Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> بادا بادا مبارک بادا... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

سلامي چو بوي خوش آشنايي...

سال نو همگی مبارک... امیدوارم که تعطیلات حسابی خوش گذشته باشه و سال جدید رو به خوبی و خوشی شروع کرده باشین...

ما برگشتيم... از كجا؟

خوب معلومه ديگه! از اهواز... از تعطيلات و سفر نوروزي...

جاي همه‌تون خالي خيلي خوب بود... آب و هوا محشر... همه مي‌گفتن امسال عيد از شانس شما هوا خيلي خوب و خنكه... روز آخر هم يه نم بارون خوشگل زد و حسابي به هوا طراوت داد و ديگه شده بود نور علي نور...

مسير رفت رو با ماشين شخصي رفتيم (البته به همراه مامان و باباي رضايي) اما براي برگشت به توصيه همه، من و رضايي با هواپيما برگشتيم... در نتيجه خيلي راحت، خوب و زود و به طرز باورنكردني (در مقايسه با مسير طولاني رفت) رسيديم خونه... 

آي كيف داد...آي كيف داد... خلاصه كه جاي همگي خالي...

حال دينگول هم خوبه... يه كم تو راه رفت (اون هم آخراش) سردرد گرفتم و حسابي خسته شدم اما خوشبختانه در طول سفر و تو راه برگشت اصلاً مشكلي نبود و همه چيز بر وفق مراد...

پنجم و ششم فروردين رو مرخصي بودم... روز ششم كه اولين روز حضور ما در تهران بود رو گذاشتيم براي عيد ديدني‌هاي اصلي... در نتيجه از صبح تا شب، هشت جا رفتيم عيد ديدني و خسته و كوفته برگشتيم خونه... 

آي كه چقدر سخته آدم بعد از يه هفته بخواد بره سر كار...

صبح هفتم فروردين با چشماي پف كرده و با تني كوفته راهي سر كار شديم... چشمام واقعاً باز نمي‌شد... اما همچين كه چشمم به كارتابلم افتاد، برق سه فاز از سرم پريد... يك عالمه كار از آخر وقت 28 اسفند و پنجم و ششم بهم ارجاع شده بود...

چقدر حال‌گيريه به خدا...آخه كي تو روزهاي باقيمونده تا سيزده به‌در، حال كاركردن داره؟!!!

تازه داشته باشين كه بعد از ظهرش هم يه اتفاق مهم و يه مهموني مهم در پيش داشته باشي... و اين يعني لازمه كه امروز رو جيم بزني.... اما با دو روز مرخصي قبلي و با اين حجم كار، چه جوري مي‌شه جيم زد؟!!!!

به هر بدبختي بود تا ساعت 2، نصف كارها رو سر و سامون دادم و از مدير مربوطه با شرمندگي خروجي گرفتم...

پيش به سوي مهموني...

و  آما... آما ... جونم براتون بگه از مهموني....

فكر كنم همه‌تون بدونين كه چه خبر بوده...

بعله... خبرهاي خوب خوب بيده... بله برون خواهر كوچيكه همون مهموني مهم بيده...

حالا داشته باشين خواهر عروس، كه بنده باشم به همراه رضايي چه جوري بدو بدو بايد برن خونه و جينگيلي مستون كنند و حاضر بشن و تا ساعت 5 (قرار بود مهمونا ساعت 6 بيان) خودشونو برسونن خونه مامانشون اينا!

نمي‌گم كه چه بدو بدويي كرديم... چقدر بابا رضايي رو هول كردم و هي گفتم:

-          رضايي دير شد... رضايي بدو... رضايي اومدن... رضايي بجنب...

-          دير چي شد؟!!!!!!! مي‌رسيم... به موقع هم مي‌رسيم...

-          آخه بايد زودتر بريم... شايد كاري داشته باشن... تازه من دوست دارم گل هم بخريم...

-          خوب مي‌خريم... كاري نداره... پس كي يه چرت بزنيم؟!

-          رضايي ي ي ي ي ي ي ي ي ي! تو رو خدا من امروز ظرفيت حرص خوردن ندارم... خواهش مي‌كنم حرصم نده...

خلاصه...

با هر سختي بود من و رضايي به موقع خودمونو رسونديم خونه مامان اينا... بي‌خبر از اينكه قرار يه ساعت عقب افتاده... آخ كه چقدر هول زدم... 

دردسرتون ندم...

بالاخره مهمونا اومدن و آقاي داماد هم حسابي جينگيلي بلا كرده بود... خوب بايدم مي‌كرد... چون اونوقت به خواهري جينگيلي خوشگل بلاي خوشتيپ من نمي‌اومد كه!

خدا رو شكر همه چيز به خوبي و خوشي برگزار شد و حرفاي مرسوم و لازم رد و بدل شد و بالاخره خواهري ما هم پر! 

همه‌ش ياد خودم و رضايي و مراسم خودمون مي‌افتادم...

همه‌ش يادم مي‌اومد كه اون روز من چقدر اضطراب داشتم... چقدر همه چيز خشك و رسمي بود... همه‌ش دلهره داشتم كه اتفاق بدي پيش نياد... كسي از دست كسي ناراحت نشه... فضا سنگين نشه... اينقدر همه سكوت نكنن... چقدر دلم مي‌خواست زودتر مراسم تموم بشه و من و رضايي مال هم بشيم... يادم كه مي‌ياد مي‌بينم چقدر معذب بودم...

طفلي خواهر رضايي خيلي سعي مي‌كرد كه كمي از سنگيني فضاي حاكم كم كنه... از دور منو نگاه مي‌كرد و لبخند مي‌زد... بهم قوت قلب مي‌‌داد...  

جالبه كه سر خواهر بزرگه هم من كلي اضطراب داشتم... اما سر اين خواهري نه! نمي‌دونم شايد براي اين بود كه خودم اين شرايط رو پشت سر گذاشته بودم... به نظرم خيلي مراسم راحتي بود... اصلاً حس دلهره، اضطراب، دلشوره و هيچي نداشتم... عوضش با خيال راحت به همه لحظات مراسم چشم دوخته بودم و مزه مزه‌ش مي‌كردم... دلم مي‌خواست خواهري هم همين حس رو داشته باشه... از اين لحظات لذت ببره... دلش نخواد كه زود تموم شه... 

آره ديگه.... اينجوري شد كه خواهري ما ( يا به قول پدر شوهرش؛ خانم مهندس ما) هم پريد...

براي هر دوشون آرزوي خوشبختي و كاميابي مي‌كنم...

خدايا اين دو تا جوون كوچولو و مهربون رو به تو مي‌سپرم... خودت هواشونو داشته باش...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak