Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> به دينگولمون...! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

راستش يه مدته همه‌ش دارم با دينگول حرف مي‌زنم...

باهاش مشورت مي‌كنم... درد دل مي‌كنم...

خيلي دلم مي‌خواست صداي جواب اونم مي‌شنيدم...

از وقتي رفتيم سونوي دوم رو انجام داديم و ديديم كه چقدر بزرگ و كامل شده، احساس مي‌كنم كه واي ي ي ي... چقدر به دلم و هر آنچه توش مي‌گذره نزديكه... يعني هر چي از ذهن و قلبم مي‌گذره رو درك مي‌كنه و در واقع انگار يه شاهده بر اونچه كه از دلم مي‌گذره... اينكه من به چي فكر مي‌كنم...الان چه حسي دارم... در مورد آدما...اتفاقا... شنيده‌ها...گفته‌ها...

يه موقع‌هايي كه افكار (نيمچه) شيطاني به ذهنم مي‌رسه، يه هو با خودم مي‌گم:

اي واي... حواست كجاست؟! يكي اون تو نشسته كه همه حواسش به تو و كارات و افكارته... انگار نماينده خداست كه اومده و شده فرشته اعمال من... با خودم مي‌گم:

-     مواظب كارات باش! اين چه فكري بود كه الان كردي؟! از دينگول خجالت نكشيدي؟!

باهاش حرف مي‌زنم:

 عسلي!... دينگول بلا !... تو هم به اندازه ما خوشحالي؟! اينكه قراره به اين دنيا بياي؟ اينكه قراره زندگي ما رو شادتر و عشقولي‌تر بكني؟!

عسلي!... يعني ما مامان و باباي خوبي برات مي‌شيم؟! يعني مي‌تونيم؟... يعني مي‌شه روزي كه ازت بپرسم: عسلي! از اينكه دينگول ما شدي راضي هستي يا نه؟!

تو با اطمينان بگي كه : آره!...

الهي من قربونت برم كه هر روز داري بيشتر از ديروز نشون مي‌دي كه هستي... وجودت داره نماد عيني پيدا مي‌كنه... 

من و بابا رضايي كه نگات مي‌كنيم، انگار قندٍ دنيا رو تو دلمون آب مي‌كنن... عسلي!

ديروز خونه ماماني رضايي بوديم، صحبت از تو شد. من گفتم:

-       دعا مي‌كنم اين دينگول عسل ما به بابا رضائيش بره... هم آرامشش و هم مهربونيش...

بابا رضايي در حالي كه از خنده غش كرده بود گفت:

-      واي چه شكسته نفسي‌اي!

اما من واقعاً گفتم، چون به نظرم توي اين دنيا، كسي به مهربوني بابا رضايي نيست... خوش به حالت كه بابايي به اين مهربوني داري...

گفته باشم! من از همين الانش دارم بهت حسودي مي‌كنم! 

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak