Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> خانه ی پدری... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

این روزا بنایی خونه مون بهانه ای شده تا بار و بندیل ببنیدم و برای یه هفته کوچ کنیم بیایم خونه ی مامانم اینا. خوشبختانه خونه مامان اینا یه طبقه بالای مستقل هم داره که با اینکه مبله است و به نوعی مثلا مهمون خونه, اما عملاً فقط دست داداش کوچیکه ست. این روزا هم که داداش کوچیکه رفته اونور آب یه سر به خواهر کوچیکه بزنه و در واقع طبقه بالا خونه خالی محسوب میشه!!!! ما هم رفتیم طبقه بالا لنگر انداختیم!

این روزها دینا و سو.رنا خیلی ذوق زده ند. دینایی که هر روز بعد از ظهر با التماس از من میخواست یا مهمون دعوت کنم و یا مهمونی بریم این روزا انگار عروسی شه! هر روز با چشمایی منتظر ازم میپرسه: مامان امشب هم اینجا میخوابیم؟! و وقتی میگم آره , سریع میپره و ماچم میکنه و میگه تو بهترین مامان دنیایی!!!!

خواهر بزرگه و همسر و پسرش الان یه 3-4 سالی میشه که طبقه پایین مامان اینا زندگی میکنه و همیشه هم میگه امسال دیگه قراره بریم اما با وابستگی که اون به مامان داره و همچنین مامان به اون, من یکی که چشمم آب نمیخوره!

هفته قبل بعد از ظهر بود که مامان بهم تلفن زد. پرسیدم:

- چه خبرا؟! چیکار میکنین؟

- هیچی! خواهرت اومده بالا و میخوایم چایی بخوریم!

- هههههههههی روزگار! خوش به حالتون! منو اینور شهر غریب و تنها انداختین بعد خودتون دو تایی دارین چایی میخورین؟! اصلا از گلوتون پایین میره؟!!!! به خدا اسمشه که خواهر کوچیکه تو غربته! من که تو این شهرم از اونم غریب ترم! هیشکدوم از شماها به من سرن میزنین! هی! عطی غریب! عطی تنها! 

همه اینا رو با شوخی و جدی و با آب و تاب میگفتم تا ببینم تاثیر میکنه یا نه! 

دیروز بعد از ظهر که خواهر بزرگه هم از سرکار اومده بود و مامان بساط چایی و شیرینی عصرونه رو به پا کرده بود  گفتم:

- همین هفته پیش بود که کلی بهتون حسودیم شدا! یعنی چاره ش این بود که بنایی داشته باشم و راه بیفتم بیام اینجا!

بعدش به شوخی گفتم:

- راستی مامان میخوای اصلا ما هم بیام طبقه بالا زندگی کنیم و کلا هر روز حالی به هولی! من از همین الان عزا گرفتم هفته دیگه چه جوری این دوتا بچه رو تو خونه بند کنم. اینا الان داره با پسر خواهر بزرگه حسابی بهشون خوش میگذره و سرشون با هم گرمه. هفته دیگه منو کچل میکنن!

خلاصه که این روزا کلی خاطرات روزهای خونه ی پدری برام زنده میشه. راس راسی هم جای خواهر کوچیکه از همیشه خالی تره تا دور هم 4 تایی (با مامان) بشینیم و جیک جیک کنیم و از همه چی و همه جا حرف بزنیم و  ریز ریز بخندیم و در کنارش هم هی مامان رو اذیت کنیم.

ولی خواهری غصه نخور. عید که بیای خودم همین فضا رو برات دوباره تداعی میکنم. به قول دینا:

 قول قول قِلُل!!!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak