Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> دخملی عشق بابائی! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

شنیده بودم که دخترا باباهاشون رو خیلی دوست دارند و باباها هم ایضاً!  اما در مورد دخملیمون تا همین اواخر عکس این موضوع مصداق داشت. دینایی از همون یکی دوسالگی هم علاقه ی چندانی به بازی کردن و همراهی رضایی باهاش نداشت. البته دلیلی اصلی ش این بود که رضایی خیلی با حوصله و سر فرصت باهاش بازی نمیکرد یا براش وقت نمیذاشت. این بود که دینا خیلی آویزون من بود و برای انجام هر کاری فقط مشارکت منو میخواست...

اما الان یکی دو ماهی میشه که علاقه ی دینا به رضایی چنان شدت و حدت پیدا کرده که اصلاً  باورم نمیشه این همون دیناست! رضایی که از راه میرسه چنان عاشقانه بغلش میکنه و خودش رو به پاهای رضایی آویزون میکنه که از دیدن این صحنه سیر نمیشی...

نقاشی های مخصوص برای باباییش میکشه و تقدیمش میکنه... وقتی دراز کشیده میره سراغش و غرق بوسه ش میکنه. موقع غذا خوردن اصرار داره که صندلی کنار بابائی ش بشینه...

با دیدن این صحنه ها اونقدر ذوق میکنم که نگو... قبلاً همه ش نگران بودم که این فاصله با بزرگ شدنش هم از بین نره و رابطه ی عاطفی مناسبی بینشون شکل نگیره... اما این روزها خیلی خیلی خوشحالم.

دیشب رضایی جایی کار داشت. زنگ زد که شام بچه ها رو بده چون من دیر میام. دینایی متوجه این تماس نشد. از اونجایی که ما شبا تقریبا زود شام میخوریم ( بین 7 تا 7 و نیم شب) حدودای ساعت 8 دینا گفت:

- مامانی گشنه مه! کی شام میخوریم؟!

- شام حاضره. بیا سر میز تا شام رو بکشم.

- یعنی تنهایی شام بخوریم؟!

- آره عزیزم. آخه بابائی امشب دیر میآد.

- ننننننننننه! من بدون بابائی شام نمیخورم! منتظر بابا میشم.

- آخه عزیزم ساعت خوابت دیر میشه. تا بابا بیاد تو باید خوابیده باشی...

- پس شام نمیخورم!

اینو گفت و سرش رو برگردوند و چشماش پر اشک شد... سعی کردم جوری نگاش نکنم که خجالت بکشه... دوباره خودش گفت: چرا اشکم درمیاد؟! چرا بند نمیآد؟!

و هر دو خندیدیم. این صحنه رو که دیدم زنگ زدم به رضایی تا ببینم چقدر دیگه میرسه که خوشبختانه  نزدیک بود. چند دقیقه بعد با شنیدن صدای در پارکینگ هر دو تا وروجک دویدند به استقبال بابائی شون و با ورودش به خونه چنان خودشون رو به پاهای بابائی آویزون کردند که فکر کنم همه خستگی کار اونروز بابا رضایی از تنش دراومد...

خیلی صحنه ی زیبایی بود جوری که اشکم از شدت ذوق دراومد....

خدایا! همه ی باباهای دنیا رو در پناه خودت حفظ کن و به عشق علاقه پدر و فرزند عمر جاودانی عطا کن! آمین...

نوشته شده در چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak