Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> در امان خدا... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

انگار همین دیروز بود (تیر ماه 89) ... خواهر کوچیکه و همسرش عزمشون رو جزم کردن و عازم دیار غربت شدن... به امید فردا و آینده بهتر...

برام باورپذیر نبود... من و خواهر کوچیکه خیلی با هم صمیمی بودیم و هستیم و این دوری, برام یه دنیا دلتنگی همراه داشت... هنوزم بعد 4 سال این دلتنگی به قوت خودش باقی یه و من روزی نیست که از صمیم دل آرزو نکنم اوضاع کشورم اونقدر خوب بشه تا اونا برگردن...

این وسط بیشتر از خودم دلتنگی های دینایی خیلی اذیتم میکنه... هر بار که خواهری میاد ایران و میخواد برگرده, دینا دم رفتن اوقدر غصه میخوره که جیگر آدم آتیش میگیره...

حالا این قصه ی دوری و دلتنگی مثل یه نوار ضبط شده دوباره داره تکرار میشه... اینبار برای خواهر رضایی... برای بهترین دوست... بهترین تکیه گاه و بهترین خواهر شوهر دنیا...

بازم مثل 3- 4 سال قبل این روزا تو شوکم... تو بُهت م... انگار یه جورایی مسخ م... فکر و ذهنم فلج شده... نمیدونم چیکار باید بکنم یا چی باید بگم یا آیا اصلا کاری از دستم برمیآد یا نه؟!

عین یه سوم شخص یه گوشه وایسادم و نزدیک شدن لحظه ی فراق رو نظاره میکنم...

از همه بدتر اینکه حتی برای بهتر شدن حال رضایی هم بدرد نمیخورم... رضایی این روزا چشمش همیشه تره... توی ماشین... جلوی تی وی... سر میز شام... ساکت که بود اما این روزا از قبل هم ساکت تر شده... دائم به یه نقطه خیره میشه و دونه های اشکه که از گونه هاش سُر میخوره پایین...

میدونم تو دلش چی میگذره... خودم کشیدم و دوباره دارم میکشم ... میدونم که چقدر داره به باعث و بانی این هجرت ها بد و بیراه میگه...

پریروز بهم میگه:

- عطی! نکنه تو منو نفرین کردی؟!

- من؟ نفرین؟! واسه ی چی؟!

- نکنه وقتی خواهرت رفت من چیزی بهت گفتم که تو رنجیدی و نفرین کرده باشی که این بلا (هجرت خواهر) سر منم بیاد؟!

- رررررررررررررررضا! اگه تو الان داری این درد رو حس میکنی که برای من این درد مضاعفه! من از دو جا خوردم... اون از خواهر خودم و اینم از خواهر تو که برام بهترین دوست و همراه بود....

این موضوع رو از دینا پنهون کرده بودیم. یعنی جلوی روش در این خصوص حرفی نمیزدیم. تا اینکه دیشب بی احتیاطی کردم و حواسم نبود که دینا داره میشنوه؛ موضوع رو داشتم به داداش بزرگ م میگفتم. اینکه رضایی این روزا به خاطر اینکه خواهرش داره از ایران میره - اونم واسه ی همیشه - اصلا حالش خوب نیست... یک دفعه دیدم صدای جیغ و گریه از گوشه ی دیگه اتاق بلند شد... ای خدا!!! دینایی بود...

- چی شده عزیزم؟!

- (با هق هق) مامان بزرگ که گفته بود عمه داره واسه مسافرت میره نه واسه همیشه!

- خوب اینم یه جور مسافرته. منتها مدتش طولانی تره. بازم میاد و بهمون سر میزنه...

- (در حالی که هق هق ش شدیدتر شده بود ) نننننننننننننننننننننننننه! نمیخوام! من همه ش یه خاله خوب و یه عمه ی خوب تو دنیا داشتم... اون از خاله م , اینم از عمه م! فکر نکن فقط حال بابا رضا بده! حال من از اونم بدتره!

در تمام این مدت یکی از نگرانی هام واکنش دینایی به این موضوع بود که متاسفانه به همون سختی بود که فکرش رو میکردم... ای خدا! تا کی باید شاهد دوری و جدایی از عزیانمون باشیم... مگه ما قرار چند سال عمر کنیم که بخش عمده ش رو به این غصه خوردن ها اختصاص بدیم...

از کلمه ی غربت متنفرم... از هجرت متنفرم... از دوری از عزیزانم متنفرم... از کلمه رفتن متنفرم...

آخه پس من چیکار کنم حالا؟ ... هیچی!

مگه تو این 4 سال چیکار کردم... زندگی در جریانه... میگذره... هر چند خیلی سخت و دور از عزیزان...

از خودخواهی های خودم که بگذرم, برای خواهر رضا و همسرش خوشحالم که دارن به دنبال یه اتفاق بهتر تو زندگیشون میرن... خیلی قدرت و شجاعت و انگیزه میخواد که آدم بتونه از وابستگی ها و تعلقات اینور دل بکنه و وارد یه عرصه ی جدید از زندگی بشه... از صمیم قلب براش بهترین ها رو آرزو میکنم... دعا میکنم روزهای آینده براشون پر از امید, موفقیت و روزهای روشن باشه...

آمین...

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak