Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> ای خدا از دست جهل مرکب بعضی آدما... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

خوب از پست قبلی فهمیدین که من يه هفته‌اي مي‌شه كه به درجه‌ي شريف خاله شدن نايل شدم...

اما با اتفاقاتي كه اين چند روزه افتاد...اونقدر حرص خوردم و خورديم (خانوادمون) كه اصلاً يواش يواش داره لذت اين موهبت الهي يادم مي‌ره...

اصل داستان هم به خانواده نا محترم(از بس كه عصبانيم خوب!) شوهر خواهرم و بيشتر از همه مادر شوهرش برمي‌گرده...

از اونجايي كه ما اوايل آذر منتظر اين ني‌ني‌گولو بوديم خوب تولدش يه كم غير منتظره بود...در نتيجه مامانم به يه مسافرت دو روزه رفته بود كه بنده خدا مجبور شد هنوز نرسيده سراسيمه برگرده...

اما تا چشم مادر شوهر خواهرم به مامانم افتاد با يه لحن گلايه‌آميزي گفت:

وا!!! خانم حالا وقت مسافرت رفتن بود... (حالا اينو داشته باشين كه بابا و من و رضايي و خواهر كوچيكترم از ساعت 5/2 نصف شب بيمارستان بوديم اما اجازه نمي‌دادن كه ما بريم پيش خواهرم و فقط شوهرش رو راه مي‌دادن و اگر مامانم هم تهران بود اون هم حق رفتن پيشش رو نداشت... تازه مادر محترم ايشون تا صبح راحت منزل خوابيده بودند و ساعت 5/8 هلك و هلك تشريف آورده بودن بيمارستان!!!)

اين از شروع ماجرا كه مي‌تونيد ميزان عصبانيت منو حدس بزنيد...

داستان ديگه سر اسم بچه بود ...در تمام اين 9 ماه بارداري خواهرم و شوهرش سر اسم به توافق نرسيده بودند....خواهرم مي‌گفت سپهر و شوهرش هم مي‌گفت به ياد بابام مي‌خوام اسمش رو بذارم محمد صادق!!!!!!!!!! كه بعد از تولد بچه حرفش رو عوض كرد و گفت چون نزديك شهادت امام صادق به دنيا اومده نذر كردم كه اسمش رو بذارم صادق!!! (يعني محمدش رو هم حذف كرد!!) حالا شاخ درآوردن ما رو داشته باشين كه شوهر خواهرم خيلي هم ادعاي كلاسش مي‌شه و اصلاً هم آدم مذهبي نيست!!!!!!!!!!!!!!!

خوب خواهرم هم اصلاً تو كتش نمي‌رفت...در نتيجه تصميم مي‌گيره كه سر اين موضوع با مادر شوهرش حرف بزنه....غافل از اينكه همه آتيش‌ها از گور همون پا مي‌شده و بدبخت خواهرم پيش كي شكايت برده بوده!!!!!!!!!

تو اين گير و دار ني ني زردي مي‌گيره و يه كمي هم فتق داشته كه دكتر تجويز مي‌كنه كه بهتره عمل بشه...

البته دكتر گفته بود كه اين يه مسئله مادر زاديه و به بعد از تولد ربطي نداشته...

شوهرش كه گفت: چون رو نذر من پا گذاشتين حالا حالاها اين بچه داره كه بكشه (فكر كن در مورد بچه خودش !!!!)

اما مادرشوهرش (.... .....اينها رو فحش بخونيد چون خيلي عصبانيم) گفت: مامانت كه داشت اون روز پوشك بچه رو عوض مي‌كرده، پوشك رو به اونجاي بچه كشيده و حالا اينطوري شده....

يه روز بعدش اومد و گفت كه: اين از بي‌ايماني شما بوده، ما تو فاميلمون از اين درد و مرض ها نداشتيم ...شما به قرآن خدا پشت كردين كه اسم بچه رو غير قرآني گذاشتين!!! (حالا داشته باشين كه ايشون نه من ازش نماز خوندن ديدم، نه حجاب درست و درمون و نه اينكه اسم بچه‌هاي خودش قرآني باشه...اسمشون: فيروزه و نازيلا و ...) بايد اسم بچه رو صادق بذارين!!!!!!!!!!!!

دلم مي‌خواد با دستاي خودم برم خفه‌ش كنم.... خواهرم هم همه‌ش گريه مي‌كنه و از واكنش درست و درموني خبري نيست...

فكر كنم كه امروز هم اسم ني ني گولوي نازمون بشه: صادق!!! (البته من خيلي هم به امام صادق ارادت دارم ولي آخه اسم بايد به بچه و محيط خانواده و همه چيز بياد!!!)

 پ.ن: طفلی نی نی...

نوشته شده در شنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٥ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak