Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> شیرین زبونی های گل پسر سه سال و نیمه ی ما! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

- سورنا: مامان دیروز اونقدر همه چی خوردم که بالا گرفتم! واسه همین آیلار زون (جون!) شلوارمو عوض کرد!

اولش یه لحظه فکر کردم  منظورش اینه که جیش کرده و برای همین شلوارش عوض شده! اما یه دفعه فهمیدم منظورش از بالا گرفتن,  "بالا آوردنه " (گلاب به روتون البته!) !!!!

- از وقتی که پروژه مهد کودک رفتن سورنا کلید خورده, سوالی که هر شب و هر روز و هر ثانیه فکر سورنا رو مشغول کرده و دم به دقیقه ازمون میپرسه اینه که: مامانی! من امسب بخوابم فردا مدرسه می میرم (نمی رم) ؟!!!! و هر روز رو به امید رسیدن چهارشنبه شب می گذرونه تا این جواب رو از ما بشنونه: " نه عزیزم! فردا مدرسه تون تعطیله!"

حالا جالبیش به اینه که توی مهد بهش خوش میگذره و موقع برگشتن با چهره ای شاد اونو از مهد تحویل می گیریم! مربی ش هم همیشه میگه که خیلی توی مهد شاد و پویاست!! صبح ها هم که با رضایی میره مهد, خیلی راحت حاضر میشه و راحت از رضا خداحافظی میکنه! حالا این سوال دیگه چه صیغه ای یه, به قول انگلیسی ها "الله و اعلم!"

- یه روز صبح آخر هفته, وقتی سورنا از خواب بیدار شد و چشماش رو باز کرد, بهش گفتم: وای! این فرشته ی زیبا رو ببین که از خواب پا شده! این پسر عشقولی منه! که دیدم از جاش بلند شد و پشت کمرش رو به من نشون داد و گفت: نخیرم! مامان خانوم من که فرسته نیستم! ببین من بال ندارم! 

- یه روز که حسابی این آق پسر شیرین زبون شده بود و منم عشقولی خونم زده بود بالا, گرفتمش تو بغلم و هی فشارش دادم و گفتم الان یه لقمه ت می کنم. می خوام قورتت بدم! یه دفعه دیدم یه اخمی کرد و با یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم گفت: مامان خانوم! یعنی نمیدونی من غذا نیستم! آدمو که نمیسه خورد! 

- این گل پسر ما عاشق مرد عنکبوتی یه و هر جا میریم و هر چی میبینه, مثل عقاب چشمش عکسای مرد عنکبوتی رو اسکن و شکار میکنه و اصرار میکنه که اینو برام بخرین! در راستای همین علاقه ی وافرش, خیلی دلش میخواست که لباس مرد عنکبوتی داشته باشه و ما هم عیدی براش یه دست خریدیم. وقتی این لباس رو تنش میکنه دیگه روح مرد عنکبوتی هم درش حلول میکنه و همه حرکات و وجناتش میشه عین ایشون! چند روز پیشا باز هوس پوشیدن این لباس به سرش زد و وقتی پوشید شروع کرد به جنگولک بازی و یه نموره هم اذیت کردن دینایی! هی دستش رو به علامت تار پرت کردن رو به دینا می گرفت و میزد تو دل دینا! بهش گفتم: پسرم انگار یادت رفته که مرد عنکبوتی کسی رو اذیت نمیکرد, فقط به دیگران کمک می کرد! تو الان داری خواهریت رو ناراحت میکنی! یه دفعه بی مقدمه گفت: آخه لباسم یه اسکالی (اشکالی) داره! من چون زوراب (جوراب!) مرد عنکبوتی پام نیست, نمیتونم کمک کنم! الان من بدجنس شدم! برام زورابسو بخرین قول میدم که دیگه فقط کمک کنم!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak