Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> سنجش سلامت از نوع بی نظم و بی وجدان! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

خداییش یه ذره نظم و یه ذره احساس مسئولیت و یه ذره وجدان, در کنار هم به راحتی میتونه این مملکت رو گلستون کنه! ولی دریغ از همین یه ذره ها که معمولاً همون هم یافت نمیشه!

امروز نوبت انجام سنجش سلامت دینا برای ورود به مدرسه بود. یه معرفی نامه از طرف مدرسه داده بودند که امروز راس ساعت 8 فلان جا باشیم! خوب ما هم با احتساب همه ی جوانب احتیاط, یه ربع هم زودتر در محل حاضر بودیم و از دور یه صف 7-8 نفره از مادر و بچه هم رویت کردیم که حاکی از این بود که محتاط تر از ما هم هست!

خلاصه! ساعت داشت تقریباً 8 میشد که یه خانومی اومد و بهمون شماره داد! بماند که برای همین شماره دادن هم همون 7- 8 نفر چنان صف رو به هم ریختن که به جز یکی دو نفر اول هیچکس شماره ای که واقعاً حقش بود نصیبش نشد! چون چند تا مادر تو همون حین از راه رسیدن و به هوای سلام و علیک با مادرایی که باهاشون آشنا بودن خودشون رو جلوتر جا دادند!!!

حالا رفتیم جلوی در ساختمون اصلی و هر لحظه به تعداد مادر پدرا و بچه ها اضافه میشه. اما خبری از پرسنل خدومی که باید کار ملت رو انجام بدن نبود! شماره من و دینا 10 بود و ساعت حدود 8 و ربع تعداد به 40 رسیده بود! جلوی ساختمون بچه ها حسابی داشتن شیطونی و شلوغ بازی میکردن!

خوب آخه این چه وضعی یه! چرا باید تو معرفی نامه ی همه بنویسن راس ساعت 8! چقدر ازدحام, چقدر از کار و زندگی افتادن و اتلاف وقت بیخودی! در حالی که اگه بر اساس تعداد, والدین و بچه ها رو دسته بندی میکردن, هم اینقدر ازدحام نمیشد. هم بچه ها اونهمه وقت معطل و کلافه و بی حوصله نمیشدن و هم خودشون راحت تر میتونستن کار مراجعین رو راه بندازن! به خدا فقط یه ذره نظم تو چنین کاری, از کلی مشکلات و اعصاب خوردی ها جلوگیری میکرد!

وقتی با یه ربع الی نیم ساعت تاخیر پرسنل خدوم تشریف فرما شدن کم کم شماره ها رو صدا زدن! چون چند تا مرحله سنجش باید انجام میشد طبیعی بود که دیگه خیلی شماره ها رعایت نمیشد. تازه من یه ربع که پشت در اتاق پزشک معطل شدم یکی از مسئولین اومد و گفت پزشک مرحله آخر کاره! باید همه ی مراحل رو بگذرونی و مطابق با شماره ت بری تو! همین یه ربع معطلیِ الکی پشت در اتاق پزشک باعث شد من کلی از شماره م عقب بیفتم و 45 دقیقه توی یه صف دیگه معطل بشم که آدمای جلوتر از من شماره هاشون 13و 14 و ... بود. آخ که چقدر حرص خوردم که چرا شماره اینجا مهم نیست ولی برای اتاق پزشک هست!

کلی توی این صف معطل شدیم تا بلاخره این مرحله مراقبت بهداشت (چک کردن کارت واکسیناسون, قد و وزن و ...)انجام شد و رسیدیم به مرحله پزشک. دیگه اینجا دیدم خیلی زور داره باز بذارم شماره های بعد از من جلوتر برن! یه راست رفتم سراغ همون مسئوله و گفتم مگه نگفتین چکاب پزشک باید طبق شماره باشه! اونم خداییش به عنوان تنها کسی که اونجا یه ذره وجدان و انصاف داشت اومد بیرون و به همه این موضوع رو اعلام کرد و قرار شد نفر بعدی من و دینا بریم تو.

وحشتناک ترین و دردناک ترین مرحله همین چکاب پزشک بود. از در رفتیم تو دیدم یه آقای حدود 40 ساله با یه قیافه ای که هیچ سنخیتی به پزشک نداشت با یه صدای شل و کشدار دینا رو پیش خودش فرا خوند. شاید باور نکنین اما از همون بدو ورود انرژی ش منفی بود که با ادامه کارش بدتر هم شد. دینا رو صدا کرد تا جلوش وایسه. بعد برای معاینه دینا رو بین دو تا زانوهاش (در حالی که روی صندلیش نشسته بود) قفل کرد. از همین کارش دینا احساس عدم امنیت رو به خوبی ازش گرفت ولی بچه م خودش رو کنترل کرد. حالا بشنوید مکالمه آقای به اصطلاح دکتر مرکز سنجش سلامت رو با دینا:

- اسسسسمت چییییه؟ (شما با لحن شل و کشدار بخونین)

- (با کمی خجالت) دینا!

- چچچچچچه اسسسسسسسسم قشششنگی! مممممعنی ش چیه؟

-در حالی که دلش میخواست از لای زانوهای دکتر در بره سرش رو به معنی نمیدونم تکون داد.

- گوووووشواره هاشو ببببین! گوشت روووو بِکَنم یا گوشوارت رو ؟

یه دفعه خجالت جاش رو به ترس داد. بچه م یه وضوح رنگش پرید. خیلی روی کلمه ی گوشت رو ببرم یا بکنم حساسه! انگار یاد آقا دزدا افتاده باشه!

- بببببببببگو دیگه! چرررررررررا حرف نمیززززززززنی؟!

دیگه خودشو رسما از دست دکتر کشید بیرون. یه قدم هم اومد عقب!

دکتر رو به من کرد و گفت:

- اییین چررا اینجوری میکنه؟!

- (با صدای آروم رو به دکتر گفتم) از حرف شما این حس بهش دست داد. البته کمی خجالتی هست. اما اینکه گفتین گوشت رو بکنم یا گشواره ت رو بکنم حس عدم اعتماد بهش دست داد!

- همییییشه اینجوررریه؟!

- اگه طرفش نتونه اعتمادش رو جلب کنه بله!!!!

توی دلم میخواستم خفه ش کنم. مردک عوضی! تو کدوم ... درس خوندی که نمیفهمی با با یه دختر بچه نباید اینجوری رفتار کنی!

- بییاااااااااااا میخوام صدای قلبببت رو بشنوم!

- نننننننننننننننه! نمیخوام!

با ترس رفت سمت در که بره بیرون! رفتم پیشش و گفتم مامان جون آقای دکتر میخوان فقط گوشی رو قلبت بذارن. این یکی از مراحل سنجشه برای ورود به مدرسه ست.

با وحشت گفت: ننننننننننننه! این میخواد ناف منو ببینه! دلم نمیخواد!

- نه مامان جون. نافت زیر کمر دامنت پوشیده میمونه. فقط یه کم بلوزت رو باید بزنی بالا.

- اگگگگگگگگه نیای پرونده ت ناقص می مونه و نمیییتونی برررری مدرسه!

تو دلم گفتم ای لال بمیری تو! خودت بچه رو ترسوندی, حالا عوض درست کردنش بدتر میکنی. دیگه طفلی بچه م با ترس و در حالی که رسما داشت میلرزید با چشمای بسته اومد جلو تا صدای قلبش رو بشنوه. فکر کنم تو اون لحظه ضربان قلبش به 200 میرسید. بچه م حق داشت. خودمم حالم خیلی خیلی بد شده بود. دلم میخواست یکی بزنم زیر گوش مردک! دینایی حس کسی رو داشت که انگار به حریم ش دست درازی شده. ولی نمیدونست دقیقا چی باید بگه. موقع رفتن چنان با حرص دستگیره اتاق رو چرخوند که انگار داره از زندان در میره. تا اومدیم بیرون گفت:

-مامانی خیلی بی ادب بود مگه نه؟!

- آره عزیزم. منم ازش خوشم نیومد. اصلا رفتارش مناسب نبود.

- مامانی کاش بمیره!

- عزیزم. حق داری! کاش یه آدم بهتری جای اون بود.

اونقدر از معطلی و بی نظمی و بی وجدانی همه ی آدمای اونجا کلافه بودم که فقط دلم میخواست از اون محیط بزنم بیرون.

نمیدونم! شاید باید حرف محکم تری به اون مردک میزدم. خودمم از دست خودم راضی نیستم. ولی از ترس اینکه سر همین حرف, مردک یه موشی تو کار بچه م بدوونه پشیمون شدم. اما حرفم رو بهش زدم! اینکه تو باعث بی اعتماد شدن این بچه شدی! ولی میدونم همین بس نبود!

اون بیرون هم اونقدر بلبشو بود که هیچ مسئولی یافت نمیشد تا شکایت به اصطلاح دکترشون رو بهشون بکنم! خدا میدونه تا آخر وقت این بلا رو سر چند تا بچه ی دیگه دربیاره!

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak