رسم و رسوم دست و پاگیر!

مامان خانومی به خوبی و سلامتی از مکه برگشتند... مراسم ولیمه هم به خوبی برگزار شد... حالا مونده مراسم سوغاتی کشون برای فک و فامیل و دوست و آشنا! من اگه دستم به کسی که این رسم و رسومات رو برای مکه رفتن و از مکه برگشتن از خودش اختراع کرد میرسید! یه نیشگول حسابی ازش میگرفتم!

آخه عزیزامن! وقتی آدم یه مراسمی به عنوان ولیمه رو تدارک دیده دیگه این چه لطف و محبتی یه که دوباره همون آدما قبل از ولیمه راه میافتن و میان بازدید حاجی یا حاج خانوم!

قبول اینا همه صله ارحامه و محبت و لطف بازدیدکنندگان رو میرسونه! ولی آخه یکی مثل مامان من که توی خونه دست تنهاست و ما دخترا و پسراش هم همه کارمند و بچه دار تو این شرایط چیکار باید بکنه؟! طفلی خواهر کوچیکه با یه بچه ی کوچیک دیگه از پا افتاد بس که بذار و بردار کرد و از مهمونا پذیرایی کرد!

حالا این به کنار, بساط سوغاتی دادن چه داستانی یه واسه خودش. با اینکه مامانی تو کارت ذکر کرده بود که از آوردن کادو خودداری کنید ولی بازم بزرگ و کوچیک کادو و یا وجه نقد آوردند! حالا طفلی مامانی باید برای همه شون سوغاتی ببره!

بنده هم اینبار و هم بار قبلی که مامان و بابا به حج عمره رفته بودند ازش خواستم که اونجا خرید نکنه چون هم جنس ها خوب نیستند و هم چرا پولی که آدم میتونه تو مملکت خودش خرج کنه رو ببره تو مملکت غریب!

بهش قول دادم که خودم مرخصی میگیرم و برای هر تعدادی که درنظر داره سوغاتی از ایران و ترحیجا جنس مرغوب میخرم. بار قبلی (حج عمره) به قولم عمل کردم و مامانی هم از نتیجه خیلی راضی بود.

دیروز مامانی زنگ زد که فردا باید سوغاتی چند نفر رو که از شهرستان اومدند بده. حالا چیکار کنه؟ بهش گفتم خودم امروز برات راست و ریستش میکنم. با سو.رنا که رفتیم دنبال دینا, دیگه یه راست به سمت خونه مامان حرکت کردم. حالا از شانس روز زوج و ماشین من فرد و باید وارد محدوده ی طرح میشدم! دیگه دل رو به دریا زدم و گفتم خدایا خودت هوامو داشته باش!

از اتوبان همت که وارد صیاد شیرازی شدم دیدم که ای دل غافل! دو تا پلیس حاضر و ناظر! علامت داد که بزن کنار. منم خیلی مظلومانه کشیدم کنار. یکی شون به ماشین نزدیک شد و سرش رو به علامت اینکه چرا وارد طرح شدی تکون داد و منتظر جواب شد! در همین حین هم یه نگاهی به صندلی عقب ماشین انداخت و دو جفت چشم کنجکاو رو دید که بهش زل زده بودند! دینا با لباس مدرسه و سور.نا هم با حالتی متعجب! بی مقدمه گفتم: جناب دارم میرم خونه ی مامانم! احضارم کرده! دیدم لبخندی زد و گفت باشه برو!

وووووووووووی! اونقدر ذوق مرگ شدم که نگو! ببین دعای خیر مادر چیکار که نمیکنه! نیشخند

خلاصه رفتم خونه ی مامان خانومی و بچه ها رو بهش سپردم و سه سوته راهی خرید شدم. انصافا هم خریدهای خوبی کردم و با سرعت برگشتم . مامانی که خیلی راضی بود و کلی دعا به جونم کرد. منم مست و کیفور از اینهمه رضایت خاطر مادر با دو تا وروجکم راهی خونه شدم!

بیخبر از اینکه اینهمه عجله واسه زود برگشتن به خونه لازم نبود. دینایی امروز مدرسه اش - به خاطر آلودگی هوا- تعطیله!

فکر کنم به خاطر ورود غیر مجاز من به طرح, هوا آلوده تر شده!

اصلا عامل تعطیلی مدارس من بودم! نگفتم که ریا نشه!!!

/ 11 نظر / 41 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آزاده

سلام زيارتشون قبول باشه به سلامتي عطي جان تجربيات خريد در اين موارد را هم به منم بگو آخه چند وقت ديگه مامانم اينا ميرم مكه و يه دختر با يه بچه ميمونه و كلي فاميل به مامان ميگم بي زحمت منصرف شو اما نميشه [ناراحت] خوش به حال مامانت كه دختر گلي مثل شما داره اينكه چي بخريم هم مهمه خدا خودش كمك كنه

aghaye khone

زیارت قبولی بگین از قول ما. حالا بعد همه‌ی این حرفا، سوغاتی خودتون چی بودش؟

مامان دینا و امیر و یکتا

سلام قبل از اینکه مطلبت رو بخونم اومدم که بگم خیلی دلم براتون تنگ شده ترسیدم قبل از نوشتن کامنت برات یکی از بچه ها بیدار بشه............خوبید.؟ اخی سورنا سه ساله شد......تبریک چقدر زود می گذره.........ًًً

رعنا:)

چشمتون روشن،ميبينم كه خواهر جانم اونجا تشريف دارن كه:))))))

سارا

پس معلوم شد پرتقال فروش کی بوده!!! عطیه با ماشین فرد. قسمت بشه خودتم بری تمتع. مامان من قبل حج، رفته بود از تهران با قیمت مناسب، پارچه های خوبی برای خواهر شوهراش! خریده بود. این رسم واقعا بدیه. .. یعنی من یکی میخوام ریشه کنش کنم. حالا مامان و باباها و همسن و سالهاشون شاید نتونند ولی ما جوونترها که می تونیم. قسمت بشه بریم تمتع. مردِ و حرفش. چه پلیش خوبیییییی.

آزاده

سلام عطي جان خوبي عزاداريهاتون قبول حق راستي اگه آدرس بدي ممنون ميشم اتفاقا مامان اينا خودشون چهارراه وليعصر هستن چه خوب ميشه اگه قبل رفتنش با خودش بريم بخريم و خيالمون راحت بشه يعني ميشه آيا؟؟؟

آزاده

مرسي بسيار سپاسگزار خانم گلي

حافظ کوزه شکسته

سلام؛ خدا قبول کنه حج شون رو. زیارتشون قبول. یه نیشگون فقط؟ خدا رو خوش میاد؟!! یه چک افسری... یه مشت... اینا بهتره!!:))) آلودگی هوا! داداشم اول راهنماییه. چند روز پیش می گفت: عَه چقدرخوب می شد بابل هم مثل تهران آبلوده بود مدرسه ها رو هر روز تعطیل می کردن!! من:| بچه مون نیست کم تعطیلی دارن مدرسه شون، تو دلش مونده!

هما

زیارت مامان جون تون قبول [گل][گل][گل] خیلی کار قشنگی کردی عطیه واقعا ازت خوشم اومد... من ولی خیلی دوست دارم سوغاتی دادن و سوغاتی گرفتن رو ولی بیشتر دوس دارم از همون محل سفر باشه یه جوری حس خوبی داره ولی خب بهرحال اگر نفهمیم ازینجا خریدن بازم حس خوبی القا میشه [لبخند]