Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> پول بده! پول زور وده! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

موقعیت 1: هفته آخر اسفند، ناهار، رستوران م.ر.و.ار.ی.د

هفته آخر اسفند بود و من و رضایی بعد از یه جستجوی طولانی واسه خرید عیدی‌ها خسته و گرسنه راهی این رستوران شدیم. تو این رستوران برای سالاد و اردور می‌تونی بوفه رو انتخاب کنی یا جداگانه سالاد سفارش بدی. من و رضایی واسه اینکه خیلی سیر نشیم فکر کردیم به اندازه یه نفر از بوفه استفاده کنیم. این بود که رضایی رفت و توی یه پیش‌دستی سالاد و مخلفات کشید و آورد. بعدش هم غذا سفارش دادیم. گارسون رستوران دائم سرمیز ما در رفت و آمد بود و خیلی هم اعصاب درست درمونی نداشت! چون در همون اثنا یکی از بشقاب‌های میز بغلی رو موقع نظافت انداخت و شکوند! و دائم هم زیر لب غرغر می‌کرد. وقتی هم می‌اومد بالا سرمون قیافه‌ی عصبی‌ش حس ناخوشایندی رو به آدم منتقل می‌کرد. خلاصه غذا رو خوردیم و درخواست صورت‌حساب کردیم. اوه اوه! اولاً بوفه رو دو نفر حساب کرده بود! بعدش هم حق سرویس 15 درصد! خلاصه یه ناهار نسبتاً معمولی شد 46 تومن! رضا پول خرد نداشت و یه تراول 50‌ای گذاشت. دیدم گارسون اومد گرفت و رفت که رفت! خیلی عصبانی شدم! آخه تو اخلاقت خوب بود؟! سرویس خوب ارائه دادی! تو که حتی وقتی دیدی ما یه نفر از بوفه استفاده کردیم زدی دو نفر! بعدش هم داری 15 درصد حق سرویس می‌گیری دیگه انعام گرفتنت چیه! حالا گیریم هم انعام می‌خوای، تو اول بیا بقیه پول رو بده بعد! آخه بی‌انصاف 4 تومن انعام!

وووووووووووووووووی! اونقدر عصبانی شده بودم که نگو! به رضایی گفتم برو اعتراض کن! اما از اونجا که این رضایی ما پشت اون ستاره حلبی‌ش قلبی از طلا داره(!!!!!) گفت:

- ولش کن. انعام و عیدی رو با هم حساب کرده!

- غلط کرده! اول بیاد بقیه پول رو بده! این دزدیه! مگه حتما باید از دیوارت برن بالا!

- ول کن بابا! ارزش نداره!

- آره 4 تومن ارزش نداره اما کارشون زشته! اون از بوفه! اینم از این! من که راضی نیستم! خودم الان می‌رم اعتراض می‌کنم!

- عطی تو رو خدا بی‌خیال شو! فکر کن صدقه دادی!

- از دست تو! اینجور آدما همین‌جوری بدعادت می‌شن دیگه!

خلاصه خیلی خیلی حرصی شدم.

موقعیت 2- دیشب، فست فود پر.پر.و.ک

دیروز عصر بعد از اون بارون بهاری، هوا به شدت عالی شده بود. این بود که رضایی هم زود اومد و با هم بچه‌ها رو بردیم پارک. به خاطر دل رضایی بهش مژده دادم که امشب شام نذاشتم، شام بریم بیرون. چشماش چنان برق زد که بیا و ببین! خلاصه یه ساعتی بچه‌ها تو پارک بازی کردن و بعدش راهی پر.پر.و.ک شدیم. دینا بهش می‌گه رستوران پروانه‌ای! آخه لگوش عکس یه پروانه رو داره. خلاصه رفتیم و طبق معمول طبقه بالا و میز کنار پنجره رو انتخاب کردیم! به دلیل کثرت سرزدن ما به اونجا، گارسون‌ها ما و بخصوص بچه‌ها رو می‌شناسن! دفعه‌های قبل که سفارش غذا می‌دادیم آب رو فراموش می‌کردیم و چون دینایی خیلی زود تشنه می‌شه این بود که رضایی از یکی از گارسون‌ها (که بر حسب تصادف 2 بار آخر یه نفر بود) درخواست می‌کرد که برامون آب بیاره. پولش رو هم می‌داد و طبعاً بقیه‌ش رو هم نمی‌گرفت. دیشب این گارسونه مثل فرفره دور ما می‌چرخید و چپ و راست سرویس می‌داد و هی هم می‌پرسید چیزی کم و کسر ندارین! حالا از شانس این‌بار رضایی یادش بود که آب بخره! اونقدر دلم می‌خواست موقع رفتن بهش انعام بدیم. (آخه تو فست فودها به نسبت رستوران‌ها خیلی انعام دادن باب نیست.) ولی رضایی چیزی بهش نداد! شایدم این‌بار کار درستی کرد تا طرف متوقع نشه که انجام درست و خوب وظیفه حتماً باید انعامی رو در بر داشته باشه!

عمداً اسم رستوران‌ها رو ذکر کردم! دلم خنک شد!

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak