Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> لوبيای سحرآميز... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

ساعت 5 نوبت سونوگرافي داشتم... و من براي اينكه محكم كاري كرده باشم، دو تا ليوان آب خوردم و رفتم براي سونو... توي مطب گفتم بازم بذار محكم كاري كنم، از آب سرد كن چند تا قلپ آب خوردم و اومدم نشستم منتظر كه مثلاً الان منو صدا مي كنن...

چشمتون روز بد نبينه هنوز 10 دقيقه نگذشته بود كه يي‌ي ‌هو و و و و  انگار هزار ساله كه من در فراغ دستشويي به سر مي‌برم... لحظه لحظه بدتر مي شد... باورم نمي شد كه ظرف همين مدت كوتاه اينجوري شده باشم... دو دقيقه نشستم ديدم كه اي واي ي ي ي ي الان منهدم مي‌شم...

پاشدم رفتم گفتم:

-          خانم من ساعت 5 وقت داشتم اما الان يك ربع به 6‌ شده... پس من كي نوبتم مي‌شه؟

-          برگه‌هاتون رفته تو اتاق ... بريد دم در اتاق بپرسيد...

. . .

-          خانم ببخشيد... من كي نوبتم مي‌شه؟ (در حالي كه به خودم مي‌پيچيدم!)

-          اسمتون؟

-          ....

-          10 نفر جلوي شما هستند...

-          نه ه ه ه ه ه ه ...   تو رو خدا يه كاري برام بكنين... من همين الآنشم دارم تلف مي‌شم...

در حالي كه دلش برام سوخته بود، گفت باشه يه كاريش مي‌كنم...

 یه كم كه دقت كردم ديدم كه ورود همراه به اتاق سونوگرافي ممنوعه... گفتم اگه الان بهش بگم كه همراه منو راه بدين، اصلاً نوبتم رو كه جلو نمي‌ندازه هيچ ... تازه از دستم عصباني هم مي‌شه... اومدم به رضايي گفتم:

-          رضايي همراه راه نميدن...

-          يعني چي؟ براي چي؟ آخه چرا؟

-          نمي‌دونم...انگار دو نفر دو نفر مي‌رن تو ...در نتيجه ورود آقايون ممنوعه...

-         

چند دقيقه بعد صدام كردند...

 اومدم تو اتاق...در حالي كه از منشي خانم دكتر بابت جلو انداختن نوبتم تشكر مي‌كردم، با يه حالت طفلكي گفتم :

-          مي‌شه همسرم هم بياد تو... 

-          نه خانم... همراه اجازه ورود نداره...

-          آخه دو ساعته با ذوق پشت در منتظره اينه كه اونم صداي قلبشو بشنوه...

-          ما اجازه نداريم...

-          تو رو خدا... خواهش مي كنم...

-          ما كاره‌اي نيستيم...خانم دكتر كه اومد پيشت از اون اجازه بگير...

كمي بعد خانم دكتر اومد بالاي سرم...

 -          سلام خانم دكتر...

-          سلام عزيزم...خوبي؟

-          ممنون...يه خواهش داشتم...

-          چي؟

-          مي‌شه اجازه بدين همسرم هم بيان تو؟

-          همراه كه نمي‌تونه بياد... ببين اينجا به جز شما هم خانم ديگه‌اي سونو مي شه...

-          خوب پارتيشنش كه پرده داره ...يه لحظه مي‌آد و سر به زير مي‌ره...

-          آخه... اين كه الان چيزي معلوم نيست كه ذوق ديدنشو داره...

-          خواهش...

-          باشه...بگين همراهشون بيان تو...

-          واي ي ي ... خيلي ممنونم...

بابا رضايي اومد تو و چند لحظه بعد يه صداي گوپ گوپ همه اتاق رو پر كرد...  اونقدر تند تند مي‌زد كه من گفتم: رضايي تو رو كه ديد هيجان زده شده، ببين قلبش چه تند تند مي‌زنه...

 رضايي در حالي كه اونم ذوق زده شده بود با ديدن تصويرش توي مانيتور گفت: ببين چقدر شبيه منه!!! (داشته باشين كه همه‌ش اندازه يه لوبيا بود اين دينگول ما!)

حيف كه خيلي زود سونو تموم شد و ديگه نشد كه بيشتر صداشو بشنويم و از ديدن اون لوبياي سحرآميز بيشتر ذوق مرگ بشيم...

فقط نفهميدم كه چرا الكي سن دينگول ما رو يه هفته بيشتر گفت:

 9 هفته و 4 روز!!!!

قد : 23 ميلي‌متر !!!

  

نوشته شده در دوشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak