Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> يه کاری برام ميکنی مامانی؟... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

ديگه چيزي نمونده...

59 روز ديگه... يعني يه كم بيشتر از 8 هفته...

خوب بخواين نسبت هم بگيرين مي‌شه گفت كه 79 درصدش گذشته و مونده 21 درصد!

اما براي من انگار يه قرن ديگه مونده... خيلي سخت مي‌گذره... انگار روزها و ساعت‌ها و حتي ثانيه‌ها هم دارن كش مي‌آن...

البته بيشترش به خاطر اينه كه خوب نمي‌تونم بخوابم... خوب نمي‌تونم راه برم ...آخه يه هفته‌اي مي‌شه كه يه رگي توي كشاله رانم گرفته و تقريباً قدرت حركت رو ازم سلب كرده... رفتم دكتر، گفت طبيعيه... به خاطر بزرگ شدن شكم، به اين رگ كه از كشاله ران مي‌گذره فشار ميآد و اونو كوتاه‌تر و دردناك مي‌كنه...  

الان سه شبه كه نشسته مي‌‌خوابم... روي دو تا مبل رو‌به‌روي هم... با يه عالمه بالش و كوسن و هر چيز نرمي كه بتونم يه قسمتي از بدنم رو روش تكيه بدم... در تمام طول شب هم خيس عرقم... كاملاً مي‌شه لباسامو چلوند...

دو روز مرخصي گرفتم...نرفتم سركار... مطلق نشستم روي همون دو تا مبل... اونقدر بهم سخت گذشت... از يه طرف پاي راه رفتن نداشتم كه بخوام از خونه برم بيرون...از يه طرف هم حوصله هيچ‌كس رو نداشتم و هنوز هم ندارم ... ديوونه شدم نه؟!

تو همين دو روزه ، مرخصي 6 ماه تصويب شد... خوب خوشحال شدم... اما اين درد لعنتي نمي‌ذاره لذت اين خبر رو كامل حس كنم...

خيلي بغض دارم... همه‌ش يواشكي گريه مي‌كنم... گاهي اوقات هم نمي‌تونم پنهان كنم و علني با كوچكترين حرف و احوال‌پرسي مي‌زنم زير گريه...

طفلي رضايي...

نمي‌ذاره من تكون بخورم... همه كارهاي خونه افتاده به دوشش... اينم گريه‌م مي‌ندازه...

مي‌دونم...دارم ناشكري مي‌كنم... خيلي‌ها مثل من اين روزها رو گذروندن ولي اينقدر ناله نكردن...

اما به خدا همه‌ش مي‌گم: اگه پام خوب بشه، قول مي‌دم كه از هيچي ننالم... حتي از بي‌خوابي شب...

خدايا! به خودت قسم كه من بنده ناشكري نيستم... ولي قبول كن كه تو اين وضعيت، راه رفتن به خودي خود سخته... واي به وقتي كه رگ پات هم گرفته باشه ...

راستش در تمام اين 7 ماه و اندي، از اين دوران لذت بردم و با اشتياق به گذر زمان نگاه مي‌كردم... هر كي ‌ازم مي‌پرسيد سخته؟ مي‌گفتم: نه زياد... اگه سخت هم باشه ولي خيلي شيرينه...

 اما اين حال و هواي هفته اخير باعث شده كه شديداً احساس خستگي كنم و همه‌ش تو دلم بگم:

-          خدايا پس كي تموم مي‌شه؟!

-          خدايا اين يه ماه و خورده‌اي رو چه جوري بگذرونم؟!

-          خدايا خسته شدم!

-          خدايا ديگه نمي‌تونم!

دينايي!

 ماماني من... از دستم دلخور نشو... به خدا منظورم تو نيستي ...مي دونم كه تو گناهي نداري... مي‌دونم كه تو داري كار خودتو به نحو احسنت انجام مي‌دي... مي دونم كه تا حالا هم از خيلي فرشته‌هاي ديگه مهربونتر و خانم‌تر بودي...

ماماني ... تو كه پارتي‌ت پيش خدا بيشتره... تو كه معصومي... از خدا مي‌خواي پاي مامانو خوب كنه...

 آخه ماماني... دلم مي‌خواد قبل از اومدنت خيلي كارا برات بكنم... اما اينجوري خيلي از كاراي اصلي رو هم نمي‌تونم بكنم...

دلم مي‌خواد سرحال و شاد به استقبالت بيام... اما اينجوري كه هر روز افسرده‌تر مي‌شم عزيزكم...

اين كارو برام مي‌كني ماماني؟!

نوشته شده در شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak