Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> آخه من چطور قضاوت نکنم؟! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

پنجشنبه صبح نوبت آرایشگاه داشتم...

امان از این موی سپید ارثیه مادری! اکثر ما خواهر برادرا از همون عنفوان جوانی (برادرا که از دبستان!!!) با این مهمونای ناخونده دست به گیربانیم! یادمه خیلی کوچیکتر که بودیم، من و خواهر بزرگه می‌نشستیم و با قیچی مو سفیدای همو از ته کوتاه می‌کردیم! خوب نمی‌شد که از 13-12 سالگی بریم سراغ رنگ مو! چه جلافتا!

خلاصه این پدیده‌ی ناخوشایند - که همانا روییدن موی سپید بویژه در قسمت بالای پیشانی و شقیقه‌هاست- ماهی یک‌بار هم که شده بنده را یا راهی آرایشگاه می‌کنه و یا وادار به خودرنگ‌کنی!!!

القصه! صبح پنجشنبه پدر مهربان خانواده، خانه‌نشین شد تا بچه‌داری کنه و ما هم راهی رسیدن به امورات خوشگلاسیون! به موقع رسیدم. اولین مشتری بودم!

کمی که نشستم مشتری دوم هم از راه رسید. همراهش یه پسر بچه‌ی حدود 3 ساله بود. با دیدن‌ش یاد بچه‌ها تو خونه افتادم! موقع اومدن دینا تا فهمید می‌خوام بیام آرایشگاه پاش رو تو یه کفش کرد که منم می‌آم. چون هم دیرم شده بود و هم مطمئن نبودم که تا کارم تموم بشه آیا طاقت می‌آره و کلافه نمی‌شه اینه که راضی‌ش کردم که بمونه و من هم زود برگردم!

از همون ابتدا لبخندی به پسر بچه زدم و باهاش سر صحبت رو باز کردم.

- سلااااااااام! چه آقا پسر گلی!

- (با تردید نگام می‌کرد)

- موهات چقدر قشنگه... خصوصاً جلوی موهات! شما هم تازه آرایشگاه بودی؟! (موهای پسر تابدار بود. جلوی موهاش این تاب‌ها در هم گره خورده بو.د و به چهره‌ شیطون‌ش یه سرتقی خاصی بخشیده بود! فقط نمی‌دونم چرا اینقدر درمورد پشت موهای این بچه هنر به خرج داده بودن. موهای بالای گوش‌ش رو تقریباً دو میلیمتری کرده بودند اونوقت یه پشت موی جوادی براش باقی گذاشته بودند!!! بعداً فهمیدم این سلیقه پدر خانواده بوده!!!)

- (کم‌کم داشت یخ‌‌ش آب می‌شد. با اشاره سر حرف‌م رو تایید کرد)

با خودم داشتم فکر می‌کردم خوب من که مشتری اول‌م و کارم حداقل یه ساعتی طول می‌کشه! تا کار مامان‌ش بخواد شروع بشه و تموم بشه این طفلی یه 2-3 ساعتی رو اینجا مهمونه! هیچ اسباب‌بازی یا وسیله سرگرم‌کننده‌ای هم همراه‌شون نبود! پس این طفلی که یا اینجا کف می‌کنه و یا آرایشگاه رو به هم می‌ریزه!

تو این فکرا بودم که آرایشگر دوم از راه رسید. منتها ایشون تخصص‌شون چیز دیگه‌ای بود! اپیلا.سیون!!! تازه دوزاری‌م افتاد! هی واااااااای من! یعنی این مشتری دوم با این بچه راه افتاده اومده آرایشگاه واسه اینکار!خوب این مادر که تا راه بیفته بره تو اتاق که این بچه هم دنبال‌‌ش می‌ره!!!!از تصور اینکه این بچه وقتی مادرش رو در این موقعیت ببینه، تنم یخ کرد!

دلم می‌خواست پاشم برم یکی بخوابونم تو گوش مامانه! در همون حین داشت تعریف می‌کرد که یه هفته مسافرت بودند و امروز که بچه رو برده بذاره مهد، دیده از طرف مهد بچه‌ها رو بردن اردو! اینه که مجبور شده با خودش بیاردش! با خودم گفتم: بازم بی‌جا کردی! خوب می‌رفتی یه روز دیگه می‌اومدی! خلاصه که جای خانوم اردیبهشتی خالی بود که ببینه بنده چه قضاوت‌ها که در حق اون خانوم نکردم!

القصه! مادر و آرایشگر دوم رفتن توی اتاق روبرویی و با یه پاراوان مثلاً جلوی دید رو گرفتند و مشغول شدند! منم که انگار مسئول اون بچه‌م و نباید بذارم آب تو دل این بچه تکون بخوره، صداش کردم پیش خودم و در حالی که زیر دست خانم آرایشگر بودم شروع کردم به فک زدن و بازی و سرگرم کردن اون بچه! یه نیم ساعت گذشت دیدم صدای شادمان مادره از تو اتاق داره می‌آد که:

-شما مربی مهد هستین!

- نه! بنده مامان دو تا بچه مثل بچه شما هستم! عادت دارم با بچه‌ها حرف بزنم!

آرایشگر دوم از توی اتاق روبرو:  آخه خیلی با حوصله هستین! آدم وقتی خودش بچه‌دار باشه- اونم دو تا- دیگه حال و حوصله بچه‌های مردم رو نداره!

- مگه می‌شه آدم حوصله بچه‌ها رو نداشته باشه!

با صدای پسرک حرف‌مون قطع می‌شه:

- خاله! خاله! من یه شعر بلدم!

- بخون عزیزم!

تا یه ساعت اول پسرک نسبتاً آروم رو صندلی جلوی من نشسته بود و با حرفا و معماها و شعرهایی که با هم می‌خوندیم سرگرم بود. اما کم‌کم داشت کلافه می‌شد. از صندلی خودشو می‌کشید پایین، اون یکی صندلی مخصوص چرخان رو هی می‌چرخوند که با تذکرهای خانوم آرایشگر اول روبرو می‌شد. خودش رو رو صندلی مخصوص ابرو (که کمی شبیه صندلی دندن‌پزشکاست)ولو می‌کرد . در همه این مدت هم نیم نگاه‌ش به اتاق روبرو بود که مامان‌ش داره اونجا چیکار می‌کنه؟! منم تا می‌دیدم داره نگاه اتاق می‌کنه هیجان بازی رو بیشتر می‌کردم تا حواس‌ش پرت بشه!

دیگه کارم داشت تموم می‌شد که خطاب به اتاق روبرو پرسیدم:

- شما هنوز کارتون تموم نشده؟!

- یه کم دیگه مونده!

- من دیگه داره کارم تموم می‌شه ها!

- شما تشریف ببرین!

- یعنی شما اصلاً نگران این ور و این طفلی نیستین!

صدای خنده‌شون تو اتاق بالا رفت که : باشه ما هم الان کارمون رو تموم می‌کنیم!

آروم به آرایشگر اول گفتم:

- یعنی ایشون به امید کی این بچه رو آورده بودند؟!

- لابد به امید من!!!!!

- باور کن از دلشوره این بچه من استرس گرفتم!

- چی بگم والا!

کار من تموم شد و مانتوم رو پوشیدم و داشتم خداحافظی می‌کردم که بلاخره کار اونا هم تموم شد. دیدم مامانه با یه نیش تا بناگوش باز اومد بیرون و شروع کرد به تشکر کردن! خیلی دلم می‌خواست بهش بگم که : خواهش می‌کنم دیگه این کار رو با این بچه نکن! اما چهره راضی و خندان مادره نذاشت که بگم! بدتر اینکه دیدم وقتی بعد از اینهمه ساعت اومده بیرون به جای دل‌جویی از بچه، به درخواستای پسرک مبنی بر اینکه مامان خسته شدم! بریم دیگه، توجهی نمی‌کنه و هی پس‌ش می‌زنه که : اَه! چقدر نق‌نق می‌کنی!

خوب بازم دیدم نگم بهتره! یعن یاز گفتن من چه فایده؟! بذار دل خوش باشه که امروز هم کارم راه افتاد! هر چند اگه جور دیگه‌ای هم بود به نظرش کارش راه می‌افتاد!

اینا رو تعریف نکردم که بگم من چنین‌م و چنانم! یا اینکه مادر بی‌نقصی هستم! معلومه که نیستم! معلومه که منم هر روز در ایفای این نقش کلی اشتباه می‌کنم. اما نتونستم جلوی قضاوت خودم رو در مورد این مادر و طرز فکرش و رفتارش بگیرم!

آقا من اعتراف می‌کنم که بدترین قضاوت رو در مورد این مادر کردم و اگه بازم از اینم موارد ببینم قضاوت‌شون می‌کنم!عصبانیگریه

نوشته شده در شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak