تخیل و توهم در بچه ها!

دنیای بچه ها هم خیلی شیرینه و هم خیلی عجیب!

توی این دنیا, تخیل خیلی پر رنگه... تو ذهن بچه ها گاهی داستانهایی شکل میگیره که هضم ش برای ما بزرگترا گاهی سخت و گاهی ناشدنی یه...

دینا و سور.نا هر دو قدرت تخیل فوق العاده ای دارن. گاهی این تخیلات به سمت چیزهای ترسناکه (در خصوص دینا بیشتر) و گاهی به سمت اتفاقای فانتزی و خوشاینده!

1- هفته ی پیش که هنوز مدرسه دینا زود تعطیل میشد (ساعت یک) یک روز از خاله و شوهرخاله رضا خواهش کردم که دینا رو از مدرسه برگردونند. خاله جون با مهربونی قبول کرد و فقط متذکر شد که چون باید دختر خودش رو هم ساعت 2 از کلاس برگردونند اینه که حدودای ساعت دو و نیم دینا به خونه میرسه.

بعد از ظهر که رسیدم خونه دیدم دینا با هیجان گفت:

- امروز خاله اینا اومدن دنبالم!

- چه خوب! پس حسابی ذوق کردی نه؟!

- آره! راستی میدونی من همین الان رسیدم!

- (ساعت چهار و ربع بود) عه؟! چرا؟! اینقدر دیر؟!

- آخه ما تو راه تصادف کردیم. کلی معطل شدیم.

- خاک عالم!!!!!!!!!!!!!!!!! چرا؟! کسی به ماشین عمو زد یا عمو مقصر بود؟!

- نمیدونم!

- پلیس هم اومد؟!

- نه!

- خوب پس یعنی عمو مجبور شد پول بده به اون یکی راننده؟!

- نه! فکر کنم اون به عمو پول داد!

- شما ماشین جلویی بودین یا عقبی؟!

- ما عقبی بودیم!

- واااای! پس عمو مقصر بوده که! پس چرا اون راننده به عمو پول داد؟!

- نمیدونم!!!

خیلی حالم بد شد. خودمو مقصر میدونستم که نکنه به خاطر آوردن دینا از مدرسه این تصادف براشون پیش اومده. عذاب وجدان ولم نمیکرد! به رضا زنگ زدم و بهش گفتم. اونم خیلی ناراحت شد. بچه ها رو سرگرم کردم و رفتم توی پارکینگ تا میزان خسارت رو از نزدیک ببینم. اما تو پارکینگ کلی متعجب شدم!!! هیچ اثری از هیچ تصادف یا حتی خراشی رو ماشین نبود. آخه چطور میشه تصادفی پیش اومده باشه و هیییییییچ اثری ازش نباشه؟!

طبیعی یه که خیلی خوشحال شدم. حداقل ماشین اونا خسارتی ندیده بود. اومدم بالا و به دینا گفتم:

- مامانی ماشین عمو اینا که چیزیش نشده بود؟!

- عه! نه!!!!چراغش شکسته بود که!!!

دیگه داشتم هنگ میکردم. نمیشد که تو اون مدت کوتاه چراغ رو درست کرده باشن.

 خلاصه! صبر کردم تا اگه خوابن بیدار بشن و حدودای ساعت هفت رفتم پایین تا هم تشکر کنم و هم جویای اتفاق پیش اومده بشم. با کمال ناباوری خاله گفت که همون حدودای ساعت دو و نیم رسیدن خونه و نه خبری از تصادفی بوده, نه حتی حرفی در خصوص تصادف تو ماشین زده شده و نه حتی شاهد صحنه ی تصادفی در طی مسیر بودند!!!!!

خوب خدا رو شکر که حداقل چنین پیشامدی رخ نداده اما دو تا شاخ روی سرم سبز شده بود این هوا!

همون موقع هم رضا رسید و ماجرا رو فهمید. اونم کلی متعجب شده بود! اومدیم بالا و بدون اینکه موضوع رو جنایی کنم, لابه لای حرفا خیلی عادی به دینا گفتم:

- دینا جان! خاله اینا که گفتند تصادف نکردند!

- نه! چرا تصادف کردند. یادشون نیست!

دیگه موضوع رو کش ندادم. ترجیح دادم بیشتر در موردش فکر کنم. نمیدونم آیا واکنش م درست بوده یا نه؟! قبلاً خیلی در مورد راستگویی و تبعات دروغگویی (مثل داستان چوپان دروغگو) واسه دینا حرف زده بودم.  احساس کردم که بیشتر از اینکه شق دورغ بودن این ماجرا براش مهم باشه, حس تخیل دینا و اینکه دلش میخواسته شاهد همچین صحنه ای باشه براش مهم بوده. جالبه که دیگه هم در این خصوص حرفی نزد یا حتی برای کس دیگه ای تعریف نکرد!

2-  سور.نا به شدت با مدرسه رفتن دینا همذات پنداری میکنه و اگه دینا در مورد معلم, همکلاسی یا اتفاقی که تو مدرسه براش افتاده چیزی رو تعریف کنه, سور.نا جای خودش رو با دینا عوض میکنه و همون داستان و اتفاق رو برای بقیه جوری تعریف میکنه که انگار برای خودش اتفاق افتاده!

دیشب داشت به من و بابائی ش میگفت که توی مدرسه یه دوست داره که اسمش بارانه!! یادم افتاد که امروز دینا در مورد باران چیزی رو تعریف کرده بود!

پریشب هم اصرار داشت که تو مدرسه یه معلم داره که اسمش هم "خواهر زاده" ست! اولش نمیفهمیدم که این اسم رو از کجا آورده. اما بعداً کاشف به عمل اومد که :

اسم معلم دینا "خانم علیزاده" ست و سورنا بار اول که این اسم رو شنیده کلمه خواهر و علیزاده رو قاطی کرده و شده : خواهر زاده!!!!

یا یه بار دیگه توی مدرسه ظاهراً همکلاسی دینا خوراکی دینا رو خورده بود. بعد که دینا این رو تعریف کرد, نیم ساعت بعدش دیدم پسری زده زیر گریه و میگه:

- من گُسنمه! (گشنمه!) یه چیزی بده بخورم! آخه دوستم همه ی خوراکی هام رو تو مدرسه ازم گرفت و خورد! من الان خیلی گُسنمه!!!

 

یه همچین بچه های تخیل گرایی داریم ما!

/ 15 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
aghaye khone

رکورد شکستین! این کامنت آخری‌تون 12 بار اومده! جدی جریان اینکه یه بار میفرستین و چندین بار میاد چیه؟ از کی باید بپرسیم؟ به سیستم شما اینا ربطی نداره؟ برای کس دیگه‌ای چنین مشکلی ندارین؟

خانم اردیبهشتی

سلام شاید یکی از دوست هاش تعریف کرده و یا چند وقت قبل از دهان آشنایی شنیده و دیده چه طور همه توجه کردن به این قضیه و خوشش اومده.[چشمک]

لبخند

يعني من آيييييي خنديدم با اين پست خصوصا از دست سورنا كه ميگه من گشنمه

آزاده

سلام راستي كه بچه ها دنياي شيرين و دوست‌داشتني دارند رونيكاي منم همينطور هست يه دوست فرضي تو مهد داره به اسم گلاب كه اين كار و مي كنه اون كار و ميكنه يه روز گفت منو زده منم ناراحت شدم رفتم به مدير و مربيشون گفتم اما ظاهرا اصلا دختري با اين اسم و مشخصات ندارند[سوال]

افسانه

من با سارا موافقم ...

شیرین

عزیز دلم ، قربون هر دو تاشون آیین هم به شدت تخیلش فعاله. یادم باشه یک یاز شاهکارهاشو تو وبلاگم بنویسم

شادمانه

من هم شنیدم که تو این سن خیلی تخیل فعاله،‌اما نمیدونم چیکار بایستی کرد

حافظ کوزه شکسته

سلام؛ امان از دست پسقل خان![خنده] منم ذهن بسیار فعالی داشتم ایام کودکی! یا ملت داشتن می جنگیدن یا شمشیر می ساختن یا شبا نینجا می دیدم رو پشت بوم خونه همسایه ها!![نیشخند] خب دوست داره بیشتر بهش توجه بشه!

نازمنگولا

خداوکیلی خیلی بامزه بود حسابی رفتین سر کار[خنده]

دختر دريا

اي جـــــــــــــــــووووونم عليزاده = خواهرزاده [نیشخند] كلي شاد شدم ! :)))))