Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> اعتراف بي‌شرمانه... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

يه دو روزي مي شه كه خيلي به اين موضوع فكر ميكنم...

اينكه اگه آدم از يه نفر متنفر باشه و براي اون آدم يه اتفاق بد بيفته؛ آيا از انسانيت به دوره كه آدم ته دلش ذوق كنه؟!

از يه طرف ميگم:

-          آخيش دلم خنك شد... بذار يه كم سختي بكشن...

بعد از يه طرف مي‌گم:

-          خوب اين اتفاق ممكنه براي هر كي بيفته و كلاً ناخوشاينده. بَده كه از پيشامدش خوشحال باشم...

-          اما اصل ماجرا:

 در جريان هستين كه شوهر خواهر بزرگه، بعد از تولد بچه، به همراه مادر و خانواده‌ي غير گراميش، چه بلاهايي كه سر خواهر و خانواده من در نياورده و هنوز هم داستان ادامه داره... به نحوي كه اين روزها مشغول عوض كردن شناسنامه بچه، بدون اطلاع خواهرمه ( رفته از دادگاه حكم گرفته كه اسم بچه رو از سپهر برگردونه به صادق!)... يعني تمام خانواده‌ش در جريانن و حتي بهش راهكار هم مي‌دن، اونوقت اون حتي نمي‌كنه به خواهرم بگه كه داره اين كار رو مي‌كنه... اسمش هم هست زندگي مشترك!!! باقي رفتارهاي مسخره‌ش (مثل تا ديروقت خونه مادرش بودن و بي‌خبر گذاشتن خواهرم و بي‌توجهي به خواهرم تو جمع و ... ) ديگه از حوصله شما خارجه...

هر روز كه مي‌گذره خانواده ما دلشون مي‌خواد كه كاش مي‌تونستن اول از همه يه كتك مفصل بهش بزنن كه اينقدر خواهرم رو اذيت مي‌كنه و از طرف ديگه يه جوري حالش رو مي‌گرفتن تا حسابي دُمش چيده بشه... ولي حيف كه هيچ كدوممون اينكاره نيستيم...

خلاصه، ديروز شنيديم كه برادر اين شوهر خواهر نامحترم به همراه دامادشون با پسر همسايه دعواشون شده و زدن حسابي اون بدبخت رو لت و پار كردند...سر متلكي كه به خواهرشون گفته بود... اونقدر دعوا بالا گرفته كه سر از كلانتري در آوردن و دو شب رو تو كلانتري سپري كردند (شوهر خواهرم، برادرش و دامادشون!) دادسرا هم حسابي حال داده و يه ديه حسابي براي پسر همسايه بريده و كلي طول درمان بهش داده و كلي خرج دوا و دكتر رو دست اينا گذاشته...

البته قبول دارم كه به ناموسشون توهين كرده و هر كي جاي اونا بود حتما همين كار رو مي‌كرد... اما خوب از اينكه اين روزا حسابي گرفتار شدن يه جورايي حس خوبي دارم...

خيلي آدم بدي شدم مي‌دونم...

 اما وقتي به اذيت‌هايي كه تو اين مدت خواهرم تحمل كرده فكر مي‌كنم، مي‌گم حتماً اين چوب خدا بوده كه اينطوري براشون نازل شده ...

و اين يه اعتراف بي‌شرمانه از سوي من بود!  

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak