Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> وقتی هیولای درونم عربده میزنه خیلی ترسناک میشم! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

وای خدای من! باورم نمیشه که فقط در یک روز رکورد اینهمه فراموشکاری رو زده باشم!

- دیروز صبح ساعت 7 جلسه اولیا و مربیان مدرسه دینا بود. شب قبل ش دفتر یادداشت ش رو خونده بودم اما صبح فراموش کردم به رضایی بگم زودتر بره تا بتونه تو جلسه شرکت کنه!

- دینا دوشنبه ها علاوه بر کلاس ژیمناستیک, کلاس استخر هم داشت. من کلی فسفر سوزوندم و فقط اولی ش یادم بود. ساک وسایل استخرش همیشه آماده و روی میز کنار در ورودی یه, اما من صبح یادم رفت دوباره به برنامه ش نگاهی بندازم و به حافظه م اکتفا کردم و در نتیجه اصلا یادم نبود که به دینا و رضایی یادآوری کنم که ساک استخر رو هم بردارند!

- مربی مهد سو.رنا از شنبه براش یه دفتر یادداشت روزانه گذاشته و هر شب ما باید مطالب ش رو ملاحظه کنیم و یه گزارشی هم از فعالیت های توی خونه ش توش بنویسیم. این رو هم شب قبل یادم رفت نگاهی بهش بندازم و حداقل یه امضایی توش بکنم!!!

- هفته قبل سو.رنا به عنوان کیف یه کیف که بدنه ش پنگوئنه با خودش میبرد که خوب به نظرش رسیده که این خیلی بچگانه است و باید یه کیف مردونه تر ببره! قرار بود یه کیف دیگه براش بذارم! خوب با اجازه تون اینم یادم رفت!!!!

صبح روز دوشنبه ساعت حدود هفت و نیم رضایی بهم زنگ زد که:

- چرا نگفتی امروز مدرسه ی دینا جلسه است؟!

- ای وووووووووووووووای! دیشب تو دفترش خوندم! ولی یادم رفت!

- لطفاً از این به بعد حواس ت رو بیشتر جمع کن! (البته کلی سعی کرد که لحن شوخی به این حرف ش بده!)

- بعله! چشم قربان! از این به بعد بیشتر دقت می کنم. مبادا شما خاطر شریف تون مکدر بشه و احیاناً بخواین کمی در این خصوص به من کمک کنین!

- تکرار نشه دیگه (بازم به شدت با حالت شوخی)

یه ربع بعد پرستار از خونه زنگ زد که:

- دفتر سور.نا رو امضاء کردین؟ براش کیف جدید گذاشتین؟!

- ای وووووووووووووووووای! خدا مرگ م بده. من چم شده؟ چرا همه چی رو فراموش کردم من؟!

- عیب نداره. من جاتون دفتر رو امضا میکنم. اما امشب یادتون باشه حتما تو دفترش خودتون هم گزارش کار بنویسین. تو فرصتی هم که سو.رنا تو مهده تو خونه میگردم و اون کیفی که گفتین رو پیدا میکنم.

- آخی. دست گلت درد نکنه. شرمنده شدم به خدا. میگم با این فراموش کاری های من بهتره شما یه زحمت بکشی و کارهایی که باید برای پسری بکنم رو روی یه یادداشت رو در یخچال بچسبونی. اینجوری حداقل جلوی چشم هست و یادم نمیره.

- باشه خانومی. نگران نباش. پیش می آد!

بعد از این دو تا تلفن, به شدت فکرم و ذهنم مشغول شد! آخه چرا؟! نه یه دونه نه دوتا! اینهمه فراموش کاری!!!!!

ذهنم که به شدت با اینا درگیر بود. دیگه بدقلقلی های سور.نا توی راه برگشتن از مدرسه دینا منو به آستانه ی انفجار رسونده بود. از ماشین پیاده نمی شد و وقتی هم به هزار بدبختی از ماشین پیاده شد راه نمی اومد و خودش رو روی زمین میکشید. بعدش هم که رسیدیم جلوی در مدرسه تو نمی اومد و راه افتاده بود به سمت خیابون! فقط خدا می دونه چه نیرویی به کمکم اومد که جلوی خودم رو بگیرم و محکم نزنم پشت دستش.

بلاخره با بچه ها نشتیم تو ماشین. هنوز راه نیفتاده بودم که دیدم دینایی با یه لحن طلبکارانه و تقریبا با داد گفت:

- دیدی مامان خانوم وسایل استخرم رو نذاشته بودی! امروز نرفتم استخر!

- این چه لحن حرف زدنه دینا خانوم؟! اولا مودب باش! دوما شما دیگه خودت باسواد شدی! برنامه ی هفتگی ت هم که همیشه روی میزه. از این بعد دیگه خودت مسئول آماده کردن وسایل مدرسه ت هستی.

- باشه! خودم آماده میکنم! قهر

بعدش هم لقمه ی تغذیه ش رو که ظاهرا یادش رفته بود تو مدرسه بخوره رو از کیف ش درآورد و بی توجه به درخواستای پسری که اونم از اون لقمه دلش میخواست, شروع کرد به گاز زدن لقمه. سو.رنا بی وقفه بلند نق میزد که  دینایی تو رو خدا به منم بده! و دینا بی توجه گاز بعدی رو میزد! گفتم:

- دینا یه تیکه هم به داداشی بده تا برسیم خونه دوباره برات لقمه بگیرم.

- نه! مال خودمه! تموم میشه!

-  میدونم مال توئه. یه کم بده داداشی. خوب طفلی اونم دلش میخواد!

- نمی خوووووووووووووووووام!

دیگه به پسری گفتم : بذار برسیم خونه مامانی یه خوراکی خوشمزه بهت میدم. اینجا بود که دینا خانوم طمع ش گل کرد و راضی شد به هوای شریک شدن تو خوراکی خوشمزه خونه یه تیکه هم به داداشی ش بده!

مُخم داشت می ترکید. دلم میخواست ماشین رو یه گوشه بزرگراه پارک می کردم و بلند بلند زار میزدم. حس میکردم خیلی ناتوان شدم. الانه که هیولای درونم بیدار بشه و سر هر دو تاشون عربده بزنم. به خدا تو اون لحظه توانایی انجام هر دیوونه بازی رو داشتم.

رسیدم خونه. فقط به هر دوشون گفتم تا نیم ساعت با هیچ کدومشون حرف نمیزنم. سو.رنا بابت کارهای خطرناکی که موقع رسیدن به مدرسه خواهری کرده بود و دینا هم به خاطر داد زدنش سر من و ندادن لقمه به داداشی ش!

حالا هر دوشون تریپ مظلوم برداشته بودند که : مامان تو رو خدا ما رو ببخش! دیگه تکرار نمیشه!

 شب که رضایی اومد خونه بهش بخشی از اتفاقات امروز رو, لیست فراموشکاری هام و فشارهای ناشی از رفتارهای بچه ها رو براش گفتم. گفتم که مشغله هام این روزا خیلی زیاد شده و داره تبعات بدی به بار میاره. این روزا خیلی عصبی و کلافه م. دلم نمیخواد بچه ها تو این فضا باشن. نمیشه که هی بریم تو فرآیند جریمه و محدودیت و ...

ازش خواهش کردم که علیرغم حجم زیاد کاریش بعد از ظهرا قبل از اینکه بچه ها بخوابن بیاد خونه تا بتونه یه وقتی رو باهاشون بگذرونه.

میدونم کاراش زیاده. میدونم. اما این جوری هم درست نیست.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak