Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> یک تجربه ی اعصاب خورد کن! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

سلام سلام ...

ممنونم از همه شما دوستان بابت تبریک و احوال پرسی از حال خواهری و گل پسرش... انشالله خدا قسمت همه کسانی که دلشون نی نی میخواد بکنه...آمین...

اگه میخواین شرح تولد گل پسر خواهری رو بخونین برین اینجا!

این روزا اینقدر سرم شلوغه (هم اداره و هم خونه ) که نمیفهمم روزها چه جوری دارن میگذرن... با تغییر ساعتها هم روزها کوتاه تر شده و تا سر میجنبونی هوا تاریک شده و هیچی به هیچی!

دخملی ما امسال رفت پیش دبستانی... البته جاش عوض نشد و ساختمون کناری مهدشون شده پیش دبستانی و خدا رو شکر از این نظر دچار بحرانهای ناشی از تغییر نشد... با شور و شوق می ره و برمیگرده... سال دیگه رو بگو که میخواد خانوم خانوما بره مدرسه! ای جووووووووووووووووون!

جونم براتون بگه از گُلی که پریروز من و بابا رضایی به اتفاق هم کاشتیم!!! جاتون خالی میخواستم برای شام سالاد ماکارانی درست کنم. از موادش هم فقط ماکارانی ش رو تو خونه داشتم. زنگ زدم به رضایی که: یه سری خرید مواد غذایی دارم میگم میخوای امروز زودتر بیای خونه با هم بریم این شعبه جدید ها.یپر که تو اکباتان باز شده! هم اونو میبینیم و هم خریدامون رو میکنیم. رضایی هم استقبال کرد. از توی نت آدرسش رو پیدا کردم (فاز 2 شهرک اکباتان بلوک 15) و بچه ها رو حاضر کردم. رضایی که رسید کیف دستیش رو گذاشت رو میز و منم کیف دستی م رو برداشتم  و راهی شدیم...

یه کم تو ترافیک بعداز ظهر خیابونا روندیم و نیم ساعته رسیدیم. توی پارکینگ که داشتیم ماشین رو پارک میکردیم یه دفعه رضا دستش رو زد به جیب پشت شلوارش و گفت:

-          آخ! کیف پولم رو نیاوردم (تو کیف دستی ش گذاشته بود!)

-          ای واااااااااااااااااااای! منم کیف م رو عوض کردم. همه کارتهام تو کیف اداره مه! من به هوای تو دیگه برشون نداشتم!

هر چی سوراخ سنبه های کیف دستی م و داشبورد و جیبامون رو گشتیم دریغ از یه قرون! یعنی پاک پاک! کلی غصه م گرفت. به رضایی گفتم:

-          خاک عالم! اینهمه راه کوبیدیم اومدیم هیچی به هیچی! حالا چیکار کنیم؟

-          شانس آوردیم پارکینگ ش رایگانه! حالا که اینهمه راه اومدیم بریم لااقل یه چرخی توش بزنیم ببنیم چی به چیه!

خلاصه! با لب و لوچه آویزون رفتیم تو و هر کدوم از جوجه ها رو سوار یکی از این چرخ خریدا کردیم و گشت و گذار رو شروع کردیم. به رضایی گفتم:

-           من شماره کارت م رو حفظ م . ممکنه پرداخت اینترنتی داشته باشن؟

-          نه بابا! پرداخت اینترنتی دگ و فنگ داره و باید دستگاهشون به پایانه بانکِ کارتت وصل باشن. نُچ! نمیشه!

نمیدونم چرا با ناامیدی تو جمعیت دنبال یه آشنا میگشتم! دلم نمیخواست تسلیم بشم. یه دفعه یه نفر رو شبیه یکی از مدیرای اداره مون دیدیم. بعد به خودم نهیب زدم, اینطوری که تو دنبال آشنا میگردی مثلا اگه این آقا همون مدیر اداره باشه آخه روت میشه بری بهش بگی پول بهت بده!!!!!!! دیدم نه بابا! من که اینکاره نیستم! تو همین حین دینا خانوم هوس شیرکاکائو کرد... شانس آوردم تو کیفم دو تا بسته شیرین عسل داشتم. به هر کدوم یه دونه دادم و به رضایی گفتم زودتر بیا بریم تا تشنه نشدن! ولی رضایی با فراغ بال تو غرفه ها میچرخید و قیمتها رو چک میکرد. اما من نه تنها انگیزه ای واسه نگاه کردن به غرفه ها نداشتم تازه کلی هم حرص و جوش زمانی که داشتیم از دست میدادیم رو میخوردم!

ولی خیلی تجربه ی بدی بود. اعصاب آدم داغون میشه که حتی نمیتونی یه بطری آب بخری... فکر کن هر چقدر هم پول وکارت و ... داشته باشی اما تو این جور مواقع هیچ کس بهت نمیتونه اعتماد بکنه چون کارت یا کیف پولت رو جا گذاشتی!

تا من باشم که دیگه همه چیز رو چک کنم. وقتی داشتم کیف دستی رو برمیداشتم یه لحظه گفتم که کارتم رو بردارم ها! اما گفتم حالا که رضایی هست چرا الکی کارت رو بذارم تو کیفم اونم تو این محیط شلوغ!

نتیجه گیری از این اتفاق: کاش همون موقع فکرم رو بلند مطرح میکردم تا رضایی یادش بیاد که کیف پولش رو از کیف دستی ش دربیاره!

نوشته شده در چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak