Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> هزارتوي مشكلات خانواده شمعداني... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

به چند ماه گذشته و به خصوص يه‌ماه اخير كه فكر مي‌كنم مي‌بينم مدتيه خانواده من درگير يك سري مشكلات جور واجور شدن و تو اين مدت به عناوين مختلف يه بحثي تو خونه‌مون بوده... و اعصاب همه به نوعي متشنج از اتفاقات پيش اومده...

از تولد ني‌ني... اسم ني‌ني... بيمارستان رفتن ني‌ني...عمل شدنش... برخورداي شوهر خواهرم و مادرشوهر خواهرم با خانواده ما... رفتارهاي ضد و نقيض خواهرم (كه در عين نارضايتي از رفتارهاي خانواده شوهر، به نحو بيمارگونه‌اي به اونها باج مي‌ده!)....

تا اين دو تا اتفاق آخري...

برادرم (كه از ما خواهرا كوچيكتره ولي خوب، برادر بزرگه حساب مي‌شه!) امسال تو دانشگاه فوق ليسانس قبول شد...اما از شانس رشته‌اي رو انتخاب كرده بود كه لازمه‌ش داشتن سه سال سابقه كار تو يه پست مديريتي پس از فراغت از ليسانس بود. داشته باشين كه داداشي بنده تازه شهريور امسال ليسانسش رو گرفت... سابقه كار رو يكي از دوستان براش جور كرد ولي خوب طبيعتاً معنيش اين بود كه اين سابقه در حين تحصيل بوده! از روز اول ثبت نام بهش گفتن كه اگه بازرس از وزارت علوم بياد به دانشگاه، روي پرونده شما ايراد مي‌گيره و داداشي ما هم نا اميدانه هر تلاشي مي‌كنه و از هر آدم گردن كلفتي كه بتونه براش كاري بكنه سراغ مي‌گيره و نامه مي‌گيره...

تا اينكه پريروز آنچه نبايد بشه شد...بازرس آومد و گفت چون سال پيش هم مورد مشابهي بوده و ما عذرش رو خواستيم، پس شما هم به سلامت... با اينكه مي‌دونست كه به احتمال زياد اين اتفاق دير يا زود مي‌افته و هر شب خوابش رو مي‌ديد و صبح با اضطراب از خواب مي‌پريد؛ اما با شنيدن اين خبر ويران شد...

تمام قصر آرزوهايي كه تو اين سه ماه براي خودش ساخته بود ريخت پايين...

مامان زنگ زد و خبر رو داد... انگار اين خبر در مورد خودم بود...رواني شدم...بيشتر از همه فكر مي‌كردم كه خدايا پس چرا؟! آخه حكمت اينكارت چي بود؟ چرا اصلاً اسمش در اومد... سه ماه اين بچه خون دل خورد...آخرش هيچي به هيچي...كلي براش گريه كردم...كاش كاري از دستمون بر مي‌اومد...اين بچه افسرده مي‌شه...يه بلايي سر خودش مي‌آره...

چمعه بعد از ظهر با رضا و خواهر كوچيكه تصميم گرفتيم ببريمش دربند يه كم آب و هواش عوض شه...گفت بايد برم كرج پيش دوستم ... بعدش باهاتون مي‌آم...

با اصرار ماشين خواهر كوچيكه رو مي‌گيره...هر چي هم كه مامان و خواهري بهش مي‌گن كه با اين اعصاب داغونت ماشين نبر به خرجش نمي‌ره كه نمي‌ره... نترسيد اتفاقي براي خودش نيفتاد...اينو اول مي‌گم كه حالتون بد نشه...اما...

برادرم ماشين خواهر كوچيكه رو براي بار دوم مچاله كرد...كاش فقط همين بود...كوبيده به يه 206 صفر و شدت تصادف به قدري بوده كه اونم كوبيده به 206 جلوئيش (كه اونم صفر بوده!) و اونم كوبيده به پيكان جلوييش ...

پليس هم در هر سه مورد داداشي رو مقصر تشخيص داده.... و اين درحاليه كه بيمه حداكثر يك ميليون براي خسارت مالي مي ده و اينجور كه معلومه خسارت بيشتر از اين حرفاست... تازه از شانس بد، ماشين خواهر كوچيكه بيمه بدنه نبوده و خسارت ماشين خودش هم قوز بالاقوزه....

خوب حالا بايد چي گفت؟

همه مي‌گن اي خدا چرا اينقدر بدبياري پشت سر هم...

اما ... اما من جور ديگه‌اي به اين قضيه نگاه مي‌كنم:

درسته كه خسارت مالي نسبتاً زيادي به بار اومده...خدا رو شكر كه خسارت جاني نداشته (هزار مرتبه شكر) ...اما به نظر من اين اتفاق رو خدا پيش پاي برادرم گذاشت تا حواسش از قضيه دانشگاه و تبعات اون كمي پرت بشه و اصلاً وقت نداشته باشه كه بهش فكر كنه...

و اين بود يك نتيجه اخلاقي خوب از اينهمه اتفاق بد!!!!

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٥ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak