چهل روز گذشت...

هنوز باورمان نمی‌شود که چهل روز از رفتن ناگهانی‌اش گذشته است...

هنوز سخت است بپزیریم آن لبخندها و مهربانی‌ها همچون دانه‌ای در زیر خاک نهفته است...

اما یقین داریم یادش جوانه خواهد زد و درختی سبز و تناور خواهد شد...

/ 14 نظر / 62 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خانم اردیبهشتی

سلام خدا رحمت کنه پدر را. [گل] طعم این روزها را چشیده ام. درک می کنم حال این روزها را. ناباوری. حسرت. درد و آتشی که وجود را می سوزاند

سارا

یه دسته گلِ بزرگ برای یه بابای گلِ بزرگ که قراره دوباره یادش جوونه بزنه. ..... روحشون شاد قلبت آروم یادشون جاودانه

فاطمه

در کنارم روز وشب بی تاب بود غافل از او چشم من در خواب بود تا شدم بیدار ومشتاق پدر او به خواب رفت وچهره اش در قاب بود شعری که هر وقت میخونمش زخم دلم سرباز میکنه خدا پدرتون رو رحمت کنه وروحشون شاد باشه وبهتون صبر بده برای روزهایی که جای خالیش بیرحمانه به قلبتون چنگ میزنه

leyla

اخی روحشون شاد [ناراحت][ناراحت]

سمیرا

خدا رحمتشون کنه

بهار

عزیزم متاسف شدم خدا رحمتشون کنه... اشکم درومد از افسوسهایی که گفتی عطیه جون تو بچه های قدیم وبلاگنویس امروز میچرخیدم...مرحبا... فقط تو رو دیدم اکتیو هنوز مینویسی... [گل] بنویس که عالیییییییییی مینویسی

خانم کوچولو

خدا بهتون صبر و آرامش بده عزیزم. خیلی سخته. خیلیییی.

عطیه

در پاسخ به کامنت دوستی به نام فرزانه: سلام دوست عزیز. پرستار پسر من الان جای دیگه ای مشغول شده و متاسفانه آدم مناسب دیگه ای رو سراغ دارم که بهتون معرفی کنم. انشالله به زودی یک مورد مناسب پیدا کنی...

پریسا مامان امیرارسلان

خدا رحمتشون کنه.بی پدری خیلی بده...حیف که آدم دیر میفهمه

شادمانه

خدارحمتشون کنه، ایشالا همیشه دعای خیرش بدرقه راهتون باشه،‌همیشه هم کارهای خوب شما پدربیامرزیی باشه برای شما و آن مرحوم