Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> " ننه! قلی! این یه ضرب المثله!" - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

اتل متل توتوله   گاو حسن چه جوره   غصه داره الاغه    چون راهش خیلی دوره...

می پزه مادر بزرگ توی تنور کولوچه    بوی خوش کولوچه میپیچه توی کوچه...

این تیتراژ یه برنامه عروسکی توی تی وی - دوران بچگی ما- بود که نقش های محوری ش قلی و مادر بزرگ ش بودند. هر قسمت هم ماجرای یه ضرب المثل بود که معمولاً قلی اولش متوجه نمی شد این ضرب المثله و معنی ظاهری اونو متوجه می شد و داستان حول و حوش برداشت ساده انگارانه ی قلی شکل می گرفت و آخر داستان این جمله طلایی توسط مادر بزرگ گفته می شد که: " ننه! قلی! این یه ضرب المثله!"

نمی دونم چی شد که یه هو امروز صبح سر صبحونه یاد این جمله ی طلایی مادر بزرگه افتادم و رو به دینا گفتم:

-  " ننه! قلی این یه ضرب المثله!"

- یعنی چی مامان؟!

- این مال یه برنامه عروسکی بود که زمان بچگی ما از تی وی پخش می شد. من خیلی دوست ش داشتم.

- می شه برام یه کم ش رو تعریف کنی؟!

- آره عزیزم. اصلاً بذار یه قسمت ش رو تعریف کنم. البته دقیق که یادم نیست. مشابه ش رو تعریف میکنم. یه روز مادر بزرگ قلی بهش گفت: ننه قلی تو چرا همه ش داری بازگوشی میکنی. پس کی میخوای یه کم درس بخونی. دیروز معلم ده رو دیدم که میگفت چیزی به امتحاناتون نمونده. بعد قلی گفت: ننه من همه ی درسام رو بلدم. لازم نیست درس بخونم. اینو که گفت مادر بزرگ بهش گفت: باشه ننه. جوجه رو آخر پاییز می شمرن! قلی وقتی اینو شنید کلی رفت تو فکر. با خودش گفت یعنی اگه آخر پاییز بشه و من جوجه هام رو بشمرم, نمره هام همه خوب میشه. از اون روز هی از دوستاش میپرسید بچه ها پاییز کی تموم میشه. و هر روز هم میرفت جوجه ها رو میشمرد ولی اتفاق خاصی توی نمره هاش نمیافتاد. مادر بزرگ که از این ماجرا خبردار شد بهش گفت: ننه قلی تو چرا هر روز این جوجه های زبون بسته رو میشمری؟ مگه قراره ازشون کم بشه. که قلی گفت: ننه میخوام ببینم امتحانام خوب میشه یا نه؟ آخه ننه خودت گفتی جوجه رو آخر پاییز میشمرن! مادر بزرگ قلی خنده ش گرفت و گفت: ای بابا ننه! قلی این یه ضرب المثله! یعنی اینکه انجام و اتمام یه کار فقط به حرف نیست بلکه در پایان هر کار و بر اساس تلاشی که کردی نتیجه معلوم می شه! تموم شد!

- وای چه قشنگ. میشه یه قسمت دیگه ش رو هم بگی!

- باشه.

خلاصه نشون به اون نشون که تا بیایم و صبحونه مون رو بخوریم بنده مجبور شدم کلی از خودم داستان قلی و مادر بزرگش رو بسازم تا بتونم معانی ضرب المثل هایی مثل : دسته گل به آب دادن, کاسه ای زیر نیم کاسه است, نخود هر آش شدن, با یه گل بهار نمی آد, موش تو سوراخ نمی رفت جارو به دم ش می بست و ... رو برای دینا توضیح بدم. دیگه آخرش ضرب المثلی که به سن و سال دینایی بخوره کم آورده بودم و بابا رضایی به کمک مون اومد. بابائی ضرب المثل می گفت و منم در جا تبدیل به داستان قلی و مادر بزرگه می کردم!

دینایی اونقدر از ضرب المثل ها که در قالب این داستانا تعریف می شد خوش ش اومده بود که نمی ذاشت از سر میز پاشم و به اداره برسم! این شد که بنده با یه ربع تاخیر از خونه زدم بیرون. اما در نهایت بابائی ش بهش قول داد که در اولین فرصت یه سر به شهر کتاب بزنه و یه کتاب در خصوص ضرب المثل ها و معنی شون و اینکه در چه مواردی بکار میرن برای دینایی بخره!

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak