Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> دوستی خاله خرسه! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

جمعه بعد از ظهر قصد کردیم که یه سر به خونه ی مامانم اینا بزنیم تا هم دیداری تازه کنیم و هم تولد مامان رو  حضوری - با دو روز تاخیر-  تبریک بگیم. البته تو روز خودش تلفنی تبریک گفته بودیم. از اونجایی که مامان اینا و خواهر بزرگه تازه از مسافرت برگشته بودند فرصت نشده بود که در خصوص کادو با خواهر برادرا مشورت بکنیم, این بود که گفتیم واسه خالی نبودن عریضه با یه دسته گل فعلاً تبریک حضوری رو برگزار کنیم تا بعد!

تا پیشنهاد خرید گل رو با رضا مطرح کردم یه دفعه دیدم اون دو تا وروجک هم مشتاق شدند که برای ما هم گل بخر! سری قبل هم که برای روز معلم میخواستم واسه خاله ی رضا گل بخرم, تا برای این دو تا وروجک هم گل نخریدم, رضایت ندادند از گل فروشی بیایم بیرون!

بهشون گفتم: ما داریم به مناسبت تولد مامان بزرگ گل میخریم. بعدش هم برای شما بخریم ممکنه پسر خاله هم که اونجاست دلش بخواد!

دینا: خوب برای اونم بخریم!

- آره خوبه آدم واسه همه گل بخره, اما باید یه مناسبتی داشته باشه. اگه قراره بی مناسبت گل بخریم , خوب همون ماه قبل برای هر دوتون بی مناسبت گل خریدم. اما دلیل نمیشه هر بار که خواستم واسه کسی گل بخرم شما هم بخواین!

سورنا: تو رو خدا واسه ما هم گل بخر!

من: شما هر روز اجازه دارین برای خودتون یه چیزی بخرین. سهمیه ای امروزتون رو صبح خرید کردین. پس خریدِ گلِ بی مناسبت, باشه واسه یه روز دیگه که هنوز از سهمیه خریدتون استفاده نکردین!

خلاصه این بحث ادامه داشت تا رسیدیم به گل فروشی. چهار نفری با هم و ارد گلفروشی شدیم و شروع کردیم به انتخاب گل. تو این فاصله وروجکا هم بی توجه به صحبت های توی ماشین داشتن واسه خودشون گل انتخاب میکردند! اون هم از نوع گل رز آبی!

من گلهای انتخابی برای مامان رو دادم به صاحب مغازه گلفروشی تا برامون بپیچه. بچه ها هم اصرار داشتند که از اون رزهای آبی بردارند. بهشون گفتم:

- ما حرفامون رو توی ماشین با هم زدیم. امروز شما سهمیه خرید ندارید. باشه برای دفعه ی بعد.

سورنا: تور و خدا! تو رو خدا به خدا برام از این آبی ها بخر!

من رو به رضا: بابایی میشه با سورنا برید بیرون قدم بزنین تا کار ما تموم بشه؟

رضا و سورنا رفتند بیرون. دینا همیشه تو این جور مواقع خیلی بهتر و منطقی تر از سورنا برخورد میکنه و بهتر به قوانین خونه احترام میذاره. اینه که خیلی آروم کنار من وایساد تا کار پیچیدن دسته گل تموم بشه.

نزدیک اتمام کار بود که دوباره پدر و پسر وارد مغازه شدن و دوباره سورنا شروع کرد به نق زدن.

داشتم پول دسته گل رو حساب میکردم که دیدم همکار آقای گلفروش بی توجه به حرفای من رفت و یه شاخه رز آبی برداشت و کوتاه کرد و داد به سورنا!

سورنا هم با ذوووووووووووووق اونو گرفت و رفت به سمت در...

اصلاً خشکم زد و وا رفتم. یه جورایی هنگ کردم.

نمیدونم چرا در اون لحظه حرف دلم رو به اون آقا نزدم. ایشون با خودش چی فکر کرده بود؟! یعنی فکر کرد اونقدر خسیسم که برای دل بچه م حاضر نیستم یه شاخه گل بخرم؟! یا چی؟

اومدم همه ی اینا رو بهش بگم اما دهنم قفل شده بود! ترجیح دادم بیام بیرون و موضوع رو با بچه ها حل کنم. دینا بچه م بغض کرده بود که چرا سورنا گل داره و اون نداره... خیلی موقعیت بدی بود.

سعی کردم به خودم مسلط بشم. خیلی آروم به رضایی گفتم : خیلی دلم میخواست گل رو از دست سورنا بگیرم و بهش پس بدم. اما هنگ کرده بودم. میدونم کار غلط بود و باید همون جا به رفتار ایشون واکنش نشون میدادم ولی خوب اشتباه کردم!  اوضاع مناسبی نیست. دینا الان از اینکه صبوری کرده اصلا حس خوبی نداره. حلقه ی اشک تو چشماش رو ببین! حس مغبون شدن داره...

اینو که گفتم رضایی رو به سورنا گفت: سورنا! اون شاخه گل رو بده به من. مامان به شما توضیح داد که امروز شما نمیتونین گل بخرین.

- نههههههههههههههه! خود آقاهه بهم داد! من نخریدم!

- اون آقاهه کارش درست نبود. البته خبر هم نداشت که شما خرید امروزتون رو کردین!

- نه! می میدم!

- پس من مجبورم ماشین رو نگه دارم تا شما فکرات رو بکنی! وگرنه نمیتونیم امروز بریم خونه ی مامان بزرگ!

- ................خوب بااااااسه! اصلا بیا بگیرس!

یه کم بعدش نق زد و گریه کرد. اما دید که با اینکارا چیزی عوض نمیشه. این شد که کم کم آروم شد و اصلا فراموش کرد که چه بر سر اون تک شاخه گل رز آبی اومد!

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak