Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> لشکر فرشته ها - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

از وقتی خیلی کوچولو بود سعی کردم از هیچ چیز نترسونمش...و یا بهتره بگم نذارم از چیزی بترسه! چه از تاریکی چه از جک و جونور و حشرات و ...

وقتی یه سوسک میدیم با اینکه تنم مور مور میشد,خودم رو کنترل میکردم و به آرومی از صحنه محوش میکردم! تو کوچه و خیابون سگ و گربه می دیدم  آروم بهش نشون میدادم و از اینکه چقدر ناز و ملوسن حرف میزدم.

به راحتی وارد محیط های تاریک میشدم بدون اینکه بخوام از ترس از تاریکی چیزی بگم.

همه ی این مراعاتا انگار راه به جایی نبردند و دختر شیرین زبون خونه ی ما از جاهای دیگه همه ی این ترس ها رو گرفت ...

از پرستار اولش که چشمش به مگس یا سوسک میخورد جیغ بنفشی میکشید و فرار میکرد, ترس از حشرات رو یاد گرفت!

از پسر خاله ش ترسیدن از گرگ و غول رو  یاد گرفت و اینکه تاریکی ترس داره!

از بچه های توی مهد موجودی به نام جادوگر رو شناخت! هیولایی که تو تاریکی میاد و آدم رو تو خواب خفه میکنه!

به هر حال محیط و اجتماع اثرات خودش رو بچه ها میذاره چه مانع بشیم و چه نشیم!

اوایل سعی کردم که این ترس ها رو به روش نیارم و فقط با داستان و غیر مستقیم  بهش می فهموندم که این موجودات تخیلی وجود ندارند.

برای ترس از تاریکی, همیشه تو اتاقش نور اتاق رو کم میکنم تا اگه نیمه شب از خواب بیدار شد از تاریکی نترسه! گاهی هم خودم تا صبح پای تختش میخوابیدم که به مرور ارامش بهش برگرده!

اما اوضاع بهتر که نشد هیچ! تازه کار به جایی رسیده که حتی توی روز امکان نداره تنهایی دو متر ازم فاصله بگیره. من تو آشپزخونه م میاد پیش من. می رم تو اتاقا دنبالم میاد. دستشویی میخواد بره باید باهاش تا دم در دستشویی برم و وقتی خواست بیاد بیرون من حتما باید پشت در باشم تا اون تنهایی مجبور نباشه به هال برگرده!

دائم داره پشت سرش رو چک میکنه انگار که میترسه یکی پشت سرش باشه!

گاهی این ترسیدن رو به زبون  هم میاره و داداش ش هم میشونه که مثلا اون برای آوردن اسباب بازی ش  تنهایی به اتاقش نمیره چون میترسه! تنهایی نمیره دستشویی چون میترسه!

این باعث شده که پسری هم ناخودآگاه این ترسیدن رو یاد بگیره و اونم همین عادت رو پیدا کنه! این شده که به دینا گفتم حتی اگه میترسی تنهایی جایی بری اسم ترس رو نیار! بگو مامان میشه با من بیای چون کارت دارم! من همیشه باهات هر جا بخوای میام.

پریشب نصف شب از خواب بیدار شد و اومد پایین تخت تا پیش من بخوابه! گفت میترسم رو تختم بخوابم! بعد خودش رو بهم چسبود... بعد گفت جوری بغلم کن که رو زمین نباشم! بعد گفت اصلا پاشو بریم تو هال بخوابیم ... بعد دوباره گریه که خوابم نمیبره و میترسم. هر چی بغلش کردم و نازش کردم که عزیزم چی داره اذیتت میکنه. از چی میترسی ؟ بگو تا کمکت کنم... اما حرفی از اینکه از چی میترسه نزد. حس میکردم که انگار داره از حشراتی فرار میکنه که میخوان برن تو تنش . نمیخواد با جایی تماس داشته باشه . آخرش راضی شد بیاد تو تخت ما بخوابه و بعد از کلی کلنجار رفتن بلاخره خوابش گرفت!

خیلی نگرانش شدم. چرا علیرغم اینکه سعی میکنیم تمام محرک های ترسیدنش رو از بین بیریم اما بازم  ترساش داره بیشتر میشه.

منو که از دیدن سریالهای پلیسی و جنایی و حشره ای منع کرده و منم به خاطر اینکه اعتمادش برگرده به حرفش گوش میدم و نمیذارم برنامه ی مشکل داری در این خصوص تو خونه و جلوی اون دیده بشه...

در این خصوص با خواهر رضا صحبت کردم . دینا خیلی بهش اعتماد داره و راحت باهاش حرف میزنه. قرار شد با دینا باب صحبت رو جوری باز کنه  که دینا در این خصوص حرف بزنه ...

در نهایت عمه جون به دینا پیشنهاد داد شبا قبل از خوابیدن لشکر فرشته رو صدا کنه تا اونا شب که اون خوابیده از اون محافظت کنن. با اینکار آخرین چیزی که دینا موقع خواب بهش فکر میکنه فرشته ها و حفاظت و امنیته...

الان سه شبه که موقع خواب و بعد از خوندن کتاب قصه, بهش یادآوری میکنم که لشکر فرشته ها یادت نره. شب اول ازش اجازه خواستم که میشه منم از لشکر فرشته ها بخوام از منم مراقبت کنند؟ و اون موافقت کرد. فردا شب با آب و تاب گفتم مرسی که اجازه دادی لشکر فرشته حواسشون به منم باشه. چون من خیلی راحت و آروم خوابیدم و اونم گفت که دیشب برای اونم شب خوبی بوده.

این سه شب رو بدون کابوس و بیدار شدن تو نیمه شب گذرونده ولی همچنان دوست داره پایین تختش  و کنار من بخوابه و یا حتی اصرار داره تو تخت داداشش که نرده داره بخوابه. انگار وجود نرده بهش حس امنیت میده...

حالا ببینیم این لشکر فرشته ها میتونن اونو ببرن روی تخت خودش و اجازه بدن که منم برگردم توی تخت خودم یا نه؟!!!!!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak