Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> بابا ما یکی رو بی‌خیال شین! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

هر چقدر من با خواهر کوچیکه چیک تو چیک‌م، برعکس‌ش اصلاً با خواهر بزرگه همخونی ندارم و فازامون با هم فرق فوکوله. حالا این قضیه رو تو همه چی تعمیم بدین. جالبی قضیه اینه که فاز همسرامون هم دقیقاً از این روند پیروی می‌کنه!

الان مدتی‌یه خواهر بزرگه گیر داده که با هم بریم مسافرت!

برای تعطیلات عید گیر داده بود که بریم شمال (البته توی ماه اسفند براش برنامه‌ریزی می‌کرد) ما بهانه آوردیم که با دائی رضا همون تاریخ‌ها قبلاً برنامه شمال رو گذاشتیم! از شانس برنامه شمال با دائی جان اواخر اسفند جور شد و در نتیجه ما توی عید شمال نرفتیم! خواهر بزرگه هم شاکی شده بود که شما از برنامه‌هایی که ما پیشنهاد می‌دیم استقبال نمی‌کنید!

دوباره دو هفته پیش در تدارک تور یه روزه کاشان بود.  اما من و رضایی باز بهانه جور کردیم که نمی‌تونیم و نمی‌شه و ... از شانس ما رفتن خودشون هم به دلایلی کنسل شد! حالا دوباره می‌خوان این تور یه روزه رو جور کنن!

رضا که اصلاً رغبتی نشون نمی‌ده! البته حق داره. اخلاقیات خواهر بزرگه و همسرش خاصه! خدا رو شکر از قضای روزگار حسابی هم راست کار هم‌اند!

خوب من چی می‌تونم بگم؟ تا اینجا هر بار یه بهونه جور کردم و از زیرش در رفتم! بلاخره خواهرمه. دلم نمی‌خواد راست و مستقیم بهش بگم که کلاً با همسفر شدن باهاشون حال نمی‌کنیم! به همون دلیل اخلاقیات خاص‌ش اگه کلامی در این خصوص بهش گفته بشه از کاه کوهی می‌سازه و رابطه خواهری‌مون حسابی شکرآب می‌شه!

اون خصوصیات اخلاقی‌شون هم جزو ویژگی شخصیتی‌شونه و با تذکر یا واکنش هم برطرف بشو نیست. یعنی این دو با این خصوصیات سرشته شدند!

امروز که دوباره خواهر بزرگه زنگ زد که سفر کاشان رو بگه بهانه محکمی پیدا نکردم و فقط گفتم:

- اگه برای جمعه مهمون نداشته باشیم شاید بیایم!

- پس خبرش رو بهم بده. آخه داریم برای ماشین هماهنگ می‌کنیم.

- (واویلا! بازم قراره گروهی با یه می‌نی‌بوس بریم!!! ) بذار ببینم رضا مهمونی رو قطعی کرده با نه؟!

اینا رو می‌گفتم اما دل تو دلم نبود. حالا به رضا چی بگم؟ می‌دونم که اون بازم حوصله همچین سفری رو نداره. ولی دیگه آخه بهانه‌ای برای زیردرروئی ندارم. بار قبل بچه‌ها رو بهانه کردم که دیدم هم مامان و هم خواهر بزرگه گفتند خودمون بهت کمک می‌کنیم.

به رضا زنگ زدم و راست و حسینی قضیه رو گفتم. اونم گفت من اینبار هیچی نمی‌گم. تصمیم با خودت!

خوب من چی بگم آخه؟!

جهت تنویر افکار عمومی یه خاطره از این اخلاقیات جالب(!!!) همسر خواهر بزرگه رو خدمت‌تون عرض می‌کنم. دو هفته قبل ما یه سفر رفتیم خوانسار. اگه گذارتون به این شهر زیبا افتاده باشه حتما  گزفروشی عصاری رو هم می‌شناسین. عصاری در حرفه خودش برند بسیار معروفیه و محصولاتش صادر هم می‌شه.اخیرا یه محصول جدید آورده که همانا سوهان باقلوایی‌یه. ما هم تا این محصول جدید رو دیدیم یاد علاقه وافر همسر خواهر بزرگه به سوهان افتادیم و گفتیم سوغاتی براشون بخریم.

القصه جمعه هفته پیش خونه مامان اینا سوغاتی تقدیم شد و این مکالمه بین من و شوهر خواهر گرامی شکل گرفت:

- بفرمایید. ناقابله. توی عصاری تا چشم من و رضا به سوهان افتاد گفتیم اینو مخصوص شما بخریم.

- دست‌تون درد نکنه. (جعبه رو گرفت و شروع به وراندازش کرد) جداً این مال عصاری‌یه؟! پس چرا اسم‌‌ش روش نیست؟! عصاری امکان نداره اسم‌ش‌رو رو محصولات‌‌ش نزنه!

- (دهنم از تعجب وا مونده بود که جلوی من داره اینا رو می‌گه!!!!!) یعنی باور نمی‌کنین که ما اینو از اونجا خریدیم؟!

- نه! جسارت نشه. می‌گم کار خود عصاری نیست!

بعد رو به خواهر بزرگه و در حالی که من در فاصله‌ی یه متری‌‍ش‌شون نشستم و مکالمات‌شون رو می‌شنوم گفت:

- اینطور نیست؟!

- راست می‌گی! اون اسم‌ش رو رو همه محصولاتش می‌زنه.

- بیا اینو بخور ببین چیه؟ (یه بادوم که جزو تزئینات روی سوهان بود رو داد به خواهری)

- خوب طبیعتاً باید بادوم باشه!

- من که فکر نکنم! جدیداً اونقدر جنس تقلبی زیاد شده که آدم نمی‌تونه هر چی می‌بینه رو باور کنه!

یعنی من رسماً فک‌م روی زمین بود! بابا لامصب لااقل بذار من پاشم برم بعد اینا رو بگو! نمی‌گی من خیر سرم اینجا نشستم و یه اپسیلون (!!) ممکنه بهم بربخوره!

یه ساعت بعدش که مامان چایی آورد، خواهری اون جعبه سوهان رو آورد که همه با هم با چایی بخوریم. به من که تعارف کرد دیگه داشتم خفه می‌شدم اگه هیچی نمی‌گفتم. منم با نیشخند گفتم من نمی‌خورم . آخه همسری‌ت گفت اینا تقلبی‌اند!

بعد هم براش گفتم که از رفتار همسرش ناراحت شدم. اونم گفت:

- ول‌ش کن. اون که منظوری نداره. همیشه هر چی از ذهن‌‌ش می‌گذره رو به زبون می‌آره به دل نگیر!

- تو روی من اینا رو گفت. حالا خوبه مامان باهامون بود و دید که ما اینا رو از کجا خریدیم. خدا رو شکر که مزه و طعم‌ش هم که عالی‌یه. تو بودی ناراحت نمی‌شدی؟!

- اون بی‌منظور گفت. ولی حق داری خیلی بد گفت!

- !!!!!!!!!!!!!

نمونه این مدل حرف زدن و این رفتا از خواهری و همسری‌‌ش زیاد دیدم. ولی خوب چه می‌‌شه کرد. وصله تن آدم‌ند. نه می‌شه منکر خواهری و فامیلی شد. نه می‌شه اونا رو عوض کرد. اینه که ترجیح می‌دم زیاد با هم نپریم.

ولی انگار اینبار رو گریزی نیست!

نوشته شده در چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak