Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> یه پست غمگین با پایانی خوشمزه... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

این عادت کردن هم بد چیزی یه ها! حالا این می تونه عادت کردن به دست یه آرایشگر باشه (که اگه از بد روزگار مجبور شین آرایشگرتون رو عوض کنین, کلی طول میکشه تا به نفر جدید و دستش عادت کنین) یا میتونه حتی خرید کردن از یه جای خاص باشه...

حکایت خرید کردن مرغ و گوشت خونه ی ما هم با این عادت کردنه عجین شده! خونه ی ما قبلاً - یعنی حدود سه چهار سال پیش- توی یه محله دیگه بود و از قضا تو اون محله قصابی خوبی بود که حسابی ما رو به خودش عادت داده بود. تازگیِ مرغ و گوشتاش جوری زبانزد شده بود که حتی پدر رضا هم دیگه خریدش رو از اونجا انجام میداد. خلاصه اینکه با وجود اینکه ما چند سالی میشه که از اون محله رفتیم اما همچنان از همونجا خرید می کنیم.

آخر این هفته هم فیل مون یاد هندستون کرد و گفتیم حالا که شکر خدا فریزر خالی خالی شده بریم و یه سر به بچه محلای قدیمی مون بزنیم و یه خریدکی بکنیم... کلی هم هیجان زده و پر انرژی بودیم.

داشتم شماره یکی از همسایه ها رو می گرفتم که اگه هستن یه سر کوچیک هم به اونا بزنیم که رضایی گفت: حالا بذار اصلا بریم ببینیم جایی باز هست یا نه؟

رسیدیم دم قصابی. رضایی پیاده شد و رفت یه سر و گوشی آب بده. اومد و گفت که:

- مرغش تموم شده و فقط گوشت داره.

- نه! مرغ برام تو اولویته. باز گوشت یه کم داریم. حوصله ندارم فقط بساط یکی ش رو راه بندازیم.

- خوب بذار از اونور خیابون مرغ هم می گیرم.

- برو اول ببین مرغاش تازه ست یا نه؟

رضایی رفت و زودی برگشت:

- نه! مرغاش اصلا خوب نبود.

هنوز جمله رضا تموم نشده بود که دیدم نگاهش رو یه نقطه رو دیوار روبرو خشک شد... خط نگاهش رو دنبال کردم رسیدم به یه اعلامیه روی دیوار!

ننننننننننننننننننننه! خدای من! آگهی فوت یکی از کسبه ی محل که با یکی از بستگان نزدیکمون همکار بود. اتفاقا خیلی هم با هم صمیمی و دوست بودیم...

هر دومون وارفتیم. مجلس ختمش دیروز بود و ما امروز از فوتش مطلع شده بودیم. شنیده بودیم که مریض احواله اما اصلا فکر نمی کردیم بونقدر بد باشه که منجر به فوت ش بشه...

با خوندن این آگهی انگار انرژی من و رضایی چسبید به کف زمین. اونهمه هیجان واسه قدم زدن تو محله قدیمی و کمی خرید و دیدن چند تا آشنا یه دفعه دود شد و رفت هوا!

بی خیال خرید شدیم و نشستیم تو ماشین. یه چند دقیقه سکوت! خیلی حال هردومون گرفته شده بود. یه آدم دوست داشتنی و مهربون که دیگه بین ما نبود. از همه بدتر خیلی برای اون آشنا مون ناراحت شدیم که از این به بعد باید هر روز جای خالی همکارش رو ببینه ...

به رضایی گفتم:

- می بینی! امروز همه کائنات دست به دست هم دادن تا ما فقط بیایم اینجا و این اعلامیه رو ببینیم. 

- آره. کاش اصلا نیومده بودیم. دیدن اعلامیه ش تو این محل خیلی دردناک بود...

راه افتادیم اما حوصله خونه رفتن هم نداشتیم. رضایی پیشنهاد داد بریم بازار تره بار شاید شلوغی اونجا کمی حال و روزمون رو بهتر کنه. رفتیم و کمی خرید کردیم و اومدیم خونه.

دیدم حیفه حال و روز آخر هفته مون اینقدر دپرس بمونه. به بابا رضایی پیشنهاد دادم یه ناهار توپ برامون درست کنه. اونم با هیجان پذیرفت و جای همگی خالی یه سبزی پلو ماهی بسیار خوشمزه دست پخت رضا سر آشپز حسابی حس و حالمون رو سر جا آورد.

جای همگی خالی...

نوشته شده در شنبه ٩ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak