گل پسری سه ساله ی من!

وروجک شیرین زبون خونه ی ما, فردا سه سالش تموم میشه و میره تو چهار سال!

با دنیایی از شیطنت و قلدری و مهربونی!

تولدت مبارک پسرک شیرین و دوست داشتنی من!

نمیدونم حکایت دو بچه دار بودنه یا چی که من اصلا نفهمیدم چطور این فسقل خان سه سالش تموم شد! مثل برق و باد گذشت... فکر کنم یه دفعه چشم به هم بزنم ببینم این گل پسری هم داره میره کلاس اول...

خداییش خیلی شیرین و دلچسبه که شاهد رشد و بالندگی بچه هات باشی و از اینکه خدا نعمتش رو برتو تمام کرده و تو رو لایق داشتن این فرشته ها کرده به خودت ببالی... خدایا ازت متشکرم...

از صدقه ی سر پرستار مهربون آقا سور.نا, ما الان یه آقا پسر قلدر, زورگو و لجباز داریم که فکر میکنه همه چی دنیا باید به کام ایشون باشه و حرف هم حرف ایشون! بس که این پرستار ناز این آقا رو می کشه و به دلش راه میآد!

قراره دو ماه قبل از عید این شیطون بلا راهی مهد بشه. البته این دو ماه پرستارش هم هست تا گل پسری کم کم با محیط مهد آشنا بشه و کم کم به جدایی از پرستار عادت کنه! *

به نسبت دینایی, سور.نا خیلی مستقل تر و اجتماعی تره. به راحتی با محیط و جمع های بچه ها و بزرگترها ارتباط برقرار میکنه. اینه که خیالم از بابت مهد رفتنش راحته. فقط میدونم که خیلی سراغ پرستارش رو خواهد گرفت. واسه همین پروژه دوماهه رو تعریف کردیم تا کم کم این ارتباط کمرنگ بشه و یه دفعه بهش شوک وارد نشه. البته من نگران پرستارش هم هستم. اون طفلی هم خیلی به این شیطون بلا وابسته شده!

برای جشن تولد تصمیم گرفتیم یه کار جدید بکنیم! مهمونی رو بندازیم خونه ی مامان بزرگا! امشب میریم خونه ی مامان رضا به همراه یه غذای سبک (خودم درست میکنم تا اون بنده خدا کمتر تو زحمت بیفته) و یه کیک کوچیک, تا دقیقا شب تولدش یه جشن خودمونی و گرم داشته باشیم.

یه مهمونی مشابه هم خونه ی مامان خودم و هفته ی بعد خواهیم گرفت. آخه مامان خانومی من الان مکه است و تازه جمعه از راه میرسه. اینه که تولد رو دو بخشی کردیم. اینجوری هم سور.نا کلی تولد بازی میکنه و هم مهمونی به راحتی و سبکی برگزار میشه...

 

*. علیرغم درخواست کلی از دوستان و آشنایان از پرستار سو.رنا واسه ی پرستاری از بچه هاشون, ایشون تمایلی به ادامه این شغل ندارند و تصمیم دارند یه شغل اداری پیدا کنن.

/ 20 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلا مامان مارتیا

وای خدای من تولد گل پسر شیرین عسل مبارک

مهدخت

عطیه جان تولد پسر گلت مبارک .آره خیلی زود میگذره انگار اون روز بود خبر بارداریت رو خوندم.ببین چه زود دوتاشون بزرگ شدن راحت شدی.حالا من تازه دارم فکر میکنم که دومی رو کی بیارم. خیلی سخته فکر کنم قاطی بشه با مدرسه رفتن دخترم میگن اونطوری خیلی سخته[نگران]

شادمانه

این که میتونی جشن رو خودمونی برگزار کنی ، یه مهارت فوق العاده س

بانوی ماه

وبلاگ قشنگی دارید [گل] تولدت گل پسرتون هم مبارک

رها

تولد گل پسرت مبارک. همیشه شاد و موفق باشه.

مژگان

تولد پسر نازت مبارک باشه ..همینه بچه ها تا چشم به هم میزنی بزرگ می شن.. امیدوارم زیر سایه پدر و مادرش و در پناه خدا زندگی پر از موفقیت و شادی داشته باشه. عطیه جان. خواهر زاده من بهمن ماه مرخصی زایمانش تموم می شه.. شما یه پرستار خوب می شناسی بهم معرفی کنی ؟ پرستار بچه خودت که نه.. نوشتی دیگه این کارو نمی کنه . می دونم.. اما اگر سراغ داشتی لطفا بهم بگو طفلک خیلی ناراحت و نگرانه بچشه.. تو فیس بوک اگر تونستی بذار واسم یا تو کامنت وبلاگ خدایامرز

مژگان

ای کاش بذاری بعد از عید بفرستیش مهد.. توی زمستون و مریضی های شایع مهد کودک.. اذیت نشه

سارا

از این کلمه "پروژه" خوشمان می آید که برای بچه ها استفاده می کنی. تولدش رو با تاخیر تبریک میگم. سلامت باشه. ای مامانی که بهشتِ دو طبقه زیر پاهاته، خدا قوت.

تولد پسر گلتان مبارک.خوش بگذره.

نگار مامان بردیا

ایییییی وای چقدر زمان زود میگذره.تولدش مبارک[گل]