، مصمم و بااعتماد به نفسمان به آنها نشان می دهیم. این که چگونه بین این نیازهای به ظاهر متضاد تعادل ایجاد کنیم ممکن است پیچیده به نظر آید. ما چگونه باید بفهمیم که چه زمانی بچه های ما حق انتخاب دارند و کی آنها به ما نیاز دارند تا برایشان این انتخاب را انجام دهیم؟

 ای کاش زمانی که به بچه هایمان آزادی بیش از اندازه ای می دهیم و سبب می شویم که به صورت ناخوشایندی احساس قدرتمندی کنند، آنها می توانستند این مطلب را به ما بگویند ولی با وجود این که آنها احتمالا چنین کاری نخواهند کرد اما این احساسات ناخوشایند معمولا در رفتارهای کودک نمود پیدا می کند؛ یعنی وقتی آنها لجبازتر می شوند، نق می زنند، بی توجهی می کنند، دائما به ما می چسبند و یا مکررا ما را می آزمایند. آنها این کارها را تا زمانی که ما کمکی که بدان نیازمندند را به آنها بدهیم ادامه خواهند داد؛ یعنی تا زمانی که ما برای آنها تصمیم گیری کنیم." *

من در خصوص دینا و سو.رنا هرجا با دقت و با پشتکار به قوانین پایبند بودم و پاش وایستادم , نتیجه خوب و موثری گرفتم. و هر جا کوتاهی کردم, خوب به تبع نتیجه بخش نبوده.

چند تا مثال در مورد قوانین غذا خوردن تو خونه مون براتون میزنم:

 -ما غذامون رو سر میز غذا خوری میخوریم و موقع غذا خوردن تی وی خاموش میشه. یعنی اجازه نداریم جلوی تی وی یا جای دیگه ای غذا بخوریم.

-وسط غذا آب نمیخوریم.

- تا جایی که بشه غذاهای مورد علاقه ی خانواده تو خونه طبخ میشه یا حداقل غذا جوری یه که بخش از اون برای همه قابل خوردنه. پس سر میز اگه کسی بگه من این غذا رو دوست ندارم , غذای دیگه ای براش سرو نمی شه و باید با خوردن اون بخش که براش قابل قبوله خودش رو سیر کنه. مثلا بچه ها بادمجان یا بامیه دوست ندارند. اما باقی قسمتهای خورش - مثل آب و گوشت- رو دوست دارن و اونو با پلوشون می خورن. البته هیچ وقت هم به خوردن چیزی که دوست ندارن مجبور نمیشن.  

- غذا باید طی زمانی که خانواده سر میز هستند خورده بشه. بعد از جمع شدن میز, دیگه از غذا خبری نیست.

مجموعه قوانین فوق تا حد امکان توسط همه ی اعضای خانواده رعایت میشه. خدا رو شکر دینا از اول خیلی خوب و تقریبا منطقی با قوانین ( از جمله قوانین مربوط به میز غذا) برخورد میکرد ولی گل پسری گاهی به شدت در مقابل قوانین مقاومت میکنه و در برخی موارد شده تا دو ساعت به گریه و لجبازی ادامه میده. 

هر وقت من و بابائی ش سر مواضعمون میایستیم و بدون عصبانیت و با آرامش سعی میکنیم که متقاعدش کنیم که قانون عوض نخواهد شد, در نهایت موفق میشیم. اما خدا نکنه که این وسط یه چیزی درست پیش نره, مثلا مهمون داشته باشیم و توصیه های مهمون (که راضی نمیشه پسری همین جوری به گریه ادامه بده یا گرسنه بمونه) یه کم کار رو خراب کنه یا یکی مون نتونه آرامش ش رو حفظ کنه و پسری حس کنه که این یه جنگه و اون نباید توش بازنده باشه. حتی اگه در نهایت مجبور باشه گرسنه بمونه اینو میپذیره اما نمیخواد تسلیم بشه!

یه قانون دیگه هم ما تو خونه مون داریم و اون اینه که :  دیدن سی دی تا قبل از ساعت 6 عصر (تابستونا) و حالا که هوا زودتر تاریک میشه تا قبل از تاریک شدن هوا مجازه. وقتی هوا تاریک بشه بچه ها دیگه مجاز به دیدن سی دی نیستند. اخیرا پسری گیر میداد که شب هم سی دی ببینه. من که حس کردم دقیقا میخواد واکنش منو امتحان کنه که آیا گریه و جیغ و داد و لجبازی ش میتونه این قانون رو دور بزنه یا نه!

یه روز عصر بعد از اینکه سه بار یه سی دی رو دیده بود گیر داد که دوباره! منم گفتم دیگه شب شده و اجازه دیدن سی دی رو نداره. فردا که هوا روشن شد میتونه همین سی دی رو دوباره ببینه. یه دفعه زد به گریه و مثل ابر بهاری گریه کرد. جوری که دل سنگ رو هم آب میکرد. بچه م دینا خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود و گفت:

- مامانی همین یه بار رو اجازه بده ببینه!

- نه عزیزم. اولا که همین امروز سه بار این سی دی رو دیده! بعدش هم قانون قانونه. باید یاد بگیره که بهش عمل کنه!

سو. رنا: همین یه بار! فقط همین یه بار! قووووول میدم!

من : میدونم عزیزم که بازم دلت میخواد این سی دی رو ببینی. اما قبلا هم گفته بودم. وقتی هوا تاریک بشه دیگه اجازه ندارید که سی دی ببینید.

اما سو.رنا نمیخواست زیر بار این قانون بره و با شدت تمام شروع کرد به گریه.

بهش گفتم: میتونی گریه کنی عزیزم. اما خواهری داره مشق مینویسه و حواس ش پرت میشه. برو تو اتاق وسطی گریه کن. وقتی گریه ت تموم شد بیا پیش ما.

اینبار شدت گریه ش رو برد بالا. منم رفتم جلو بغلش کردم و با هم رفتیم تو اتاق وسطی. چون رفتن به اتاق وسطی به نوعی به عنوان جریمه براش تلقی میشه شروع کرد به دست و پا زدن و گفتن اینکه :

- ننننننننننه! نمیخوام تو این اتاق باشم (البته خودمم تو اتاق پیش ش بودم و در اتاق هم باز بود) منو ببر بیرووووووون! ......... تو رو خدا وقتی هوا روشن شد میتونم باز سی دی ببینم؟!

- معلومه که میتونی. اما یه شرط داره. اگه میخوای از اتاق بیای بیرون دیگه باید آروم باشی. اما اگه دلت میخواد گریه کنی باید همین جا بمونیم تا گریه ت تموم بشه.

همه ی این گفتمان ها در حالی بود که توی بغلم بود. وقتی مطمئن شد که به هیچ وجه امشب دیگه نمیتونه سی دی ببینه, آروم شد و گریه ش بند اومد و شروع کرد به محکم کاری برای سی دی دیدن فردا. منم همین طور که نوازشش میکردم بهش قول دادم که فردا تا وقتی هوا روشن باشه می تونه سی دی ببینه. از اتاق که اومدیم بیرون انگار یه آدم دیگه شده بود. شاد و پر هیجان افتاده بود رو دنده ی پر حرفی و کلی حرفای با ربط و بی ربط بود که برام تعریف میکرد ...

از اون شب به بعد دیگه هیچ وقت سر دیدن سی دی بعد از تاریک شدن هوا باهام چونه نزد!

اما فعلا یه داستان جدید داریم! موقع غذا خوردن اگه پیشخون جلوی صندلی غذاش جلوش نباشه (گاهی از همون اول میگه من میخوام صندلیم رو بیارم جلو و ظرف غذام روی میز باشه نه رو پیشخون) وسط غذا از صندلیش میاد پایین و پروسه ی غذا خوردنش دچار وقفه میشه.

فکر کنم باید یه تجربه مشابه گریه و لجبازی رو از سر بگذرونیم تا ایشون یادش بیاد که باید به قوانین احترام بذاره. حتی اگه مجبور باشه یه شب گشنگی بکشه!

 

 

* ادامه این مطلب رو میتونین تو این لینک دنبال کنین.

/ 7 نظر / 31 بازدید
آزاده

سلام خانمي منم كاملا باهات موافقم كه بايد بچه ها از يه سني قوانين رو خوب ياد بگيرن منم يه زماني صبحا با لباس شلوار كلفت پوشيدن با دخترم مشكل داشتم ولي چند بار گريه و زاري و لجبازي كرد و منم ادارم دير شد ولي كوتاه نيومدم نتيجه اين شد كه خودش صبحا ديگه بدون چك و چونه ميره همونو ميپوشه آمادهست كه بريم[لبخند]به قول معروف جنگ اول به از صلح فرداست گل پسري و گل دختري رو ببوس

m.gh

من مخالفم پدر من قوانین سرسختانه ایی در منزل وضع میکرد و اینگونه شد که من یک عقده ایی بار امدم یک مطلبی هم در وبلاگم هست به نام روابط پدران و پسران اگر محبت کنیدمطالعه کنید و نظرتان را مرقوم بفرمایید خوشحالمان میکنید ارادتمند شما زندگی سبز

شادمانه

تجربه و توصیه مفیدی بود

عمه خانوم

فقط مي‌خواستم بگم كه در اين زمينه اصلا روي من حساب نكنين [قهقهه] و در مقابل، اگه مي‌خواهين بچه‌هاتون لوس و ننر و هردمبيل بار بيان مي‌تونين از من به عنوان عمه يا خاله بهره بگيريد. يا اگه مي‌خواهين بچه‌هاتون حرصتون رو دربيارن و بهتون بگن: «آه، مامان كاشكي تو اصلا نبودي» و يا بعد از چهار روز بگن: «اَََاَاَه بابا چرا اومدي دنبالم؟» بازم من در خدمتم [شیطان]. از شوخي كه بگذريم، بچه‌ها از 10 ماهگي شروع به كشف قوانين مي‌كنن و در 2 و 3 سالگي كاملا قدرت تشخيص قوانين و لزوم تبعيت از قانون را دارند، اما تفاوت در ميزان پذيرش آنهاست و اين هم كاملا بستگي به آموزششون داره. مهم‌ترين چيز در آموزش قوانين،‌حفظ ثبات رويه است وگرنه بچه آشفته و گيج مي‌شه و با رشد عقليش راه‌هاي فرار از قانون را كشف مي‌كنه. پدر و مادرا بايد بدونن كه وضع قوانين به‌هرحال نوعي محدوديته و خودبه خود فشارآور!!! به همين خاطر بايد زهرش را با چاشني محبت و پاداش بگيرن وگرنه همه‌ي قوانين از نظر بچه ظالمانه و سختگيرانه و بي‌مورد مياد، فقط فكر مي‌كنه چون زورش نمي‌رسه مجبوره به تبعيته و منتظر اون روزي مي‌مونه كه زورش برسه [شرمنده]

عطیه بانو

سلام. من بعد از عید کی رم سرکار.دخترم یکساله میشه.. شما که شاغل هستید می تونید توصیه ای بهم بکنید..کمی مضطربم

نازنین مامان آرتین

سلام عطیه جان خوبی؟ دینایی و سورنا گلی خوبن؟ بعد مدتها اومدم کلی از مطالبت رو خوندم و لذت بردم ...یه چیزی خیلی توجهمو جلب کرد مخصوصا بعد از خوندن حرفهای سورنا! با خودم گفتم مگه سورنا چند وقتشه که ماشالله اینقده خوب حرف میزنه؟! بعد تیکر اون بالا رو دیدم که نشون میده سه سال و سه ماه و سه روز! سه سال و سه ماه و سه روزگیش مبارک!!!

مینو

سلام به نظر من عامل مهم در ایجاد نظم و مقررات ،هماهنگی زن و شوهر هست.اگه این دو نفر هماهنگ نباشند ،بچه ها هم از قوانین تبعیت نمیکنند.خیلی خوبه که در خانه شما این هماهنگی وجود داره و همه هم مراعات میکنند.