Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> شکلاتهای امانتی اسیر شده! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

سالهای اول جنگ بود. یادمه یه جور بدی سرما خورده بودم که سینوسام همه چرکی شده بود. جوری که به چشمام هم زده بود و چشمام بدجوری عفونی شده بود و باز نمیشد. اوضاعی بود!

همون جور با چشمای نیمه باز و دست تو دست مامان رفتیم مطب دکتر. یادمه مطبش طبقه دوم یه ساختمون بود. تو مطب منتظر نوبتمون نشسته بودیم که یه دفعه صدای هم همه و شادی و بوق بوق ماشینا بلند شد. کنجکاو شدم که صدای چیه. از لای پرده کرکره ای اتاق انتظار, در حالی که سعی میکردم با پا بلندی, قدم رو به شیشه ی پنجره برسونم به سختی بیرون رو نگاه کردم. فقط ترافیک میدیم و صدای بوق بوق میشنیدم. با تعجب رو به مامان گفتم:

- چی شده مامان؟ تصادف شده؟

- نه به نظرم یه اتفاق خوب افتاده. مردم خوشحالن... نگاهاشون به هم به دعوا نمیخوره!

همون موقع نوبتمون شد و رفتیم تو اتاق آقای دکتر. دکتر یه پیرمرد مهربونی بود. تا منو دید گفت:

- عجب پا قدمی!

مامان پرسید: چی شده آقای دکتر؟!

- مگه اخبار رو نشنیدین؟

- نه آقای دکتر. ما الان یه ساعتی هست تو مطب شما منتظریم. از بیرون خبری نداریم. ولی خیلی شلوغ پلوغه...

- خرمشهر آزاد شد!

من: مامان مگه اسیر شده بود؟

دکتر: (با خنده) آره اسیر شده بود! بیا جلو ببینم! تو با خودت چیکار کردی؟ خوره ی کولری؟!

- خوره؟!

- حتما همه ش زیر کولر خوابیدی که اینجوری سینوسات چرک کرده؟

- نه! با موهای خیس خوابیدم. آخه موهام دیر خشک می شه. حالا کی اسیرش کرده بود؟

دکتر - صدام! خدا ازش نگذره...

مامان: خدا ازش نمی گذره... خدا جای حق نشسته.

از مطب که اومدیم بیرون, اونقدر خیابونا شلوغ شده بود که تا خونه رو پیاده برگشتیم. ولی در طول راه کلی شکلات نصیبم شد که مردم همین جوری بین هم پخش می کردن! اما چه فایده! مامان همه شو ازم گرفت! گفت هر وقت خوب شدی میتونی بخوری!

- مامان! یعنی شکلاتای من الان پیش تو اسیرن؟! یعنی تو صدامی!

- نه! پیش من امانتن! زبونت رو گاز بگیر بچه! خدا مرگ بده صدامو! 

نوشته شده در شنبه ۳ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak