Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> خواب موندیم! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

از اول هفته حس کم خوابی و خوابالودگی ولم نمیکرد. این دو سه روز رو با خستگی ناشی از کم خوابی شروع کردم و هر روز به خودم قول میدادم که دیگه اون شب زودتر بخوابم. و این میسر نشد تا دیشب.

 دینایی بچه م هنوز دو هفته از سرماخوردگی قبلیش نگذشته بود که دوباره سرما خورده. دیروز عصر هم بدقلق و بی حوصله از تبعات آبریزش, اصرار داشت که جای خوابش رو توی هال براش بندازم تا در کنار ما استراحت کنه. با اینکه همیشه عاشق شلغم و سوپه اما دیشب اصلا میلش نمیشد و این بود که بعد از خوردن شربت سرماخوردگی از ساعت شش عصر خوابید و علیرغم اصرار من برای خوردن سوپ و شلغم, راضی نشد که از خواب پاشه.

زود خوابیدن دینایی بهانه ای شد که من و رضایی و سورنا هم بعد از خوردن شام همونجا توی هال ولو بشیم و خوابمون ببره. یه دفعه چشمام رو باز کردم و دیدم ساعت تازه نه و نیم شبه و همه خوابن. بچه ها رو یکی یکی بغل کردم و بردم سرجاشون خوابوندم. دستگاه بُخور رو هم نزدیک تخت دینا روشن کردم تا تنفسش رو بهتر کنه. 

برای اینکه مراقب دمای بدنش باشم همون جا پای تختش واسه خودم جا انداختم و خوابیدم. نیمه های شب دینا از خواب پا شد و آب خواست. بعدش هم گیر داد که اونم میخواد بیاد پایین پیش من! بعد هم اصرار که موبایلت که صبح ها از خواب بیدارت میکنه رو بده من بذارم زیر بالشم تا فردا من تو رو بیدار کنم! دیدم خیلی خوش اخلاق نیست و نمیشه باهاش چونه بزنم. این بود که قبول کردم. فقط گفتم زیر بالش نذار کمی از خودت دورتر بذارش.

دیگه خوابیدیم و من تو خواب و بیداری هی با خودم ذوق میکردم که آخ جون امشب چه کش اومده و طولانی تر شده. کمبود خوابم اینجوری جبران میشه. دیگه یه موقعی به خودم اومدم که نه بابا! این کش اومدن زمان یه کم غیر طبیعی داره میشه. نکنه صدای زنگ آلارم موبایل* رو نشنیده باشم؟! پاشدم رفتم توی هال و توی تاریکی سعی کردم عقربه های ساعت رو پیدا کنم و بخونم.

هی وای من! ساعت بیست دقیقه به هفت صبحه!!!!! حالا من کی باید پا میشدم؟ پنج و نیم!

خلاصه دیگه نفهمیدم چه جوری رضا و دینا رو از خواب بیدار کردم . دینایی حال و روزش خیلی بهتر از دیشب بود. با سرعت نور خوراک لوبیایی که از شب قبل آماده کرده بودم رو براشون گرم کردم و بعد راهی شون کردم! خدا رو شکر که اونا به موقع از خونه رفتند بیرون. اما خودم نه رسیدم صبحونه بخورم و نه درست و حسابی آماده بشم. با وجود صرف نظر از همه این کارا به کلاس ورزش صبح (که ساعت 7 شروع میشه) هم نرسیدم.

اما این اتفاق یه خوبی بزرگ داشت و اون اینکه من دیشب یه دل سیر خوابیدم. هر چند به خاطر شرایط سرماخوردگی دینا, بیدارخواب بودم اما از بعد از تولد بچه ها من به این بیدار خوابی عادت دارم. مهم اینه که دراز کشیده باشم. همین خستگی و کم خوابی م رو برطرف میکنه.

امروز کلی سرحالم و دیگه به خاطر کم خوابی اول هفته, منتظر رسیدن آخر هفته نیستم! اینهم نیمه پُر یه اتفاق غیرمنتظره!

 

* بعد از پیدا کردن موبایل, کاشف به عمل اومد که موبایل خاموش شده! یه موبایل خاموش هم که دیگه کاری ازش برنمی آد!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak