Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> مژده...مژده... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

همون اول مي‌گم تا تلافي روزهاي قبل كه نرسيدم آپ كنم، بشه...

دينگول جيگر طلاي ما، يه دختر عسل و نازه...  

خوب بايد بگم كه تقريباً اكثر دوستان و اطرافيان تو تشخيصشون اشتباه كرده بودن... تقريباً 80 درصد مصراً معتقد بودن كه دينگول پسره و تنها سه نفر، عسلي ما رو درست تشخيص داده بودن...

اما راستش رو بخواين، من و بابا رضايي تقريباً مطمئن بوديم كه اين دينگول بلا، يه دخمل ناز و شيطونه... شيطون چرا؟ بس كه ماشالله ورجه وورجه مي‌كنه و ابراز وجود مي‌كنه...

رضايي مي‌گه: همه به من مي‌گن بهت مي‌آد دختر داشته باشي... خداييش هم راست مي‌گه... آخه اونقدر مهربونه و روحيه لطيفي داره كه خدا ديده حيفه كه يه دختر جيگر طلا به ما نده ...

راستش از الان همه‌ش دارم تصور مي‌كنم كه چه دنيايي با اين عسلي داشته باشيم... تصور مي‌كنم كه بزرگ شده (مثلاً دو، سه ساله) و داره پا به پاي ما با شيطنت راه مي‌ره و شيرين زبوني مي‌كنه و دل بابايي‌ش رو مي‌بره...( آخه دخترا خيلي براي باباشون دلبري مي‌كنن...)

مي‌آد با من حرف مي‌زنه و مثلاً تو دنياي مادر و دختري با هم درد دل مي‌كنيم... من براش لباس‌هاي خوشگل بلا مي‌دوزم...موهاشو خرگوشي مي‌كنم (الهي من فداي اون موهاي فرفريش برم...) با هم خاله بازي مي‌كنيم... مثلاً آشپزي مي‌كنيم و كيك مي‌پزيم... واي خداي من... اونقدر داره دلم غنج مي‌ره كه نگو...

البته فكر كنم كه اونقدر براي بابا رضايي دلبري كنه كه من اصلاً فراموش بشم (اين هم از حسودي‌هاي مادرانه من!!!) 

خدا رو شكر همه چيزش تو سونو (سونوگرافي چهاربعدي)سالم و طبيعي و روي منحني رشد بود (تازه يه كم هم بهتر) اونقدر خوشگل دستشو مشت كرده بود كنار گوشش كه انگار داره با موبايل حرف مي‌زنه... مثل حاجي بازاري‌ها يه زانوش خم بود و اون يكي پاش هم جمع شده بود زيرش (انگار داره قليون مي‌كشه) آخ كه چقدر لذت داشت نگاه كردن به اين معجزه خداوندي...   

من و رضايي موقع سونو، غرق اين تصاوير شده بوديم و وقتي تموم شد با هم گفتيم: اي ي ي ، تموم شد؟!!!!

خدايا به خاطر اين نعمتي كه به ما دادي ازت ممنونيم... لياقت و توان بزرگ كردن و درست تربيت كردنش رو به ما بده...

آمين...

درمورد اسم هنوز تصميم نگرفتيم... بابا رضايي دلش مي‌خواد حسابي بگرده و كتاب‌هاي اسم رو زير و رو كنه تا يه اسم خوشگل پيدا كنه ... پيشنهاد من «دينا» است...راستش خيلي به دلم نشسته... حالا يه كم مي‌گرديم و در آينده نزديك اسم دختر عسلمون رو نهايي مي‌كنيم... مي‌دونم كه يه اسم خوشگل انتخاب مي‌كنيم...

اين روزا تو اداره اونقدر سرم شلوغه كه نگو... از صبح، بدو بدو داريم تا بعد ظهر... واسه همين اصلاً نمي‌رسم بيام و سري به وبلاگ‌هاي دوستان بزنم و يا وب خودم رو بروز كنم... يعني واقعاً 10 دقيقه از وقتم هم براي خودم نيست...

بازم بابت تأخير ببخشيد... قول مي‌دم در اولين فرصت بيام و به همه سر بزنم...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak