Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> سورپرایزی به وسعت عشق! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

اگه حوصله خوندن یه متنی که توش هی دار قربون دست و پای بلوری همسر و شوهر (!!!) می‌رن ندارین و گلاب به رو می‌شین (سبز)، همین الان اون ضربدر بالای صفحه رو ببندین!چشمک

.

.

.

.

.

.

ای بابا شما که هنوز اینجایین! از ما گفتن بود! خود دانید!

این پست رو یادتونه؟!

عرض‌م به خدمت‌تون موضوع برمی‌گرده به شنبه! همون بین‌التعطیلین! شب قبل‌‌ش به رضایی گفتم بین تعطیلی‌یه و اداره خلوته در نتیجه بهترین فرصته تا دخملی رو به آرزوی این روزهاش- که همانا اومدن به اداره‌مونه- برسونم. دیدم رضا خیلی استقبال نکرد! ولی من خیلی جدی نگرفتم!*

فردا صبح‌ش- که شنبه باشه- من و دخملی راهی اداره شدیم. همون اول صبح تو اداره تصمیم گرفتم برای شب بریم خونه دوستم و به مناسبت دهمین سالگرد عشق‌‌مون طی مراسمی رضایی رو سورپرایز کنم!

ولی زهی خیال باطل! بابا رضایی از من خیلی خیلی زرنگ‌تر بود و چنان برنامه سورپرایزکنونی برای من ترتیب داد که تا لحظه آخر هم یه ذره شک نکردم و به راستی که سورپریز شدم!

البته در این بین نقش خواهر رضایی رو نباید نادیده گرفت. خواهر و برادر و همچنین پرستار سو.رنا چنان با هم دست به یکی کردند که مو لا درزش نمی‌رفت و به این ترتیب یکی از بهترین و زیباترین خاطرات عمرم رو برام رقم زدند...

خواهر رضایی نزدیکای ظهر زنگ زد :

- من برای بعد از ظهر می‌خوام دینا رو ببرم سینما. اشکالی نداره بیام دم اداره‌تون دنبال‌ش؟

- چه اشکالی؟ خیلی هم ممنون! دینا خیلی هم خوشحال می‌شه. فقط شب مهمون هستیم.

- باشه. تا ساعت 6- 7 بعد از ظهر برش می‌گردونم.

- آخی... زحمت می‌شه‌ها. ممنون که اینهمه گلی.

- خواهش. خودم‌م دوست دارم که با دینا باشم.

خلاصه! خواهر رضایی ساعت 3 اومد دم اداره و دینایی رو گرفت و رفت. منم برگشتم تو پارکینگ اداره و سوار ماشین شدم و رسیدم جلوی در پارکینگ که رضا زنگ زد:

- عطی من از اداره زود اومدم بیرون. یکی از دوستام آدرس تخت و کمد بچه نزدیک تجریش بهم داده. بیام با هم بریم برای دینا تخت ببینیم؟!

- چه عجب بلاخره راضی شدی بریم تخت بببینیم تنبل خان! راستی پرستار رو چیکار کنم؟!

- هیچی! زنگ بزن بگو می‌شه امروز یه ساعت دیرتر بره؟!

- باشه زنگ می‌زنم ولی آخه برای هماهنگ کردن یه کم دیر نیست؟!

- حالا تو بزن ببین چی می‌گه؟!

خلاصه من هم زنگ زدم و تا گفتم ببخشید یه کاری پیش اومده می‌شه کمی امروز بمونید، دیدیم سریع با لبخند و مهربانی گفت برید به کارتون برسید . نگران نباشید تا هر وقت کارتون طول بکشه من هستم! نگو رضایی صبح با اونم هماهنگ کرده!

جل‌الخالق! چه جالب که امروز همه چی راحت اوکی و جور می‌شه! اما اگه شما فکر کردید که من آی‌کیو یه لحظه هم به ذهنم خطور کرد که ممکنه اینا همه برنامه‌ای از قبل تنظیم شده باشه، سخت در اشتباهید!

خلاصه! رضایی اومد دم اداره و با هم راه افتادیم.

- رضایی! نزدیک تجریش برای تخت و کمد من فقط ارژن رو یادم می‌آد. تو کجا مد نظرته؟!

- نه! اینجا جدید افتتاح شده.

- حالا کسی ازش خرید کرده؟ قیمتاش خوبه؟ مدلاش خوبه؟

- حالا بریم ببینیم چطوره.

رسیدیم تجریش و بعدش هم خیابون دربند. من هنوز داشتم تو ذهنم تخت تجسم می‌کردم که دیدم رضایی گفت:

- سرکار خانم! اینجا برات آشنا نیست؟! 10 سال پیش احیاناً شما از اینورا رد نشدین؟!

- !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! رضاااااااااااااااااااااااااااااا! خیلی نامردی! خیلی سِرتقی! خدااااااااااااای من! من خنگ رو بگو! یه لحظه هم به فکرم نرسید !

- من که 100 بار گفته بودم برای من هیچ مناسبتی به اندازه این‌روز مهم و به یادموندنی نیست! یعنی فکر کردی من این روز رو یادم رفته؟!

- نننننننننننننننننننه! ولی فکر نمی‌کردم اینطوری سورپرایزم کنی! تمام رشته‌های منو پنبه کردی که! من می‌خواستم غافلگیرت کنم!

- دیدی دیدی... ما اینیم!

- آخی! مرسی! خیلی سورپرایز شدم... خیلی !قلببغلقلب

- از خود راضی

خلاصه... رفتیم به سمت دربند و با اون تیپ اداری و کفش پاشنه‌دار کلی بالا رفتیم تا رسیدیم به همون قرارگاه‌مون. نشستیم و کلی خاطرات اون روز به یادموندنی رو مرور کردیم و  شاد و خرسند از تصمیم 10 سال پیش‌مون خدا رو شکر کردیم...

بعدش هم بابا رضایی بازم منو غافلگیر کرد و یه کادوی غیرمنتظره بهم داد...

اونقدر اون لحظه که رضایی بهم گفت سرکار خانم اینجا برات آشنا نیست منو مشعوف کرد و به عرش برد که حد نداره. وقتی ازم پرسید از کادوت خوش‌ت اومده گفتم:

- من هنوز مست اون لحظه‌م... هنوز دارم اونو مزمزه می‌کنم. بذار از اون سیراب بشم تا برسم به کیف کردن در مورد کادو! آخه  تو نمی‌گی یه دفعه اینهمه سورپرایز با هم منو به کشتن می‌ده؟! چرا منو تو این شرایط قرار می‌دی! نکن آقا جان! نکن!

بعله! ما الان کلی شرمنده شدیم که تو پست قبل گفتیم رضایی اهل سورپرایز کردن و کادوی جیگیلی دادن نیست!

*. بردن دینا به اداره باعث شد که رضا استرس بگیره که نکنه من به خاطر دخملی مجبور بشم زود برگردم خونه و برنامه‌های اونو خراب کنم! این بود که از شب قبل‌ش خیلی از این ایده استقبال نکرد!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak