Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> یک روز معمولی با پایانی شاد - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

از اداره که میآم بیرون, همینطور که حواسم به ساعته و پیدا کردن مسیرهای خلوت برای زودتر رسیدن به بچه ها, توی ذهنم چند تا پنجره همزمان باز میشه:

- سر راه چه خریدایی باید بکنم؟

- شام امشب چی باشه که هم رضایی رو هیجان زده کنه و هم بچه ها رو؟

- سبزی خوردن بخرم؟ یا وسایل سالاد؟

- دینا برای فردا چه کارهایی رو باید انجام بده و آماده کنه؟

تا برسم خونه باید تمام اون پنجره ها که تو ذهنم باز شده جواب شون آماده باشه و من یه راست برم سراغ انجام شون! خوب این پروسه خیلی زمان بره و اغلب وقت کمی برای گذروندن با بچه ها برام میمونه. خوشبختانه دو تا بودن بچه ها باعث میشه اغلب با هم سرگرم باشن و برای گذروندن وقتشون خیلی به من وابسته نباشن. هر چند که هر نیم ساعت یه بار جیغ یکی شون میره هوا که مااااااااااااااامان این داره منو اذیت میکنه! یا مممممممممممامان این اسباب بازی منو نمیده! و ... . اغلب اوقات سعی می کنم خیلی مداخله نکنم. مگر اینکه دیگه کار به جاهای باریک بکشه!

دیروز وقتی از فرآیند آماده کردن شام و سبزی خوردن و شستن خریدهای تره باری خلاص شدم, دیدم هنوز یه نیم ساعتی به زمانی که بچه ها باید شام بخورن و آماده بشن برای خواب باقی مونده. بچه ها هم حوصله شون سر رفته بود و هی با هم کلنجار می رفتن. این بود که بهشون گفتم:

- بچه ها دوست دارین با هم یه بازی کنیم؟

- (دو تایی باهم ) آرررررررررررررررررررره!

- پس بیاین دوتایی بشینین اینجا کنار من. بازی اول پانتومیم بازی یه. من ادای یه کاری رو در میآرم شما بگین دارم چیکار میکنم. اول هم از سورنا شروع میکنم.

دینا: نه! اول از من! آخه خانوما مقدم اند!

- ای شیطون! باشه اول از تو.

بعد شروع کردن ادای لباس پوشیدن رو در آوردم. عمداً از یه مثال راحت شروع کردم تا سورنا در جریان بازی قرار بگیره. دینا همون اولِ شروع پانتومیم جواب رو گفت. بعد نوبت سو.رنا شد. شروع کردم ادای مسواک زدن رو درآوردن. سور.نا با هیجان گفت:

- داری دندونات رو تیز می کنی!

در حالی که سعی میکردم از خنده منفجر نشم گفتم: دقت کن مامانی چی دستمه؟ و بلاخره با پرت کردن حواس ش از ماجرای آقا گرگه و تیز کردن دندوناش, ایشون رضایت دادن که بگن: آهان! داری مسواک میزنی!

بعد نوبت دینا شد. این بار ادای سیب گاز زدن رو درآوردم. دینا جواب داد: داری یه چیزی میخوری. گفتم. درسته ولی شبیه خوردن چه چیزی یه؟  گفت: شبیه خوردن شیرینی یه وقتی خیلی گرسنه ای!

وااااای دیگه داشتم از شدت خنده منهدم میشدم اما برای اینکه احساس نکنن که دارم مسخره شون میکنم, خودم رو کنترل میکردم.

گفتم: ولی شبیه گاز زدن به سیب هم هست. مگه نه؟

دینا : آخه مامان کی سیب رو اینجوری میخوره. سیب رو باید پوست کند و قاچ کرد و بعد یکی یکی خورد!!!!!!

بعد از اینکه کلی احساس رابینسون کروزئه بودن بهم دست داد به بچه ها گفتم دیگه بیاین معمای شفاهی براتون بگم و شما جوابش رو بدین. خوب نوبت سو.رناست. اون چه حیوونی یه که سلطان جنگله؟

سو.رنا: اون سیره (شیره)

من: (در حالی که براش دست میزدم خوندم که) آفرین و آفرین! آفرین و آفرین! حالا دینا بگه. اون چه حیوونی یه گردنش از همه درازتره؟

دینا: زرافه!

من و سور.نا : آفرین و آفرین! آفرین و آفرین!

من: حالا سو.رنا بگه. اون چه میوه ای یه که پوستش سبزه. بعضی ها بهش نمک میزنن میخورن. توی سالاد هم میرزنش!

سور.نا: اون کیبی یه (کیوی)....  آفرین و آفرین! آفرین و آفرین! (خودش شروع کرد به تشویق کردن خودش)

من: عزیزم اون که پوستش سبز نیست که!

سو.رنا: ولی من دوست دارم بهش نمک بزنم.

من: آره عزیزم . ممکنه بعضی ها به کیوی هم نمک بزنن. اما میوه ای که منظور من بود اسمش خیاره!

خلاصه یه نیم ساعتی با هم معما بازی کردیم و کلی خندیدم. مهمتر اینکه بچه ها حسابی احساس خوبی بهشون دست داده بود. منم غرق لذت از جوابایی بودم که بچه ها به سوالای من داده بودن!

به همین سادگی! به همین خوشمزگی!

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak