Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> بهشت هم برای مامان ها کمه... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

دلم مي‌خواد از مامانم بنويسم...

از زحمت‌هايي كه پاي ما بچه‌ها كشيده و مي‌كشه...

از سختي‌هايي كه براي بزرگ كردن ما كشيده...

پا به پاي ما درس خونده...كنكور داده...قبول شده...واحد پاس كرده...شب امتحان تا صبح بيدار مونده... پايان نامه دفاع كرده...

واقعاً بهتر از ما واحدهاي دانشگاهي و ساعت و روز امتحان و ...را حفظ بود و هست... نه براي يكي‌مون...كه براي همه‌مون...

به هر كدوم از چروك‌هاي روي صورتش كه نگاه مي‌كنم، عمق سختي‌هايي رو كه به خاطر ما و موفقيت ما كشيده رو حس مي‌كنم...

نمي‌گم كه پدرم سهمي نداره ...ولي سهم مامانم صد برابر اونه...

هنوزم كه هنوزه و با اينكه من و خواهر بزرگه ازدواج كرديم و مستقل شديم، بازم خودشو درگير مشكلات و سختي‌هاي ما مي‌كنه...بازم با وجود اونهمه كاري كه تو خونه رو دوششه، به خاطر ما براي خودش زحمت درست مي‌كنه...

به خدا گاهي اوقات از خجالت اينهمه مهر آب مي‌شم...

به خودم مي‌گم: آخه اينهمه فداكاري و از خود گذشتگي، اونم بدون چشمداشت، بدون توقع ... تو چي هستي مامان؟! يه فرشته؟ يه جواهر؟ چي؟

هيچ صفتي رو براي وصفت پيدا نمي‌كنم...

چند وقتيه كه يه سرگيجه‌ي بدي گرفته كه دكترا همه‌ش بهش مي‌گن از فشار عصبي و استرسه... مي‌گم مامانم آخه چرا حرص و جوش مي‌خوري؟ ولي خودم از حرفم خنده‌م مي‌گيره...

آخه مي‌شه حرص نخورد؟ از صبح كه بيدار مي‌شه همه‌ش بدو بدو تا شب...

 از دست بابا حرص مي‌خوره :

بابايي من چاقه و بايد تو خوردن مراعات كنه! اما انگار با خودش لجبازي داره و اصلاً گوش به حرف هيشكي نمي‌ده! آي مي‌خوره!

از دست خواهر بزرگه و زندگيش و مشكلاتش حرص مي‌خوره:

هنوز اون مشكلات تو زندگيشون هست... باباي بچه بهش مي‌گه صادق! خواهري هم جلوي اون اصلاً بچه رو صدا نمي‌كنه...اما وقتي اون نيست بهش مي‌گه سپهر! باباي بچه همچنان دنبال تغيير اسم توي شناسنامه‌ست ... اما اينو به خواهري نمي‌گه و اون از شواهد و مداركي كه با خودش مي‌بره مي‌آره فهميده و از غصه اينكه مبادا موفق بشه داره دق مي‌كنه! روابطشون هم كمي بهتر شده ولي ابداً از عشقولانه و گرمي خبري نيست! هر روز هم كار خواهري اينه كه زنگ بزنه به ماماني و بگه: مامان؛ شوهرم اينو گفته... اينكارو كرده...مامانش اينجوري مي‌گه... اونجوري نمي‌گه ... خلاصه كه ماماني طفلي من شده سنگ صبور اين دعواهاي خاله زنكي كه خوب به هر حال درخصوص بعضي‌هاش راهكارهاي آنچناني هم ارائه مي‌ده و نتيجه‌ش مي‌شه بدتر از قبل! خوب اينا حرص خوردن نداره؟!

از دست من حرص مي‌خوره:

 به خصوص حرص و جوش شرايطي كه الان توش هستم... نگرانمه... استرس داره... نگران دينگوله...نگران رضاييه (بابا رضايي مدتي كه كمرش خيلي درد مي‌كنه) نگران كارمه (مي‌گه چرا مي‌ذاري سر كار اينقدر به تو استرس وارد كنن؟)

از دست خواهر كوچيكه حرص مي‌خوره:

خواهر كوچيكه اين روزا خيلي عشقوليه...آخه ايشالله اگه قسمت باشه مي‌خواد ازدواج بكنه...خوب حساس و زود رنج بودن، عجول بودن، عشقولي بودن و كم تجربه بودن خواهر كوچيكه باعث شده كه ماماني خيلي نگرانش باشه كه تو اين شرايط آيا تصميمات عاقلانه‌اي مي‌گيره؟ اينه كه اين روزا خيلي با هم كلنجار مي‌رن و تو نخ هم هستن...

از دست دو تا داداشا حرص مي‌خوره:

داداش كوچيكه همه‌ش پاي تلفنه و داره با دوستاي دانشگاه‌ش هر و كر مي‌كنه و چرت و پرت مي‌گه ... جوري كه قبض‌هاي تلفن خونه اومده 120 هزار تومن! ولي كي پولشو مي‌ده؟!... داداش بزرگ‌تره هم از وقتي كه قضيه فوق ليسانسش تو دانشگاه كنسل شد و از طرف ديگه اون تصادف پر خرج رو دست خودش گذاشت دپرس شده و همه‌ش طبقه بالا تا ساعت 4 صبح يا پاي كامپيوتره يا پاي تلفن و يواشكي ويز ويز مي‌كنه و از اون طرف ساعت 12 صبح پا مي‌شه! البته اگه بي‌انصاف نباشم بايد بگم كه يه دو سه هفته‌اي يه كه كار پيدا كرده و مي‌ره سر كار. اما قبلش كارش همين‌ها بود كه گفتم! اينا حرص خوردن نداره؟!

خداييش با اينهمه حرص و جوش و استرسي كه ماماني داره، سرگيجه كمترين نتيجه است!

 به نظرم بهشت كمترين پاداش براي زحمات مامانه...  

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak