Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> جشن شکوفه ها... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

مدرسه ها وا شده... ولوله بر پا شده... با حضور بچه ها, مدرسه زیبا شده...

آخی! دختری ما هم مدرسه ای شد... دیروز جشن شکوفه های دینایی بود!

بچه م اونقدر هیجان داشت که شب قبلش ساعت 8 شب گفت:

- مامانی! بدو بیا بریم بخوابیم تا من فردا خواب نمونم.

- باشه عزیزم. حالا زوده. تازه یه ساعت هم قراره ساعتها به عقب برگرده. فردا هم ساعت هشت و نیم باید مدرسه باشی. بذار اول شام بخوری بعد برو بخواب!!

- پس زود باش شام منو بده!

با هیجان شامش رو خورد و مسواک زد و رفتیم که بخوابه. بعد از خوندن کتاب, زودی خوابش برد اما تا صبح از شدت هیجان هر یه ساعت یه بار پا میشد و می پرسید که ساعت چنده؟ پس کی صبح میشه؟!

صبح هم ساعت هفت از خواب پا شد و گفت که دیشب اصلا نتونسته درست بخوابه!

عززززززززیزم! این بخش هیجانی ش دقیقا به خودم رفته! منم معمولاً نمی تونم هیجانات درونی م رو کنترل کنم و یا استرس می گیرم یا بی خواب میشم و ... برعکس رضایی که تحت هر شرایطی کاملاً خونسرد و آرومه و من به این ویژگی ش غبطه میخورم...

وقتی لباس فرمش رو پوشید و آماده شد مراسم عکس و فیلم داشتیم اما دریغ از یه دونه عکس معقول! توی همه شون شکلک و ادا درآورده... البته همینا هم کلی زیبا و با یادموندنی هستند. (حیف که از این کامپیوتر نمیتونم عکس بذارم. البته سعی میکنم بعداً یه چند تا عکس به این پست اضافه کنم.)

شاد و خرم راهی مدرسه شدیم. البته ظاهرا دینایی از شب قبلش با دختر خاله ی رضا هماهنگ کرده بود که اونم باهامون بیاد. صبح با هیجانی وصف نشدنی رفت طبقه پایین دنبال دختر خاله جون ؛و ایشون هم تو این روز به یادموندنی ما رو همراهی کردند...

فضای مدرسه رو تا جایی که میشد شاد و رنگی رنگی تزئین کرده بودند. از همون بدو ورود بچه ها از والدین جدا شدند و طبق کلاس بندی تفکیک شدند و تو فضای باز حیاط ( بخش بالکن) نشستند. والدین هم توی خود حیاط و روبروی بچه ها! اونقدر لباسا یه شکل و مقنعه ها تنگ بود که از اون فاصله, صورتای فسقلی شون قابل شناسایی نبود. انگار از دور همه برای من شکل دینا بودند...

بعد از یه سری برنامه های سرود و اجرای موسیقی توسط بچه ها, نوبت معرفی معلما و کلاس بچه ها شد... ما که فعلا شناختی روی معلما نداریم. و تنها از روی تیپ و قیافه یه ذهنیتی برای خودمون ایجاد کردیم. فعلاً از این نظر معلمای کلاس دینا از هم خوشگل تر و خوش تیپ تر بودند!!!!! (معلم بخش فارسی, معلم زبان انگلیسی و معلم فرانسه. البته بخش فرانسه از امسال به دروس شون اضافه شده و یک روز در هفته هم بهش اختصاص داده شده)

بعد از معرفی کلاسا بچه ها به کلاساشون رفتند و والدین برای شنیدن صحبتای آقای دکتر داریوش نوروزی به سالن اجتماعات رفتند. صحبتهای خوب و مفیدی بود...

ظاهراً تو کلاس دینا, از بچه های مهد و پیش دبستان, کسی نیست. این یه کمی براش ناخوشایند بود. اما اینو به فال نیک میگیرم تا دینا تجربه پیدا کردن دوستان جدید رو داشته باشه.

سرویس هم جور نشد. یعنی خودمون باید ببریم و بیاریمش. برنامه ریزی کردیم که رضایی صبح دینا رو ببره و چون رضا صبحها محدودیت ساعت کاری نداره میتونه کمی دورتر ماشین رو پارک کنه و دینا رو دم در تحویل بده. من بعد از اومدن پرستار راهی سرکار بشم. امروز که لب مرز رسیدم اداره. انشالله روزهای بعد یه کم زمان بندی بهتر بشه.

از شانس ما, 13 روز اول مهر برنامه ی زبان ندارند و ساعت یک تعطیل میشن! یعنی تو این مدت یه بنده خدایی (مثل بابای رضا و یا خاله و شوهر خاله ی رضا) باید جور ما رو بکشه و دینا رو برگردونه خونه. از همین الان شرمنده ی همه شونم!

بعد از این مدت هم بخش زبان کارش رو شروع میکنه- یعنی تا ساعت دو و نیم- و هم بخش after schoolفعال میشه و تا ساعت 4 بچه ها در حالی که دیگه تکالیفشون رو هم انجام دادن تو مدرسه  نگه میداره. در این حالت من باید با سرعت نور برم خونه, سور.نا رو از پرستار بگیرم تا اون بتونه بره خونه ش (چون ساعت کارش تا چهاره!), بعد با پسری راهی مدرسه خواهری ش بشیم و حدود ساعت چهار و ربع تحویلش بگیریم و برگردیم خونه! البته این وسط حجم ترافیک خیلی برای من تعیین کننده است!

فعلاً که دخترک شیرین من خیلی حرف گوش کن شده... تا ببینیم آیا در باغ سبزه یا نه؟!

دیروز رضایی خیلی تو فکر بود... اقرار هم کرد که با اینکه آرزوی دیدن چنین روزی رو برای دینا داشته اما اصلا ته دلش غنج نمیره... میگفت:

- ببین به جای اینکه این بچه ها الان قند توی دلشون آب بشه, توی این لباسای بیریخت فرم و اون مقنعه های مسخره, دارن خفه میشن... بچه ی من الان باید جایی میبود که فقط به فکر کودکی کردن باشه نه اینکه استرس اینو داشته باشه که کیفش عکس دار نباشه, یا کفشش مدل دار نباشه یا لاک انگشتاش رو یادش نره پاک کنه, یا دفترش  ساده و بدون عکس باشه...

- عزیز من! تو مطمئن باش اون الان داره توی همین شرایط هم کودکی میکنه. ما که داریم همه ی تلاشمون رو میکنیم. به هر حال شرایط الانش اینه. پس بذار تو همین شرایط  بهش خوش بگذره... نیمه پر لیوان رو ببین!

در حالی که چشماش پر اشک شده بود, از اینکه هنوز طرز تفکر من اینه که میشه تو این مم.لکت موند کلی واسم متأسف شد!

نوشته شده در دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak