Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> با آرزوی خوشبختی... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

بالاخره خواهر كوچيكه هم رفت خونه بخت...

آخ كه نمي‌دونيد چه عروس خوشگلي شده بود...

خيلي ناز و مليح...

راستش من همراه عروس بودم توي آرايشگاه... اون روز 9 تا عروس ديگه هم توي آرايشگاه بودند...ولي آخرش خداييش همه خواهر كوچيكه رو به هم نشون مي‌دادن و مي‌گفتن چقدر ناز و مليح و خانم شده...آخه بقيه خيلي هم لباساشون شلوغ پلوغ بود و هم آرايششون خفن... ولي عروس خانم ما خيلي ساده و شيك شده بود...

اين از خوشگلي عروس...

داماد هم  که ماشالله هم handsome و هم خوش تيپ...

خلاصه كه چه عروس و دومادي شده بودند اون شب... خيلي به هم مي اومدن...

حال بشنويد از اين خواهر عروس...

دينايي مامان اونقدر اونروز دخمل خوبي بود... بچه‌م انگار همه‌ش خواب بود... خوب منم ديدم حيفه حالا كه اين عسل طلا اجازه رو صادر كرده من به اين لطفش كم توجهي كنم!

مي‌تونم به جرأت بگم كه تمام سالن شرط بسته بودن كه من اونشب فارغ مي‌شم!!

من كه نفهميدم چرا؟!!!!!!

بابا من فقط يه كم از وظيفه خواهر عروس بودن رو به جا آوردم!!!!

سر پاتختي ديگه زورشون بهم رسيد و فقط يه بار گذاشتند اين وظيفه خطير رو به جا بيارم!

راستي بساط شرط‌بندي سر جنسيت دينايي ما داغ داغ بود:

99 درصد سالن معتقد بودن كه دينايي ما پسمله!!!!! (آخه مي‌گفتن خيلي خوشگل شدي!!!!!!!! و معمولاً مامان‌ها سر پسر اينجوري مي‌شن! خبر نداشتن كه من از قبل خوشگل بودم!!!!!!  آخيش! يه كم عقده خود بزرگ بيني‌م فروكش كرد!!!!)

منم آس رو براي همه‌شون رو كردم و گفتم كه نچ‌چ‌چ‌چ! اين عسل بلاي ما يه دخمله شيطون و بلاست و دخمري داريم شاه نداره...

خلاصه كه جاي همگي خالي...

خيلي همه چيز خوب و عالي بود...

خيلي خوش گذشت...

حالا بشنويد از وقتي برگشتيم خونه:

پاهام ديگه تو كفشم جا نمي‌شد...جوري كه ديگه از دم در حياط تا دم در خونه پا برهنه شدم! ولي بازم جواب نمي‌داد! انگار دو تا بالش دردناك به كف پاهام بسته بودن! حس كسي رو داشتم كه انگار با تركه آلبالو 100 ضربه به كف پاهاش زدند!!!!!

ولي عيب نداشت... عوضش مجلس عروسي خواهر كوچيكه خيلي خوب و گرم و شاد برگزار شد...

دم در سالن بابا رضايي پرسيد:

-          حالت خوبه مامان خانمي؟

-          آره عزيزم...خوبم  (كف پاهام داشت تير مي‌كشيد و اصلاًنمي‌تونستم روشون وايسم!!)

-          خيلي كه شيطوني نكردي؟!

-          من؟!!! نه‌!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

-          راست مي‌گي؟!!!!!!!!!

-          وا!!! دروغم چيه رضا جون!

همون موقع دو تا از دوستاي خواهر كوچيكه هم از راه رسيدن و بعد از سلام و احوال‌پرسي گفتن:

-          آقا رضا جاتون خالي بود بياين ببينين خانومتون چه فعاليتي مي‌كرد!

 من: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

رضايي:

دوباره دوستاي خواهري:

فكر كنم امشب به جاي عروس كِشون (دنبال ماشين عروس تو خيابونا گشتن!) بايد بريم زايشگاه!!

من:

رضايي:

و دوستان رفتند و من موندم و بابا رضايي...

 -          به خدا رضايي من خيلي هم فعاليت نكردم! حواسم بود به خدا!

 -

 و اينگونه بود كه من به اندازه كافي تنبيه شدم و ديگه سر پاتختي وظيفه خواهري رو به دوستان سپردم!!!

 خدا رو شکر الان هم حال من خوبه و هم دینایی ...

جای ترکه های آلبالو هم داره خوب خوب می شه!!

 

نوشته شده در شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak