نقد کافه رگبار...

تا زمانی که گوگل ریدر مرحوم نشده بود تا حالا که به کمک نیمچه مشابه ش, هر روز صبح اول وقت و یا آخرای شب که از کارای خونه و بچه ها فارغ شدم, وب های بروز شده ی دوستان رو میخونم و دنبال میکنم, همیشه ی خدا از دیدن لینک پر رنگ شده ی کافه رگبار حس خوبی بهم دست میده... چون می دونم که یه پست خوب که یا حس خوبی بهم میده یا اطلاعات, راهکار و یا پیشنهاد خوبی, پیش رو خواهم داشت...

همیشه با اشتیاق لینکش رو باز میکنم و اگه نظری داشته باشم حتما خودم رو موظف میکنم که براش بنویسم. اگر هم که نه, حتما نظرات دوستان و جوابای جناب آقای رگبار رو دنبال خواهم کرد...

نوع نگاهش رو به زندگی, کار, اقتصاد, فرهنگ و دلنگرانیش رو درخصوص این مملکت و کشور دوست دارم... حس میکنم با وجود اینکه به محدودیتها و موانع واقفه, سعی میکنه در عین واقع بینی نیمه پر لیوان رو ببینه... همیشه معتقده که هنوز میشه کاری کرد... نباید از همون اول دنبال ساده ترین راه که همانا کاری نکردنه, رفت!

خیلی وقتا همین نگاهش کلی منو ترغیب میکنه که تو جایگاه خودم سعی کنم مثمرثمرتر باشم. خصوصا وقتی پای مقایسه بخش دولتی و خصوصی و امتیازهایی که بخش اول دارن و دومی ندارن, در میون باشه (من کامند بخش دولتی ام!!!) سعی میکنم متفاوت باشم. چرا راه دور برم... همین ماه رمضون! همون موضوع ساعت کاری! خوب بنده خدا راست میگفت! آخه اینم شد ساعت کار تو ماه رمضون! سعی میکردم زودتر بیام و دیرتر برم و بیشتر کار کنم.... چون میدیدم یکی دیگه تو همین شهر تو بخش خصوصی به نسبت و در مقایسه با من کارمند دولت داره استثمار میشه! حرف حق بود و جواب نداشت!

خوب آخه آقای رگبار! من چه انتقادی کنم وقتی تو این دنیای مجازی وبلاگ شما اینقدر برای من نوعی تاثیر گذاره! نه میشناسمتون, و نه دیدمتون و نه بهتون بدهکارم که بخوام تعریف و یا تمجید کنم. دارم واقعیت رو میگم...

من وبلاگ کافه رگبار رو دوست دارم و امیدوارم که حالا حالاها چراغ این کافه روشن بمونه و کافه چی و خانواده ی شمعدانی ش همیشه سلامت و روز به روز شادتر و خوشبخت تر باشن....

من به نوبه ی خودم تو بازی شما شرکت کردم.

راستش چون وبلاگ من یه وبلاگ روزمره نویسی یه و خیلی خواننده نداره اینه که نمیدونم آیا دوستان تمایلی به انجام بازی که آقای رگبار توی وبلاگش معرفی کرده دارن یا نه.

اگه دارن پس بسم الله!

بعداً نوشت: خوب مثلا من دوست دارم این دوستان بازی رو ادامه بدن:

سارا, افسانه, شادمانه, آقای خونه, آقای رگبار (حالا نمیشه استثنا قائل بشین!!!), صحرا, خانم اردیبهشتی , مصی و باقی دوستانی که خودشون تمایل دارن خجالت

/ 10 نظر / 22 بازدید
maman falco

alan yek sar ham be web aghay ragbar miram. amma joday az inha bia v az dinay azizemun benevis. mage in ruzha tavalodesh nist?

شادمانه

عطیه مهربون، کسی میتونه نقد کنه که مطالب اون وب روخونده باشه، بخاطر گل روی شما،‌چندتا پستش رو میخونم و یه نظرکی می گذارم ارادتمند

شادمانه

اما اگه قرار شمارو و نوشته های شمارو نقد کنم بایستی بگم شما مهربونی و ساده،‌انتظار داری همونطور که برخورد میکنی، باهات برخورد بشه، همونطور که درک میکنی،‌درک بشی. اما اینطوری نیس، دنیا قوانینش براساس میل ما و انتظار ما شکل نگرفته. خیلی منعطفی،‌اما احساس فداکاری بی نتیجه میکنی،‌که سختی اش روی دوشت می مونه. بنظرم مشغله زیادی داری که لازمه بتونی مدیریت کنی و وقتهایی رو به خودت اختصاص بدی نوشت هات یه مشکل داره،‌نظم نداره، یعنی یه خواننده نمیدونه تو کی ها می نویسی،‌ هر روز، هر هفته ببخشید من حرفت رو جدی گرفتم و هی نقد کردم، این چک تعارف رو ارادتمند و دوستدارت

aghaye khone

پس روزتون مبارک. روز خودمم مبارک. چه جالبه که این مناسبت برای من با یه مناسبت دیگه همزمان شد! ولی همونطور که گفتم خانم رئیس بهتون بیشتر میاد.

خانم اردیبهشتی

سلام خوب اول ممنون من را قابل دونستی که نقدت کنم! بعد الان باید چی را نقد کنم؟! خودت را یا وبلاگت را؟! نقد وبلاگت این که پست های جالبی می نویسی به ظاهر روزانه نویسیه ولی ته عمقش حرفی برای گفتن داری! و انتقاد این که دیر به دیر پست می گذاری [چشمک] در مورد خودت هم با توجه به شناختی که از پست هات دارم به نظرم زنی می رسی که سعی داری همه نقش ها را به خوبی ایفا کنی. مادری، همسری، کارمندی و... ولی چه قدر نقش خودت را برای خودت خوب ایفا میکنی؟! این را نمی دونم [چشمک] از نحوه صحبت با فرزندانت و حوصله و درایتی که داری خیلی خیلی خوشم میاد و این که این قدر دقت می کنی به پرورش و تربیت صحیحشون در کل دوست داریم [نیشخند][قلب]

Afsaneh

Atiyeh jan mamnun az daavatet. dastgaham kharabe. Bayad ba dastgah hamsar benevisam. agar moshkeli nist be man ta shanbeh sobh vaght bedeh.

Afsaneh

Darzemn bayad tavalod Dinay jegar bashe. Tavalodesh havarta mobarak... bebusesh dokhtar golet ra

آقای رگبار

والا عطیه خانوم این جوری که شما از این بنده تعریف کردی امر به خودم هم مشتبه شد عجب کافه ای دارم من ! و نمی دونم چی باید بگم . هیچ ایرادی هم که نگرفتی بخوام جوابت رو بدم !! اما راستش خوشحال شدم که می بینم که چیزی که برای من دلمشغولیه برای خانوم فرهیجته و محترمی مثل شما هم هست و نوع بیانش از سمت من شما رو خوشحال می کنه و این خودش برای یه نویسنده خیلی مهمه که نوشته اش رو مخاطبین دوست داشته باشند . ازتون واقعا بابت این نوشته تاثیرگذارتون ممنونم

گلابی

وای عاااااااااالیه این بخش نقد وبلاگ ها. با عطش دارم میخونمشون...